تبليغاتX
یه زمینی که عاشق آسمونه

تفـــــــــلدت مبارک ...

 

                     

ســـــــــــــــــلام خوبین خوشین سلامتین ؟

هان چیه تعجبیدین ، اومدم دوباره آپ کنم اصلا همچین تصمیمی نداشتم ولی فقط و فقط بخاطره محبــــــــــــــــــــــــوبه جونـــــــــــــــــــــم * وبلاگ لحظه تنهایی * اومدم آپ کنم ...

آخه امروز تفــــــــــــــــــــــلدشه آخ جــــــــــــــــــــــــــــــــون هوراااااااااااااااااااااااااا دســـــــــــــــت ســـــــــــــــــوت یوهوووووووووووووووو 

اول اساسنامه تفــــــــــــــــــــــلد رو بگم که بعضیا واسمون پررو بازی درنیارن ... یوهاهاها

1- ورود آقایان اکیــــــــــــــــــــــــــــــــدا مــــــــــــــــــــمنوع ...

2 - دوربین و هرگونه وسیله ی صوتی و تصویری که امکان تصویر برداری به شما دوست گرامی رو میده جلو در تحویل بدین ...

3 - بدون هدیه خواهشا وارد نشین !!! افـــــــــــــــــــــــتاد ؟؟؟

4 - تموم انرژیتون رو صرف دست و جیغ و سوت و مسخره بازی میکنین ... افــــــــــــــــــــتاد ؟؟؟

5 - کیــــــــــــــــــــک به همه میرسه دعوا نکنین ... تازه بستنی و چیپس و پفک و آلبالو خشکه و کلی قاقالیلیه دیگه داریم نخورده بازی درنیارین ! افــــــــــــــــــــــتاد ؟؟؟

6 - صدای ضبط به اندازه کافی میترکونه شما دیگه نمیخواد با اون صداهای ضایعتون همراهی کنین ( قابل توجه حوری و اهلام و سها و نگار و ... که به علت بزرگ تر بودن جسارت نمیکنیم ) هاهاها ! افــــــــــــتاد ؟؟؟

7 - سه ... دو .. یک ... میتـــــــــــــــــــــــــرکونیم ... هورااااااااااااااااا ... همه با هم یک صدا محبـــــــــــــــــــــوبه ؟؟؟ شیـــــــــــــــــــــــــــــره ...

خوب دیگه اساسنامه تمومید ... حالا چیکار کنیم ؟؟؟ آهـــــــــــــــــــــان اول کادوهاتون رو بدین که قاطی میکنم ها ... بعدشم مثه بچه آدم بشینین رو کاناپه تا برسم خدمتتون و هله هوله بیارم خدمتتون خوب دیگه حالا بریم سراغ کادوی خودم و کیک خورون و اینا البته قبلش این عکس ها رو از ته ته قلبم با متن زیرش تقدیم میکنم به محبوبه جووووووووووووووووون خشگلم ...

                      

              

 حالا یه متن خشگل واسه محبوبه جونــــــــــــــــــــــــــــــــم

قسم به پاكي كه تولد آغازيست براي يك رويا، رويائي براي زندگي. تولد آغازيست براي يك راز، راز ِ ماندگاري. قسم به چشمان ستاره كه هر شب در آسمان، سو سويش دل هزاران عاشق را شاد مي كند، تولد، سرآغاز يك انتظار است، انتظار پيوستن خيال درآرزویی دور به وصال. و قسم به همه خوبيها تولد بهانه ايست، بهانه اي براي خدا كه بگويد جريانش هميشه است و هميشه خواهدبود. اما سهم من سهم من از تولد شايد، روز دگر وفردایی باشد كه هرگز بدان دست نيابم و اما سهم تو...سهم تو از تولد، ماندگاري، انتظار، رويا و زندگي است، پس به اندازه همه خوبيها، به اندازه همه پاكيها، به اندازه همه ستاره ها، به اندازه همه عشقها، به اندازه همه فرداها، دنيايت پرازاميد،مهرباني، و شادماني .

            

اینم یه عکس خگشل دیگه فقط به خاطر محبـــــــــــــــــوبه جون خودم 
  

         

 

خودم میدونم عکسه همچین خگشل نیست ولی متنش خگشله مگه نه ؟؟؟؟

بیخیال بابا محبوبه بزرگوارتر از این حرفهاست میبخشه 

اینم کادوی من خدایی کادو به این توپی به عمرتون دیده بودین

                       

 

خوب دیگه اینم کــــــــــــــــــــــیک ای نخورده ها آبرو نذاشتین برام

 

                

     

وای خدا این که کمه تازه کاکائویی پس فقط واسه خودمه وایسین برم یه کیک واسه شما بسفارشم

 

 

                

 

خوب دیگه خوش گذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( جرئت داری بگو نه ، اینهمه خرج کردم )

کادوی خودم از همتون خشگل تر بود هاهاها ... تازه این مادی بود کادوی معنویم رو چند روز یش تقدیم کردم و اونم چیزی نبود جز ؟؟؟

جز افتخار دادن به محبوبه و شنیدن صدای زیبای خودم توسط محبوبه  


پ ن ۱ : ۲۱ مرداد تولد نگــــــــــــــــــــار جونم بود که اصلا نمیدونستم و خودش تلی بهم گفت

پ ن ۲ : تولد شناسنامه ایه فرشتـــــــــــــــــــــــه جونتــــــــــــــــــــون ۳ شهریوره

زود تند سریع ... کادو تبریک شماره صندوق پستی ایمیل آیدی همه جوره درخدمتم که بهم برسونین


راستی بروبچ یه تست خودشناسی بود منم واسه سرگرمی رفتم تستارو علامت زدم  ولی خدایی جوابش درسته هاااااااااا جون من نگاه کنین چی در جواب تست من گفت  تازه این عکسه نمادی از منه البته این پسره که خیلی خیکیه شما چهره ی زیبای فرشته رو فرض کنین البته همراه با هوارتا اخم

                

نابغه

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!


خدایی راست بود البته نابغه و اینارو نمیگم اینکه همه فکر میکنن دائم میپیچونمشون و خیلی بداخلاقم و به قول این ملیکای نامرد تهش سنگ میشم و اینا البت سلیقه رو هم عشـــــــــــــق است سلیقه ی فرشته خانـــــــــــم

خوب دیگه برم بهتره خیلی چرت و پرتیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

فعلا یاعلی

آسمونی باشین

!! نوشته شده توسط | | •

برداشت آزاد !!!!

 

سلام امروز اومدم برداشت آزاد اجرا کنم البته از نوع نوشتاری !

این هفته ( منظورم هفته ی گذشته است ) واسه من کلی برداشت های جالب داشت البته از نظر خودم ، شنبه چیز خاصی نداشت ولی از یکشنبه همش برداشت آزاد بود میدونم طولانیه اما اگه دقت کنین پیام مدیر همینه : من و چرندیاتم در خدمتیم ... پس اینجا اجباری در خوندن مطالب نیست چون چرندیاتی بیش نیست اونم فقط واسه اینکه برای خودم یادگاری بمونه و لاغیر ... و اما بریم سراغ برداشت های آزاد من که اگه مایلین بخونینشون لطف کنین به ادامه ی مطلب سر بزنین ... پس فعلا یاعلی آسمونی باشین ...

