پـــــــــــــــــایان ....
عنوانش رو خودتون بذارین ....
سلام سلام سلام خوبم خوبی خوبه خوبیم خوبین خوبند ؟؟؟؟
فهمیدی چی شد ؟؟؟ نــــــــــــــــــــع هم بگی فایده نداره ... الان دیگه وقت خدافظیه اونم از نوع همیشگی ... اینجا رو دوست داشتم خیلی زیاد اما دیگه وقتشه اینجا هم یه خاطره بشه و چالش کنم ته دلتنگیام ... اگه از اولین آپ اینجا حساب کنیم که تیر ۸۶ بود تا الآن میشه یک سال و دو ماه گرچه اولین بار تا اسفند ۸۶ آپ شد و بعدش برای اولین بار حذفیدم و دوباره خرداد ۸۷ از اول شروع کردم و آپ کردم اما فقط ۲ هفته اینجا بودم و دوباره حذفیدم و برای سومین بار مرداد ۸۷ دوباره ســـــــــــــــــــــلام کردم و شهریور ۸۷ دارم خدافظی میکنم برای همیشه و قول میدم که دیگه نیام اینورا و آپی درکار نباشه .... نمیدونم چی شد که وبلاگ زدم پارسال همین جا گفتم که کاملا تصادفی بود و من اصلا خودم وبلاگ نزده بودم اما پرشین بلاگ یه ایمیل واسم زده بود که ورود شما را به پرشین بلاگ تبریک میگوییم و این حرفا من اونموقع اصلا نمیدونستم پرشین بلاگی هم هست و فقط وب جناب پور محمودی بود که من رو با این نام آشنا کرده بود و بعدش هم شوخی شوخی شایدم جدی جدی منم اومدم به دنیای وبلاگ نویسی گرچه پرشین بلاگ هیچ وقت جذابیتی برام نداشت چون اصلا نوشته های خودم رو زیاد نمیذاشتم و فقط 1 ماه وبلاگم پرشین بلاگی بود و بعد قضیه ی هگ پرشین بلاگ حذفیدم و اومدم بلاگفا وبلاگ زدم ... اولش اصلا قرار نبود رادیویی بنویسم چون اونقدرا با رادیو مچ نشده بودم اما اینجا باعث شد دوستایی پیدا کنم که همه عضو حلقه وب رادیو جوان بودن و هستن گرچه هیچ وقت تلاشی برای عضو شدن حلقه وب نداشتم اما همیشه همراهم بودن نمیدونم چیا نوشتم چون عادت ندارم نوشته هامو جایی سیو کنم یا واسه خودم نگه دارم هرچی مینوشتم فقط همین جا بود و بس بعدشم که حذفیدم اصلا یادم نموند چیا بود اما کلی اگه بخوام بگم فقط شامل خاطره هام با رادیو و اهالی رادیو جوان و یه سری متن در رابطه با امام زمان و مناسبت های مذهبی بود البته از اول قرار بود فقط در رابطه با آسمونیا آپ بشه که نشد یعنی کم کاری از خودم بود و یه جورایی از همه چی نوشتم و از هیچی ننوشتم ... یه آپ هم نمیدونم چرا اونقدر صدا کرد که کلی کامنت خصوصی واسم گذاشته بودن که واقعا اینارو خودت نوشتی یا نه و یه نفر گفته بود اگه سنت رو تو توضیح وبت ننوشته بودی باورم نمیشد 15 سالت باشه یه نموره زده بودم تو کار سیاست دیگه الان یه کلمه از اون آپ هم یادم نیست فقط یادمه که یه جورایی بهترین آپم همون بود شایدم بدترینش نمیدونم دیگه هرچی بود تموم شد ... وبلاگ داشتن خوبه یا بهتره بگم خیلی خوبه هر وقت دلم میگرفت میومدم اینجا مینوشتم و به قول خودم جهت تخلیه روحی آپ میکردم شوخی نمیکنم اما یه جاهایی جدا با کامنت های بقیه روحیه میگرفتم و همینش باعث میشد تا بازم حرفام رو بنویسم شاید حرفایی که به خودم اجازه ی گفتنش رو هیچ جا نمیدادم اینجا خیلی راحت میگفتم خلاصه اینکه دوست داشتنی بود و کلی تجربه ی جدید واسم رقم زد دوست ندارم بگین چقدر حرفات جور واجوره چون تو آپ قبل هم گفتم که من با وبلاگ و وبگردی هیچ مشکلی نداشتم و نخواهم داشت اما با چت زیاد حال نکردم و نخواهم کرد واسه همین هم تو تموم تابستون زیاد چت نکردم و ماهی یه بار مسنجر نصبیدم و بعدش سریع حذفیدم که کم کم به خودم عادت بدم نیام و خوشبختانه تونستم چون قبلا اگه فقط یه روز هم چت نمیکردم با بروبچ دیگه اس ام اس رو شاخش بود اما الان دیگه بیخیال این چیزا شدم و شاید واسه اینکه دلتنگ نشم دارم بیخیال اینجا هم میشم ... همین دیگه