  یادگاری :

قلب من
قالی خداست
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
***
شب که می شود خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه میرود
***
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه
***
ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
***
آه
آه از این همه گناه و اشتباه
آه نام دیگر تو است
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
***
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
***
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
این پرنده ای که لا ی تار و پودش است
هد هد است
می پرد به سوی قله های قاف دوست

عرفان نظرآهاری

 

               

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط | |

دلم تنگ شده واسه صداقت بچگی ها !!!

 

                  

 

بزرگ شدن ... چه واژه ی مسخره ای !!!!!! لبته واژه که چه عرض کنم یه عمر زندگیه آدمه ... ما خیلی چندشه ، خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی ... بعد چند سال زندگی پاک و آسمونی با یه دنیا بچگی و سادگی یه دفعه بهت میگن تو بزرگ شدی و اینکارا ازت بعیده ... تازه اگه کسی اینجوری باهات رفتار نکنه خودت کلا جوگیر بزرگ بودن میشی و برات کسر شان داره اگه یه سری کارا رو انجام بدی یا حداقل روت نمیشه ... نمیدونم چی میشه بهش گفت و چطوری میشه تعریفش کرد ؟ اما خود منم جز همین دسته آدمام البته بهتره بگم خیلی هامون شامل این دسته میشیم و گرچه بزرگ نشدیم ! اما احتمالا قضیه همون جوگیریه که عرض کردم خدمتتون ...

                

 

                   

                    

 

وای که چقدر دلم میخواد مثه بچگیام بازم از ته دل بخندم ! چقدر دلم میخواد وقتی بابام اذیتم میکنه و میگه عشق میکنه وقتی جیغم میره هوا بزنم زیر گریه و دست و پاهام رو بکوبم زمین و مثه بچگیام فکر کنم راست میگه و  حسابی لوس بازی دربیارم ! چقدر دلم تنگ شده واسه اون شعرهایی که همه به خاطر اسمم میخوندن و من از حرصشون کلی چشم و ابرو مینداختم بالا که از بس اسمتون زشته واسش شعر نگفتن و تو خیال بچگی خودم کلی ذوق میکردم ! چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که داییم در وصف من یه شعر گفت و من کلی غرغر کردم و آخرش خالم یه شعر در وصف دایی بهم یاد داد و وقتی واسش خوندم کلی دنبالم کرد و آخرش یه گاز گنده و منم مثه همیشه جیغم رفت هوا و همه از دست ما دو تا ریسه رفته بودن ! چقدر دلم تنگ شده واسه تموم اون روزهایی که عمو و خاله و دایی و عمه تند و تند منو با خودشون میبردن اینور و اونور و من از بس لوس بودم کلی واسشون کلاس میذاشتم که نریم فلان جا و بریم فلان جا ، فلان چیز رو نمیخوام و اونو میخوام ! چقدر دلم تنگ شده واه تموم اون شب هایی که بابام میومد کنار تختم و بوسم میکرد و من الکی خودمو میزدم به خواب که مثلا نفهمیدم ... برعکس الان که اگه خواب هم باشم بیدار میشم و ... ! چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که با دختر خالم کفش های مامانامون رو پا کرده بودیم و رفته بودیم وسط کوچه و به خیال خودمون اگه قدمون بلندتر بشه همه فکر میکنن ما هم بزرگیم ! چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که گربه پرید جلو خواهرم و من جای خواهرم اونقدر گریه کردم که نفسم در نمیومد و تهش مامانم بهم آب قند داد !!!

 

                

                      

 

چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که میخواستم برم خونه داییم و دختر کوچولوش رو ببینم اما مهمون اومد خونمون و مامانم گفت فردا میبرمت و من خودم رو کشتم از بس گریه کردم و دست و پامو کوبیدم زمین و آخرش هم دایی کوچیکم اومد دنبالم و منو برد خونه دایی ... چقدر دلم تنگ شده واسه تموم روزهایی که از صبح منتظر آبجیام میموندم تا از مدرسه برگردن و باهام بازی کنن ... چقدر دلم تنگ شده واسه اون چند روزی که رفتم مهد و از بس یه پسر بی ادب و  پررو هی منو اذیت میکرد و وسایلم رو برمی داشت دیگه نرفتم که نرفتم که نرفتم ... چقدر دلم تنگ شده واسه تموم اون روزهایی که با تموم بچه های مجتمع میرفتیم باغ پشت ساختمونمون و کلی توت میخوردیم ... چقدر دلم تنگ شده واسه تموم سادگی های دوران بچگی ... چقدر دلم تنگ شده واسه سارا که یه روز اونقدر الکی تو خیابون راه رفتیم که تهش خونه رو گم کردیم ... چقدر دلم تنگ شده واسه امید که صبح تا شب خونه ی هم بودیم و هی بازی میکردیم و از بس صمیمی بودیم مامانامون تموم لباسها و وسایلمون رو یه شکل میخریدن و همه فکر میکردن خواهر و برادریم ... چقدر دلم تنگ شده واسه همسایمون که یه دفعه گربه ی زشتش افتاد دنبالم و من از ته دلم جیغ میزدم و میدوییدم ... یه گربه ی گنده بود و من فقط 5 سالم بود و دیگه هیچکی تو کوچه نبود ...

 

 

             

 

 

  چقدر دلم تنگ شده واسه اذیت کردن های دایی بابا که کلی میخندوندم و از ته دل میخندیدم ...چقدر دلم تنگ شده واسه تموم اون روزهایی که تند تند با دوستای بابام میرفتیم بیرون و امیر حسین کوچولو سریع میومد پیش من و میگفت مثه خواهرشم و از دست خواهر خودش هی غر غر میکرد ... چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که رفته بودیم کوه و من و مژده و امیرحسین گیر داده بودیم به ساجد و کلی مسخره بازی درآوردیم و آخرش باهامون قهر کرد و مامانامون کلی دعوامون کردن و ما هی زیر زیری میخندیدیم و بازم اذیتش میکردیم ...

 

 

                            

 

 

 

چقدر دلم تنگ شده واسه اولین روز مدرسه و واسه گریه ای که به خاطر گم کردن خواهرم کردم و وقتی تو راهروی مدرسه دیدمش جای آروم شدن از ذوق مرگی جای آروم شدن صدای گریم بیشتر شد  ... چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که ساعت کلاس رو کشیدیم جلو و معلم گرامی هی میگفت ساعت 11 شد پس چرا زنگ نمیخوره و وقتی فهمید قضیه از چه قراره از حرصش کلی تکلیف عید بهمون داد ... چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که سرکلاس من پارازیت فرستادم و معلم ریاضیمون فکر کرد یه نفر دیگه اس و کلی چشم غره بهش رفت و اونم نامردی نکرد و نگفت اون نبوده و... چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که با مدیر مدرسه جروبحث کردم و بهم گفت مثه بوش میمونی و من با وجود اینکه دوست داشتم خفه اش کنم کلی حال کردم که یه مدیر اونقدر کم آورده که به دانش آموزی که چندین سال از بچه ی خودش کوچیکتره میگه بوش ... هاهاها  ...

 

                      

                    

 

 

چقدر دلم تنگ شده واسه تموم لحظه های پاک بچگی ... الان دیگه یه اپسیلون صداقت هم تو وجود هیچکی نیست ... دیگه اون فرشته کوچولو که همه بهش میگفتن خرگوشی شده یه آدم به ظاهر بزرگ که دیگه یواش یواش باید وارد دنیای پر از سیاهی بزرگ ترها بشه و مثه اونا رفتار کنه ...

 

 

                        

 

دیگه هیچ کدوم از آدم هایی که اسمشون رو بردم صداقت و سادگی سالهای قبل رو ندارن ...دیگه وقتی دایی اذیتم میکنه مثه بچگیا حرصم نمیگیره ... دیگه دوست ندارم تند و تند با عمه و دایی و عمو و خاله برم بیرون و لوس بازی دربیارم ... دیگه وقتی یه گربه می افته دنبالم و هی صدای چندشش به گوشم میرسه وقتی جیغ میزنم بعدش باید کلی خجالت بکشم یا نهایت خونسردیم رو حفظ کنم و جیغ نکشم که بقیه بهم بخندن ... دیگه اون امیر کوچولو بزرگ شده و به اصطلاح  دیده پشت لبش سبز شده و واسه من قیافه میگیره و دیگه مثه بچگیامون نمیاد غرغر کنه و فقط با محتویات گوشیش میاد سراغت که اگه خوشت اومد بهت لطف کنه و برات از طریق بلوتوث بفرسته ...تازه تو وقتی تصاویر و کلیپ ها رو میبینی از خجالت میری زیر زمین که این امیر کوچولوی خودمونه ؟ مگه چند سالشه ؟ 14 سال که بیشتر نداره ، پس اینا دیگه چیه ؟؟؟؟؟  چقدر زود گذشت و چقدر زود بزرگ شدیم  ... دیگه مژده هیچکیو جلو روی خودش مسخره نمیکنه و پشت سرش کلی مسخره بازی درمیاره ... چرا ؟ چون دیگه بزرگ شده بزرگ .... دیگه اون دایی که تا چهار روز پیش اونقدر اذیت میکرد که هرکی میدیدش میگفت مثه بچه ها شده جای تو بهت میگه شما ... دیگه هیچی مثه قبل ساده نیست ... آدم ها همه سر تا پا شعار شدن و فقط شعار میدن ... دیگه هیچکی صداقت نداره ... دیگه  وقتی مامانت میگه از قیافت داد میزنه چقدر ناراحتی , تو با تموم بی صداقتی میگی بازم گیر دادی ؟

 

 

         

 

دیگه باید یه بای گنده بدی به هرچی بچگی و بچه بازیه ... دیگه باید عادت کنی به این حرفای پیچیده و غیر قابل حظم ... دیگه باید عادت کنی به تموم سیاهی ها ، به تموم دروغ ها و به تموم شعارها  ... تو دیگه بزرگ شدی اما  باور نکن چون همه همچنان بچه ایم ... اما یه بچه ی پر ادعای پررو ... یه بچه ی خودخواه از خود راضی .... یه بچه که جوگیر شده ... چون همه بهش میگن تو دیگه بزرگ شدی ... بزرگ !!!!

 

 

 

 

 

      

  

 

دلم خیلی تنگ شده واسه خود واقعیم ...

دلم خیلی تنگ شده واسه بچگیم ... دلم خیلی تنگ شده ...

کاش زمان قابل بازگشت بود ... کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم ...

کاش ... کاش ... کاش ...

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 پ ن ۱ : هر چی سعی کردم ویرایش کنم بلاگفا راه نداد به خاطر همین متن نامرتبه ...

پ ن ۲ : اصلا خوشم نمیاد به جای اسم خودتون با این علامت  " ... " برام کامنت بذارین

پ ن ۳ : جواب کامتنهای پست قبل رو دادم

پ ن ۴ : هر چی گشتم عکس جالبناک تر پیدا نکردم

پ ن ۵ : بازم سلام یادم رفت اما میگم خداحافظ

 

یادگاری : یک قلب پاک از تمام معابد دنیا زیباتر است !!!

 

!! نوشته شده توسط | |

کمکم کن ...

لطفا با صداقت وارد شوید ...

وای که چقدر دوست داشتم رو تموم در و دیوارهای دنیا این جمله رو مینوشتن !!!!!

 " صداقت "

چیزی که این روزها هرچی بگردی کمتر پیداش میکنی یا بهتر بگم اصلا پیداش نمیکنی ...

چرا راه دور بریم از خودم شروع میکنم ، خود من هم ذره ای صداقت ندارم ، هر روزی هم که بزرگتر میشم صداقتم کمتر و کمتر میشه به خصوص این اواخر ، باورش واسه خودمم سخته ...

 

               

 

منی که تازه کلی آدم شده بودم ...

منی که کم کم داشتم میشدم همونی که میخواستم یه دفعه پشت پا زدم به همه چی ...

منی که تموم لحظه هام پر شده بود از عطر خدا ...

منی که تا واسه خدا حرفام رو نمی نوشتم حتی شده یه خط ، خوابم نمی برد ...

منی که اونقدر باهاش دوست شده بودم که بیشتر از هر وقت حسش میکردم ...

 همه چیو خراب کردم ... همه چی ...

دوباره شدم همون آدمی که غرق شده تو سیاهی های این دنیا ...

دوباره شدم همونی که پشت این ظاهر ساکت و آرومش کلی حرف نگفته پنهونه ...

دوباره شدم همونی که کمرش داره زیر این بار گناه میشکنه ...

دوباره شدم همونی که فقط و فقط داره شعار میده ...

دوباره شدم همونی که از خودش بیزاره ...

دوباره شدم همون آدم بی اراده ...

دوباره شدم همونی که قول داده بود تا اطلاع ثانوی با دلش روراست نباشه و

عقل و عاقلی رو مسخره بدونه و فقط پیروی کنه از ...

دوباره شدم همونی که فقط و فقط بغض های نترکیده اش شده مرهم اشک های نریخته اش ...

دوباره شدم همون اسطوره ی گناه ...

دوباره شدم همون آدم پر ادعا ...

بازم یادم رفت که میرم و فقط تو میمونی ...

بازم یادم رفت یه روز ازم میپرسی تو دنیات چه کردم ؟

دنیایی که خودت گفتی بهشته کافره و دوزخ مومن ...

بازم یادم رفت ... بازم یادم رفت ...

میبینی بازم دستهام خالیه ؟؟؟ خالیه خالی ...

میبینی چقدر خودم رو گم کردم که حتی جرئت اشک ریختن ندارم ؟

میبینی زدم زیر تموم قولهایی که داده بودم ؟

میبینی فقط یه سال واقعا آدم شدم و دوباره روز از نو روزی از نو ؟

میبینی چقدر زود سیاه مشق گناهام پر شد از مهر هزاران آفرین هرچی غیر از تو بود ؟

میبینی اون روح سفید رو چه طوری خورد و له کردم ؟

میبینی من دیگه هیچی نیستم ...

هیچی ...  نه تنها واسه خودم بلکه واسه همه و همه حتی تو ... خود خود خود تو !

میدونم میبینی ... میدونم میدونی ...

اما دستامو رها نکن ...

قول بده بازم اشکامو پاک کنی ...

قول بده بازم دستامو بگیری و بلندم کنی ...

قول بده بازم صدام کنی ...

قول بده وقتی بغضم ترکید بازم آرومم کنی ...

قول بده ... قول بده ...

میدونم بازم بچه شدم و قهر کردم ...