خواستم بگم تجربه ی شیرینی بود که نوشته هاتو بخونن و درکت کنن و گاهی با ناراحتیات واقعا ناراحت بشن و با خوشحالیات خوشحال .... حس قشنگی بود که اولین جایی که بالاخره جرئت کردی چیزایی رو که نوشتی بقیه هم بخونن و نظرشون رو بگن حداقل این یه حس خیلی واسه من شیرین و به یاد موندنیه چون حتی صمیمی ترین دوستام هم یه بار هم نوشته های به شدت ضعیفم رو ندیدن و فکر نکنم من حاضر بشم تا آخر به کسی نشونشون بدم که حالا از کسی راجع بهشون نطر بخوام گرچه اینجا هم فقط چند بار نوشته های خودم رو گذاشتم تو وب و یه دفعه که کاملا اتفاقی گذر یکی از دوستم به اینجا خورده بود کلی تعجب کرده بود و فرداش کلی رفت رو اعصابم که هر کی تو رو نشناسه میگه چه تریپ خفن مثبته که اینجوری مینویسه و این حرفا ، شاید یه دلیلش همین باشه که میگم هیچ وقت نوشته هام رو به کسی نشون نمیدم و به جز اینجا تا حالا هیچکی نخوندتشون و این حرفا .... بگذریم بابا ، بیخیال خوب ، بد ، مسخره ، لوس ، آبکی ، چرت و ... هرچی بود بالاخره تموم شد و آپ آخره نمیدونم به خاطر آپ قبل نه قبلیش بخشیدینم یا نه ؟؟؟ اما یگه اینجا نیستم و فقط وبلاگ به آسمان نگاه کن رو آپ میکنم که اونجا هم اصلا خودم حرف خاصی نمیزنم و 90 % مطالبی رو که میذارم اونجا مطالبیه که به دلم میشینه شاید واسه همینه که همچنان اونجا هستم چون اونجا یه جورایی واقعا یه خونه ی مجازیه اما این وبلاگم و اونایی که سر میزدن و کامنت میذاشتن یه جورایی از هر دوست واقعی و حقیقی بهتر بودن و هستن اما من با خودم مشکل دارم و واسه همینه که دارم همشون رو از دست میدم و از همه خداحافظی کردم و اونهمه همراه بودنم با اونا فقط محدود میشه به وبلاگ خودم و وبلاگهای خودشون و کامنت ... همین و دیگر هیچ !!!!
نمیگم خداحافظ تا مطمئن بشین همیشه به یادتونم و همیشه چیزهای بزرگی که یادم دادین یادم میمونه و الان میفهمم چقدر دوستون داشتم و خواهم داشت اما دیگه هیچ چی برام جذابیت نداره که بخوام اینجا رو همچنان آپ کنم ، با تموم خوبیاش باید بیخیال بشم و این دو سال رو حسابی درس بخونم و تموم زندگی و تفریحم خلاصه شه تو یه واژه که چیزی نیست جز درس و حسابی خرخونی کردن ................. میدونم سخته اما باید ممکن بشه وگرنه بازم باید حسرت فرصت های از دست رفته رو بخورم و برام سودی نداشته باشه .... خوب دیگه بازم میگم من و تموم بدیهام رو ببخشین و چیزی به دل نگیرین چون هیچ وقت از حرفایی که زدم منظور بدی نداشتم و هیچی تو دلم نبوده ... آخ آخ آخ بازم زیاد شد میبخشین مگه نه ؟؟؟ نمیدونم جوابتون چیه اما کاش ببخشین ... همین ....
یاعلی
آسمونی باشین مثه همیشه و برای همیشه
گر نروم نیستم !!!!
سلام سلام سلام
این پست به دلیل چرت بودن وافر از صفحه ی اصلی به ادامه مطلب رفتید ...
در ضمن من کی گفتم برگشتم و قرار نیست برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی برای موندن لازمه بری و بریم و بره ...
من از خودم شروع کردم من میرم بقیه هم ... ؟؟؟؟؟
یادشون همیشه هست اما ...
اما باید حذف بشن از حقیقت زندگیم ...
مجازی دوستون دارم اما دیگه حقیقی نیستم یعنی نمیشه و نمیتونم باشم ...
دلیلش رو شاید بعدا گفتم شایدم نگفتم ... شاید حذف نشه شاید ...
اما آپ نمیشه ... یعنی نمیشه که بشه ... فهمیدی چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش بفهمین الان من چه مرگمه اما نمیفهمین دیگه ... یعنی نمیشه که بفهمین ...
بازم نفهمیدی درسته ؟؟؟؟؟؟؟؟ بیخیال بگذریم ...
من همچنان در حالت تظاهر به سر میبرم ... بـــــــــاور کن ...
زندگی جاریست .... برای شما .... برای من .... برای همه ....