میدونم تموم لحظه هایی که میگفتی دارم اشتباه میکنم

از رو بچگی گوشام رو گرفتم و نخواستم بشنوم ...

میدونم خیلی ناراحتت کردم ...

میدونم ... اما هنوزم امید دارم به رحمتت ...

میدونم میبخشی یعنی بایدم ببخشی ...

چون من فقط یه بنده ام از اون بدبدها اما تو خدایی خدا ...

تو که مثه من بچه نمیشی ؟

تو که روتو برنمیگردونی ؟ تو که وسط راه دستمو رها نمیکنی ؟

 

       

 

خدایا بازم اومدم ... میبینی ؟؟ بالاخره بغضم ترکید ... بالاخره واست نوشتم ...

خدایا اومدم بازم بگم اشتباه کردم ...

بازم با کوله بار گناهم اومدم ...

 کوله باری که بیشتر از همیشه داره رو شونه هام سنگینی میکنه ...

خدایا دستامو بگیر ... باهام حرف بزن ... بگو نمیذاری باز عوض بشم و تو رو یادم بره ...

خدابا بگو ... بگو ... بگو و کمکم کن ... کمکم کن مثه همیشه اما نه ...

خیلی بیشتر از کمکم کن  ... خیلییییییییییییییییی

 

یادگاری : زيبايي عشق، به سكوته...نه فرياد !

زيبايي عشق به تحمله...نه خرد شدن و فرو ريختن !

عشق يك كويره كه عاشق تشنه با روياي سرابه معشوق قدم به جلو مي زاره  ...

عشق سخن گفتن با نگاهه ... عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه...

 

 

 +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پ ن ۱ : هر کسی لیاقت اینو نداره که من و تو آدم حسابش کنیم حتی ؟؟

پ ن ۲ : این روزها صداقت = دروغه ... موافقی درسته ؟

پ ن ۳ :  گاهی وقت ها تنفر هم دوست داشنتیه حتی وقتی از ... متنفر بشی !!!

پ ن ۴ : میدونم پی نوشت هام کاملا بی ربطه ... ربطش رو فقط و فقط خودم میدونم

پ ن ۵ : جواب کامنتهای پست قبل رو دادم ...

پ ن ۶ : سلام نکردم اما حالا میگم خداحافظ همین حالا ....

!! نوشته شده توسط | |

داریم میریم ...

        

 

سلام خوبین خوش میگذره من که اصلا خوب نیستم تا همین چند ساعت پیش امیدوار بودم که بابام بگه نمیریم اما مامان و بابام قاطعانه گفتن میریممممممممممممممممممممممممممم کجا ؟؟؟؟؟؟ خوب معلومه دیگه طبق معمول پدر گرامی ماوریت دارن و ما هم باید همراهشون بریم اونم کجا؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه گفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا بعدا میگم بیخیال الان اسمشو بنویسم سریع میزنم زیر گریه چون اصلا دوست ندارم ...فکرشو بکنین ناسلامتی من سال دیگه امتحان نهایی دارم و بعدش کنکور اصلا نمیدونم چه طوری باید امتحان بدم درسته که سفارت مدرسه داره اما خوب اونجا کجا و اینجا کجا ؟؟؟؟؟؟دوستام هم باید بیخیال بشم اس ام اس بازی رو که کلا همه تعطیل کردیم از خرداد به مناسبت اینکه تا مهر عادت کنیم اما من دیگه باید به ندیدنشون هم عادت کنم خیلی سخته مگه نه ؟؟؟؟؟ آره دیگه خدایی سخته من دوست زیاد دارم با همه هم تقریبا صمیمیم ولی دیگه باید چند سالی ازهمه شون دور باشم و نبینمشون ... نمیدونین چه سخته اصلا دوست نداشتم یه روزی آپ خداحافظی با دوستام رو بذارم تو وبم اما دیگه باید باورم بشه که فقط یه ماه دیگه پیششونم و بعدش الله اعلم ...

دیگه مجمع ام تی دی عضویت من رو به حالت تعلیق درمیاره ...

دیگه مریم خانم اس ام اساش ته میکشه که فردا بیا فلان جا و پس فردا بریم بهمان جا ...

دیگه فهیمه و زهرا کلا نمیتونن با من بیان بیرون که بخوایم ده روز بشینیم اس ام اس بازی کنیم و تهش هم هیچ جا نریم ...

دیگه ملیکا خانم و علی جونش نمیتونن منو بذارن سرکار که من کلی سرشون غر بزنم و قهر کنم و دوتایی بیان منت کشی ...

دیگه مروارید خانم نمیتونه سر کلاس هی با اون کفش های جادوئیش در جواب اذیت های من تموم لباسام رو منور کنه به محتویاته کفشاش ...

دیگه فرشته نمیتونه هی بزنگه و بگه سریع با آیدیش آن بشم و ...

دیگه زینب نمیتونه بگه پنجشنبه کجا بریم ؟؟؟ ( گرچه ما دو تا فقط میریم مقبره شهدای نزدیک خونمون )

دیگه محبوبه نمیتونه هی بزنگه و دست گل هایی رو که آب داده واسم تعریف کنه و منم هی بگم باز تو خالی بستی و اونم یه ساعت بشینه توضیح بده ...

دیگه الهه نمیتونه صبح تا شب اس ام اس بده و از مامان بزرگش پیش من گلایه کنه ... دیگه نمیتونیم با هم بریم کلاس زبان و وقتی کلاس من تموم میشه و کلاس اون شروع میشه کلی گیر بده بهم که جون من نرو تازه دارم روحیه میگیرم و این حرفا ...

دیگه نمیتونم با محیا برم بیرون و از بس بلوتوثاش دسته اوله ریسه برم از خنده ...

دیگه نمیشه شب با اس ام اس بازی با بروبچ رادیو جوون خوابم ببره و نصف شب با میس انداختن هاشون از خواب بپرم و صبح  بازم با اس ام اس هاشون بیدار شم ... ( البته اینو واسه خودشون میگم چون پولش واسه خودشون میفته و حسابی فیش همراهشون نجومی میاد و ... هاهاها )

خلاصه که دیگه همه چی پرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

باید به همه چی یه بای گنده بدمممممممممممممممممممممممممممم

بای به نازنین زهرا * خواهر زادم * که اگه فقط یه روز نبینیمش بابا یا مامان سریع میرن دنبالش و میارنش خونه اما باید عادت کنیم که فقط از وبکم نازی کوچولو رو زیارت کنیم و ...

بای به مجمع ام تی دی که همچنان منتظریم با کمک داداش زهرا یه سایت توپ بزنیم و به نام مجمع ثبتش کنیم ...

بای به تموم همکلاسی و تموم معلم ها ...

( گرچه هیچ علاقه ای به هیچکدوم از معلم هام ندارم و نداشتم و نخواهم داشت و ... )

بای به تموم دوستای خانوادگی ....

خلاصه که داریم میریم دیگه برگشتنمون هم معلوم نیست کی باشه ...

 

  

قول میدم اولین دفعه ای که رفتم زیارت همتون رو دعا کنم و جای همه زیارتنامه بخونم به قول حورا اگه حال داشتم واسه همه نماز میخونم ( درسته دفعه اول بری یه جای زیارتی یه چیز دیگه اس اما خوب دیگه دیدی محو زیبایی و احتمالا فضای معنویش شدی و حتی خودتم یادت رفت ، درست میگم یا ... ؟ )

و اما یه بای که از همه سخت تره واسمون ...

نمیدونم خوبه یا بده سخته یا آسونه اما در کنار تموم سختیهاش احتمالا شیرینه ...

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

و اما پاورقی های ما که هیچ ربطی به پی نوشت های دیگران ندارد ...

۱ - فرشته : از نوع * خ * میباشد نه از نوع * ت * که خودمم

۲ - زیارت کجا ؟؟؟؟ ( سوریه )

۳- گرچه پاورقی نیست اما خوب خواستم بدونین احتمالا تا آخر این هفته بیشتر نت نمیام و دوباره کی بهتون سر بزنم رو نمیدونم احتمالا یه ماه دیگه البته شاید از اینور و اونور بیام نت اما قول نمیدم که بتونم یه همه سر بزنم دلیلش رو گفتم خودتون میدونین دیگه ...

همین و دیگر هیچ ...

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارممممممممممممممم

با تموم نامهربونیام و به قول بعضیاتون مغرور بودنم و تموم خصوصیاتی که

 از من دیده بودین و بهم گفتیتن ... ( شناختتون عالی بود عالییییییی )

راستی کامنتهای پست قبل رو همه رو جواب دادم ....

 دوست داشتین بخونینشون البته اگه کامنتیدین .

فعلا یاعلی

آسمونی باشین

 

!! نوشته شده توسط | |

گویی چکشی نازل شد بر سرم ...

سلام سلام سلام بازم اومدم بنویسم اما نمیدونم ایندفعه قراره چه چرت و پرتی سرهم کنم فقط کاغذ و قلم جلومه که اگه چیزی به ذهن نداشتم رسید سریع بنویسمش که بالاخره یه چیزی نوشته باشم و ... نمیدونم چرا وقتی به یه چیزی فکر میکنیم دقیقا چند روز بعد یا حداقل چند ساعت بعد یه اتفاقی که به شدت به اون موضوعه نزدیکه برامون پیش میاد ... نمیدونم واسه شما پیش اومده یا نه اما واسه من که تا دلتون بخواد از این اتفاق ها پیش اومده که بعضی وقتها جدا چشام از حدقه میزنه بیرون و تو کفش میمونم ، حالا بیخیال ، اینهمه مقدمه چینی کردم که بگم چند روز پیش با چند نفر بحثمون گل انداخته بود که فلانی همچنان با خودش درگیره و شخصیت بی ثباتی داره و این حرفها بعد یه لحظه نمیدونم من چه بلایی سرم اومد که احساس کردم یه چکش یا شایدم گوشت کوب هی داره نواخته میشه بر سر بنده و میگه آهای جوگیر جان چته ؟ پاتو گذاشتی رو گاز جوگیری و هی تائید میکنی ؟؟شرمنده  ( نمیشه تعریف کنم قضیه چی بود وگرنه خودتون میفهمیدین من ساکت بودم و فقط تائید میکردم )خلاصه که چکش یا همون گوشت کوب آسمانی بر سرمان نازل شد و یه جرقه هم گیر داده بود و هی جرق جرق میکرد که تو خودت رو چقدر میشناسی بعد من هی خواستم جواب ردیف کنم که این چکشه هی نخوره تو سرم ولی مگه ول میکرد نه جوابه پیدا میشد و نه چکشه بیخیال ، تازه اولش فکر میکردم فقط چکشه داره میره رو اعصابم ولی بعدش فهمیدم ای دل غافل اعصابه از قبل کلا خط خطی شده ... خلاصه که هرچی با این عقل نداشته فکر کردم نفهمیدم کی هستم و بارزترین خصوصیاتم چیه ؟بعدش نمیدونم چی شد با بی ربطیه تمام یاد خاطره ی کلاس دین و زندگی افتادم که از بیکاری و ترس شادروان شدن دبیر گرامی پیشنهاد دادن خودمون رو معرفی کنیم و از بد حادثه جز اولین نفرا به من گیر دادن منم که مثه همیشه قرمز و آبی و زرد و بنفش شدم و هی میگفتم خوب چی بگم آخه اصولا در این مواقع صورتم داغ میکنه هوارتا بعد هی تغییر رنگ میده و دستامم هرچی بیاد جلوشون هی باهاش بازی میکنن و خلاصه اوندفعه ساعت بیچاره داشت میشکست از بس هی باهاش ور رفتم ... آخه فکر کن با معلمی که همیشه شوخی داشتی و پارازیت میفرستادی رو امواج درس و کلاسش کاملا جدی داره ازت میپرسه چه شناختی از خودت داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه که دیدم معلم گرامی بیخیال نمیشن منم رفتم رو منبر و شروع کردم به سخنرانی که آدم شوخیم ولی جدی بشم دیگه شدم ، سریع اعتماد نمیکنم ، سریع از کوره در میرم ، زود ناراحت میشم ، نمیدونم چرا همه میگن مغرورم ولی به نظر خودم اصلا مغرور نیستم و ... ( البته یه پرانتز باز کنم که قشنگ درک کنین اونموقع داشتم از خجالت میمردم کاملا هم بی دلیل البته دلیلش که کاملا مشهوده و میشه گفت چون اصلا شخصیتم قابل پیش بینی کردن نیست و خودمم بعضی وقتها گیج میزنم از دست خودم و کارام ) شرمنده من کلا زیاد از موضوع پرت میشم بیرون ولی زودی یادم میوفته برمیگردم خلاصه که هی واسه خودم خصوصیت ردیف کردم و تا یه ذره از خودم تعریف کردم و گفتم منطقیم معلم گرام یه نگاه اندر نمیدونم چی چی انداختن و شروع کردن به سوال کردن انگار قراره استخدامم کنن حالا سوالها رو بگم خیلی مسخره اس و چون خودم حال نکردم فقط سوال آخر رو میگم که پرسیدن رابطه ات با دوستات چطوره ؟ دوستان نامرد نیششون تا بناگوش باز میشه البته اولش خودم خنده ام گرفت دلیلش هم فقط اعضای مجمع ***** ام تی دی ****** میدونن و بس ، هاهاها بعدش نمیدونم چی شد گفت حسودی یا نه منم دیدم نه بابا بیخیال نمیشه گفتم مادر من چمیدونم حسودم یا نه بابا پامون شکست چیکار دختر مردم داری هی سوال میرسی یکی هستیم دیگه البته همه ی اینارو داشتم تو دلم میگفتم که فهیمه به دادم رسید و گفت نه اصلا حسود نیست و کلی نوشابه واسمون باز کرد منم که ذوقمرگ که یکی به دادم رسیده و داره از این برزخ سوالاهای بی ربط نجاتم میده خلاصه که سوالها تموم شد و دبیر گرام شایدم نه گرام اجازه ی نشستن دادن و من تا اومدم بگم آخیش گفت خوب بچه ها حالا نوبت شماست نظرتون رو راجع به فرشته بگین گرچه دوستان با دیدن چهره ی بنده ترجیح دادن هیچی نگن اما فرشته ( البته اون یکی فرشته از نوع خ نه ت ) و بیتا خانم که سه نفری از بس که در تمامیه اردوهای مدرسه و تمام گروه های مدرسه عضویت فعال داشتیم به سه تفنگدار معروف بودیم جوگیر شدن و بنده رو نقد کردن ...

فرشته گفت دختر خوبیه و تنها ایرادی که داره اینه که خودش درسش رومیخونه و تا میاد تو کلاس میگه بچه ها من نخوندم تروخدا امتحان رو بیچونین ( خدایی اینو گل گفت در تمام این نه ماه جای سلام همین حرف رو میزدم و همیشه زهرا جونم یادآوری میکرد که فرشته خانم سلام یا اینکه قبل من خودش میگفت وای خدا من هیچی نخوندم خواهشا امتحان رو بیچونین ) خدایی من هیچوقت تو خونه نمیدرسم هر چی سر کلاس یادم میمونه مونده دیگه یه نگاه هم تو مدرسه آخه نیست رئیس جمهور اینترنتم خوب وقت نمیمونه واسه کارهای متفرقه هاهاهاهاهاهاها

و اما بیتا خانم هم همین نظر رو داشت و گفت هیچ وقت از همه ی استعدادش استفاده نمیکنه وگرنه میتونه خیلی بهتر از این باشه حالا چه درس و چه بقیه ی کارها ...                                          

بله دیگه من مانده بودم که نه تنها برای خودم نا شناخته ام بلکه دوستان هم احتمالا شناختی ازم ندارن که فقط گیر دادن به درس خوندن ما ...                                                                        

 و ما همچنان بعد از گذشت ۵ ماه از این خاطره در پی شناخت خودمون هستیم ...

حالا یه سری از نظرهایی که دوستام دربارم دادن رو میگم که شماها

 ( البته اونهایی که حدود یه سال ، حالا کمتر یا بیشتر منو میشناسین) ببینین جدی جدی این رفتارها رو از خودم به نمایش گذاشتم یا نه ( اوه اوه اوه عجب جمله ای شد انگاری نمایشگاه باز کردم ... هاهاها ... )

ملیکا : مغرورم به شدت * سنگ دلم به شدت * بی احساسم به شدددددددت

فهمیه : در تمام مدت آشناییمون راجع به هم نظر ندادیم البته فقط درباره ی درس هی میریم رو اعصاب همدیگه فقط با یه اس ام اس روانشناسی به این نتیجه رسیدیم از نظر فهیمه من با نمکم چون ایشون منو سبز رویت میکنن و سبز نماد نمکدون بودنه ... پس همون نمکدون فرض میکنیم ...

زهرا : ( اینارو آخر کتاب عربیم نوشته ) واییییییییییییییییی یادش بخیر چه روزی بود تموم کتابامون رو پر چرت و پرت کردیم انگار که انگار  قراره واسه کنکور بشینیم اینارو بخونیم و هی یاد خاطره هامون بیفتیم و درس بی درس ... بگذریم داشتم میگفتم چی برام نوشته و نظرش در مورد من چیه ؟؟؟

دختری با ادب * بسیار لبخند باز * مات و خلاصه دختر خوبی هست دقیقا خوبی رو صورتی نوشته بود و با فنت بزرگ تازه خاطره نوشتنش توضیحات هم داره و در توضیح مات نوشته که فرشته که همون من باشم تو یه جریانی تو راهروی مدرسه مات یکی از بچه ها شده بودم و ... بقیه اش رو نمیتونم بگم چون عضو مجمع * ام تی دی *نیستین که این واژه ها رو حضم کنین ... 

و اما آخرین نظر هم نظر مروارید یا همون مروا خودمونه که نظر لطفشه و بنده رو ... خطاب میکنه که به دلیل غیر قابل پخش بودن میگذریم ازش ...

البته غیر قابل پخش بودن بیشتر واژه های مجمع * ام تی دی * به دلیل خنده دار بودنشه ما که عضویم میترکیم از خنده دیگه شماها که جای خود دارین یه دفعه دیدی زبونم لال راهیه بهشت زهرا شدی و تو این اوضاع گرونیه قبر و مسکن مجبور شدیم تو نت واست خاکسپاری بگیریم و روحت در آزار بمونه و هی بپره وسط چت های ما و خدا داند که چه شود ....

خوب دیگه فعلا نظر ۵ تا از همکلاسیام رو گفتم خواستم نظر بقیه دوستامم بگم دیگه حال تایپ نداشتم  اینارو هم چون بیشتر از بقیه باهاشون مچ بودم و هستم و یه مجمع زدیم به اسم * ام تی دی * به سرپرستی زهرا خانم یا همون ... خانم ، شرمنده نمیتونم بگم مجمعمون مخفف چه اسامیه وگرنه میترکیدیت از خنده حالا اکشال نداره خودم جای همه میخندم هااااااااااااااااااااهااااااااااااااااااهاااااااااااااااااااااااااا

و اما نظرات دوستان نتی : بفرمایید ...  تریبون آزاد ...

فکرکنم یه سالی هست با بروبچ حلقه وب رادیو جوون دوست هستم و فکر کنم حداقل یه کوچولو شناخت مجازی از رفتارم دارن و دارین ... پس بفرمایین بنده از نظر شما چه طوریم البته میدونم ما فقط مجازی دوست هستیم اما جالبه رفتار مجازیه همدیگه رو نقد کنیم مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظر نظراتتون هستم راجع به یکی از اعضای فعال مجمع ***** ام تی دی *****

یادگاری : " آن که پیروی  خرد است دل به هوس نمی سپارد " 

فعلا یاعلی

آسمونی باشین

 

!! نوشته شده توسط | |

باش ...

 

     

 

 

هر چه هستی ، باش
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

قیصر امین پور

!! نوشته شده توسط | |

...

 

 

 

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم *

به هوس بازي اين بي خبران مي خندم *

هرکه آرد سخن عشق به آن ميخندم *

خنده من از گريه غمگين تر است *

 کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم  ...

 

!! نوشته شده توسط | |

خاطره ی یه روز دوست داشتنی ...

 

 

 

                               

                                    

 

سلام سلام سلام امروز اومدم خاطره ی  آزمون روز پنج شنبه * ۲۰ تیر * رو تعریف کنم جای همه خالی روز خوبی بود شبش که ساعت 2.30 به زور خوابمون برد و صبح ساعت 6.30 دیدم خواهرم  داره خودشو میزنه به در و دیوار و تخت خواب و کمد و کتابخونه که فرشته تروخدا بیدار شو یه وقت دیرت نشه منم همچین خسته بودم که نگو دست های گرامی هم به افتخار ساعد و سرویس  زدن های  کلاس والیبال در حال شکستن بود خلاصه که دیدم اگه بیدار نشم نه تنها آزمون رو از دست میدم بلکه خواهر عزیز تر از جان هم از دست میدم خلاصه که بیدار شدم و همینجوری از دست درد داشتم میمردم که یادم افتاد باید با لباسهای چندش مدرسه تشریف ببریم آزمون وااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییی خدای من لباسام کجاست  این ورو بگرد اونور بگرد تو اتاق خودت تو اتاق خواهرت نخیررررررررررر نیست اما یه دفعه پیداشون میشه و تو محو خط اتویه لباسات میشی اول فکر میکنی چشات داره تار میبینه اما بعدش متوجه میشی نخیر لباسا زیادی صافه و اگه با این وضع بری آزمون همه فکر میکنن از خشک شویی برگشتی خلاصه  که ناچاری بشینی اتوشون کنی و زمان هم همچنان میگذره تلفن میزنگه و پدر گرامی میگه آماده ای من چند مین دیگه میرسم و تو همچنان خواب آلو میگی بله اما مگه لباس اتو کردن  تموم میشه نخیر همچنان ادامه داره پدر گرامی میرسن آیفون میزنن که بیا پائین من منتظرم و تو همچنان مشغولی و میگی الان میام و با خیال راحت به کارت ادامه میدی پدر گرامی هم یه ربعی دم خونه معطل میشن و دوباره آیفون میزنن که کجایی و ایندفعه مثه جت 4 طبقه رو میری پائین و مثه یه بچه ی خوب که نه بد جلوی پدر ظاهر میشی میخوای بگی بابا زود نیست که سعی میکنی حرفتو بخوری چون مطمئنا یه ربع معطلی حسابی اعصاب پدر گرامی رو خورد کرده خلاصه که میشینی تو ماشین و فوری موج رادیو رو عوض میکنی و میزنی رادیو جوان و دقیقا سر قرار ساعت 7 رادیو یعنی همون آیة الکرسی حاضر میشی پدر گرامی به صدا ولم میدن و خلاصه قرار هم تموم میشه و ما به سمت منطقه 13 رهسپار میشیم اولش فکر میکنی باید یه جایی باشه که قبلا گذرت خورده باشه اما میبینی نخیر در تموم عمر 16 سالت اولین باره که پا به این منطقه میذاری خلاصه که مدرسه  مورد نظر پیدا میشه و ساعت 7.50 دقیقه خودتو در مدرسه میبینی و این یعنی 40 دقیقه زودتر رسیدن و کلی حرص خوردن اما 10 دقیقه که میگذره زهراجونت وارد حیاط مدرسه میشه و طبق معمول اول سلام علیک کردن شوخی هاش شروع میشه و تو هم همینجوری ریسه میری بقلت دو تا دختر خالی بند نشستن که هی از چطور درس خوندنشون میگن و تو و زهرا فقط بهشون میخندی و چون تو عمرت تا حالا سابقه نداشته 5 ساعت مفید و پیاپی درس بخونی برات خیلی عجیبه که دختر خانم گرام به خاطر زبان فارسی 20 ساعت وقت گذاشته باشه و 6 دور خونده باشتش و اینجاست تو که موقع امتحان فقط چند درس آخر رو خونده بودی و رفتی سر جلسه و 19 شدی شاخ در میاری و چشات 800 تا میشه که اگه یه دور کامل , نه 6 دور میخوندی چند میشدی خلاصه که کلی به سوژه های مورد نظر میخندی و منتظر بقیه بچه هایی اما مگه میان و تو هی به ساعتت نگاه میکنی ساعت 8.20 دقیقه است که بیتا مثه همیشه سر به هوا وارد حیاط مدرسه میشه و وقتی صداش میکنی به تموم افرادی که تو حیاطن نگاه میکنه که ببینه صدا از کجا میاد و فقط تو و زهرا از چشماش میفتین اما یه ذره که عینکشو جابه جا میکنه میتونه پیداتون کنه و میاد میشینه کنارتون و خبر میده که شنبه میخواد بره رامسر و کلی ذوقمرگه الان ساعت 8.25 دقیقه است و مروارید و فهیمه همچنان نرسیدن و شما 3 تا بالاخره تصمیم میگیرین که برین ببینین با شماره هایی که دارین تو کدوم کلاس ها باید برین اینجاست که میگن دقیقه 90 ...

زهرا خانم دوباره به حالت شوخی میگه فرشته واقعا چرا اینهمه مدت نیومدیم ببینیم کدوم کلاسیم و تو با بی خیالی تموم میگی بیخیال بابا حالا داریم میریم ببینیم دیگه بلی کلاس مورد نظر رو به حافظه ی نداشتت میسپاری و دوباره مثه 3 تا گل دختر میاین میشینین سرجاتون که میبینین مروارید با کلی انرژی وارد حیاط میشه و سریع پیداتون میکنه از کارش خیلی متعجب میشین تو اون شلوغی جیک ثانیه پیدا کردن ما 3 تا  اونم توسط مروا خیلی عجیبه خلاصه که بعد چند ثانیه فهیمه جونت از راه میرسه و شماها هرچی بهش اشاره میکنین که برو ببین کدوم کلاسی خانم نمیگیره که نمیگیره و از ذوقمرگی میاد پیشتون خلاصه که 5 نفری حسابی واسه خودمون سوژه بودیم بله الان دیگه ساعت 8.40 دقیقه است معاون گرامی با 10 دقیقه تاخیر پشت میکروفون حاضر میشن و از بچه ها میخوان که کلاساشون رو طبق شماره کارت پیدا کنن و شما 5 تا از زرنگ بازی خودتون حسابی حال میکنین چون یه دفعه کل جمعیتی به سمت برگه های مورد نظر هجوم میبرن و ...

خلاصه همه جلوی در ورودی حاضرن که تقاضا میشه یه نفر بره قرآن بخونه اما هیچکی نمیره و مدیر گرامی میگن به به یه نفر هم بین این جمع پیدا نمیشه و بازم جواب منفی میگیره و واسه حرص دادن بروبچ میگه میخواستم واسش امتیاز قائل بشم اما همچنان کسی حاضر نمیشه و یه جورایی همه خجالتین و واه واه واه دلم سوخت واسه اینهمه دختر گل و خجالتی خلاصه که بالاخره سر جلسه حاضر میشی و میبینی داره صدای دلنشین قرآن میاد و بعدش هم توزیع پرسشنامه ها و توضیحات لازم ساعت 10 دقیقه به 9 و شروع آزمون  اول سوالهای ادبیات و تو که بعد امتحانها زحمت ندادی یه نیم نگاه به کتابهات بندازی هی تند تند در جواب ها شک میکنی و از اون جایی که امتیاز منفی داره ترجیح میدی نزنی و نوبت به زبان فارسی میرسه مغزت سوت میکشه از بس سوالها پیچیده اس اینجاست که یاد حرف دختر خانم گرام و 6 دور خوندنش میفتی و میگی اگه اون یه دور کامله رو خونده بودی فرقش این بود که میتونستی سوالها رو بجوابی اما به خودت انرزی مثبت میدی و با اعتماد به نفس تمام یه چندتایی رو علامت میزنی نوبت به سوالهای عربی میرسه سوالها خیلی آسونه اما تو بازم بین گزینه ها شک میکنی و با وجود اینکه میدونی نمره منفی داره بازم میجوابی .و حالا نوبت سوالهای زبان شیرین یا ترش یا شور شایدم ملس انگلیسی میرسه و تو به لطف کلاس زبانی که میری تقریبا همه رو میجوابی و مطمئنی که خیلی آسونن البت ناگفته نماند وسط این سوال خوندن ها و جواب علامت زدن ها هی چرت میزنی و با صدای تلق تولوق پنکه کلاس هی از خواب نازت بیدار میشی و دوباره مشغول میشی خلاصه که ساعت 10.30 میشه و اعلام میشه وقت تمام و تو و مروا که تو یه کلاس بودین با هم میاین بیرون و درباره سوالها میحرفین و وجه اشتراکتون قابل توجهه که فقط زبان فارسیش سخت بود و زبانش آب خوردن تو حیاط فهیمه رو میبینین که خیلی نا امیده و میگه بچه ها به نظرتون قبول میشیم و تو هم که بارزترین صفتت بیخیالیه میگی فوقش قبول نمیشم میمونیم مدرسه ی قبل و دورهم کلی حال میکنیم و از این حرفها بیتا خانوم هم ناراحت به جمعتون میپیونده و میگه اگه خونده بودیم قبول بودیم ها چون خیلی آسون بود حرفش رو تایید میکنی و مروا خدافظی میکنه و میره , بیتا هم همینطور تو و فهیمه هم که طبق معمول جوگیرین و خودتون باید برگردین البت پدرهای گرامی جفتتون تعارف کرده بودن که میایم دنبالتون اما شما عادت کردین که این چیزها رو جدی نگیرین و واسه محض اطلاع به پدر گرامی میزنگین که من با فهیمه میام و به قول زهرا پدر گرام از خدا خواسته کلی ذوق میکنن و تو و فهیمه با وجود اینکه اولین باره که میاین این منطقه به لطف راهنماییهای پدر فهیمه راه رو پیدا میکنین و خیلی شاد و شنگول راه میفتین که یه دفعه صدای سلام کردن یه نفر به گوشتون میرسه اونور رو که نگاه میکنین میبینین یه آدم بیکار داره سلام میده به کی سلام میده رو نمیدونین البت نه که ندونین ها آخه هیچکی دور و ورش نیست که بدونین خلاصه که مثه بچه آدم راهتون رو ادامه میدین تا به ایستگاه اتوبوس برسین که میرسین ولی چه رسیدنی تو که همچنان در تعجبی چون  اولین باره میخوای سوار اتوبوس های تندرو یا همون برقی یا همون اسم خارجکیه که فهیمه هی میگفت و تو بالاخره یاد نگرفتی که نگرفتی وارد ایستگاه که میشی میبینی یه خانم با لباس مخصوص اتوبوسرانی ایستاده و تقاضای بلیت میکنه و تو که اگه پدر گرامی ازت نپرسیده بود پول داری یا نه و هرچی تو جیبش بود نداده بود بهت نداده بود شاخ درمیاری از یه طرف ذوقمرگ که حسابی مایه تیله گیرت اومده و از یه طف خجالت زده که بلیت نداریفهیمه جونت هم که فقط یه دونه بلیت داشت و موندی چه کنی که خانم عزیز گفت سکه هم میشه که تو باز یاد این پول درشت ها میفتی و میگی ای خدا پولدار شدن هم به ما نیومده که از شانست فهیمه به دادت میرسه و یه سکه میندازه تو قسمت مورد نظر ایستگاه خلاصه که اتوبوس اول از دستمون رفت و منتظر دومی شدیم و وقتی سوار شدیم کلی تعجبیدیم که چرا خانم ها جلون و آقایون عقب که فهیمه جان راهنمایی کرد مدلش اینه و تو کمی تا قسمتی روشن شدی وسط راه با فهیمه خدافظی کردی البته قبلش کلی خندیدی که قراره با لباسهای مدرسه بره ولیعصر که با مامانش خرید کنن بله دیگه به منطقه مورد نظر رسیدی البته قبلش یه اتوبوس دیگه سوار شدی چون بلد نبودی با کدوم تاکسی ها باید بری و از ناچاری دست به لاستیک اتوبوس شدی خلاصه که ساعت 11.50 دقیقه خودتو تو یه منطقه آشنا یافتی که البت همچین هم نزدیک خونتون نیست اما از هیچی بهتره حداقلش اینه که با منطقه آشنایی بله میری اون سمت خیابون و تاکسی سوار میشی و 15 دقیقه بعد خودتو نزدیک خونه میبینی و کلی ذوقمرگ میشی و چون داری از خستگی و بی خوابی میمیری دوباره تاکسی سوار میشی وخودتو  سر کوچه خونه میبینی و کلی ذوقمرگ میشی و سریع خودتو میرسونی خونه و یه سلام میدی و میخوابی البته کمی تا قسمتی غرغر میکنی که کاش خونده بودم  و خیلی آسون بود و این حرف ها و پدر گرام شروع میکنه به نوشابه باز کردن که نه اینجوری نگو  ایشالا قبول میشی و این حرفا خلاصه که هنوز نخوابیده اذان میگن و پامیشی نماز میخونی و دوباره مثه جنازه میفتی رو تخت خواب و 10 دقیقه از خوابت نمیگذره که تلفن به صدا درمیاد و تو تا میای جواب بدی قطع میشه دوباره میخوای بری بخوابی که اس ام اس دوستت میرسه و یه نمه اس ام اس بازی و ...

بعدش هم نت و وب و چت و خواب بی خواب ساعت 5 میری بخوابی که  خواهر و پدر گرامی تشریف میارن خونه و خواهر گرامی شروع به تعریف ماجرایی که واسشون پیش اومده بوده میکنن و تو باز هم نمیتونی بخوابی ساعت 6 میای رادیو رو روشن میکنی و برنامه توپ رو میشنوی هنوز چند دقیقه از برنامه نگذشته که تو دیگه خوابت برده و با اذان مغرب بیدار میشی و افطار و بالاخره لیلة الرغائب میرسه و با وجود اینکه صبح با بچه ها همه آرزوهاتو کردی بعد نماز بازم واسه همه دعا میکنی و خوشحالی که یه لیلة الرغائب دیگه هم بین زمینیا بودی اما مطمئن نیستی که دفعه ی بعدی بازم این سعادتت نصیبت بشه ...

امیدوارم روح همه مون آرامش داشته باشه و هیچ وقت حوادث زندگی باعث نشن که کم بیاریم ...

التماس دعا تو این روزها و ماه های آسمونی

فعلا یاعلی

آسمونی باشین    

 

 

 

یادگاری :  فرشتگان از خدا پرسیدند: خدایا تو که بشر را آنقدر دوست داری چرا غم را آفریدی؟

خدا گفت: غم را به خاطر خودم آفریدم. چون این مخلوقه(بشر) تا غمگین نشود به یاد خالقش نمی اُفتد!

 

!! نوشته شده توسط | |

جرئت داری بگو تعطیله ...

 

سلام سلام سلام

سلام به خودم

سلام به خودت

سلام به خودمون

من برگشتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

          دالیییییییییییییییییییییییییییییی من دوباره برگشتم ...

 

کسی خونه * نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجانب فرشته هستم از نوع ت *

طی یک عملیات موفقیت آمیز با همکاری دوستان عزیز از جمله ...

عرفانه ، نگار ، سها ، حورا ، نرگس ، مهرآفرین ، نون و خودممممممممممممممممممممممممممم

وبلاگمان را پس گرفتیم البته قبلش اندکی مذاکره داشتیم که به خودمون مربوط میشه

همین دیگه ... خواستم بگم برگشتم ... منتظر چرت و پرت های یک فرشته باشین نه یک آی کیو

راستی این داستانه خیلی عسله دوست داشتین بخونین همین تازه در حین وبگردی خوندمش

 

شکلات تلخ
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بقیه اش تو ادامه مطلبههههههه واییییییییی خیلی خشگل بود تازه منم که فرشته ام

 میشه ۳ تا فرشته ( ببینین چه انسان مفیدیم )

 البته من فقط یه زمینیم که عاشق آسمونه نه سارا کوچولوام و نه اون سبیلوی بی سبیل

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی :

۱- خونه : استعاره از وبلاگ

۲- ت = شهرت یا همون فامیلیه اینجانب

 

فعلا یاعلی

آسمونی باشین


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط | |

RSS