حتی اگه دیگه نباشم ... حتی اگه شما هم نباشین ....
زندگی جاریست .... باور کن حتی بی من .... حتی بی تو .... حتی بی ما ....
زندگی جاریست !!!!!!!
زندگی همچنان جاریست ...
بــــــــــــــاور کن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
پ مثه پایان ، ح مثله حذفیدن !!!
سلام سلام سلام بدون هیچ معطلی میخوام برم سر اصل موضوع ...
اما قبلش چندتا سوال میپرسم جوابش شاید از نظر شما واسه من مهم نباشه اما ته دلم قرص میشه ، البته اگه جوابتون همونی باشیه که من انتظار دارم ... حالا زیاد نمیخوام حاشیه پردازی کنم پس برم سراغ سوالهام خیلی بهتره .. و اما سوالهام !!!! شده بخواین از یه چیزی فرار کنین ولی هرچی میرین جلوتر بیشتر حسش کنین ؟؟؟ شده هی با خودتون کلنجار برین که یه حس خوب یا بد شایدم یه حس کاملا غریب رو از خودتون دور کنین اما لحظه به لحظه بیشتر بیاد سراغتون و تو تمام ثانیه های زندگیتون حضورش رو احساس کنین ؟؟؟ شده به خودتون اطمینان بدین که توانایی یه چیز زو دارین اما هر قدمی که برمیدارین بیشتر کم بیارین ؟؟؟ شده بعضی وقتها جرئت ابراز کلی حرف رو که رو دلتون تلمبار شده رو نداشته باشین ؟؟؟ شده بعضی وقت ها بغض راه گلتون رو ببنده و احساس خفگی کنین اما یه قطره اشک هم نریزین ؟؟؟ نمیدونم اینارو تجربه کردین یا نه اما واسه من که به شدت پیش اومده به خصوص حس آخر و اشک نریختن ! نمیدونم شاید اگه اولین باری که از ته دل زدم زیر گریه بی تفاوتی ندیده بودم اینقدر از اشک ریختن فرار نمیکردم ، اما باور کنین تلخ ترین لحظه ی زندگیم بود ، هیچ وقت یادم نمیره ، دوست نداشتم هیچ وقت دربارش حرف بزنم اما دیگه دلم داره میترکه ؛ مردم از بس اشک نریختم و شوخی شوخی و جدی جدی همه بهم کلی طعنه و کنایه زدن که احساس نداری و عاطفه سرت نمیشه ... منکر نیستم اما نه به این شدتی که همه از من یه آدم دل مرده ساختن که هیچی نمیفهمه و ... ، خسته شدم از بس گفتن روحیه میدی و از هیچکی روحیه نگرفتم ، خسته شدم از بس بیخود و بی جهت خندیدم و شوخی کردم و همیشه خودم رو شاد و اکتیو نشون دادم و تنهایی یه درد گنده که هر لحظه سنگینیش بیشتر اذیتم میکنه رو تحمل کنم ، خسته شدم از بس همه هی بهم گیر میدن که بیچاره اونایی که باید با این اخلاق بی رحمانت کنار بیان ، خسته شدم از بس خودم رو از پشت یه نقاب مسخره به بقیه نشون دادم ، خسته شدم از بس حرف نزدم و محکومم کردن که سرتا پا غروری که خودت رو از بقیه جدا میدونی ، خسته شدم از بس به همه اطمینان دادم که آره بابا ، مغرورم ، بی احساسم ، بی عاطفم ، سنگدلم ، هیچی برام مهم نیست و ... ، خسته شدم از بس تنهایی با خودم کنار اومدم و از همه چی گذشت کردم و به دل نگرفتم ، خسته شدم از بس خودم رو مقصر دونستم و از تقصیر بقیه گذشتم ، خسته شدم از بس تو لحظه زندگی کردم و گذشته و آینده فقط تو یه واژه براک خلاصه شده و اونم چیزی نیست جز پشیمونی !!!!! خسته شدم خیلی خسته .... حرفام خیلی مبهمه خودم میدونم ، آخه هیچکی نمیدونه الان دارم درباره ی چی حرف میزنم و واسه چی تند تند دارم بغض میکنم و تا چشام میخواد خیس بشه اونقدر خودمو کنترل میکنم که بارونی نشن و ...واستون عجیبه نه ؟؟؟ فکرشم نمیکردین اینقدر کم بیارم آره ؟؟؟ چرا بابا من خیلی وقته کم آوردم اما رو نکردم خیلی وقته زود میشکنم ولی هیچی نمیگم ، خیلی وقته سر رچیز مسخره ای بغض میکنم اما بدون اشک ، خیلی وقته فقط ادای شاد بودن و باحال بودن و انرژیک بودن رو درمیارم ، خیلی وقته دارم تمرین میکنم که همرنگ جماعت بشم که یه وقت رسوا نشم ، خیلی وقته دلم یخ کرده از همه چی و همه کس !!! خیلی وقته خودم رو هم از یاد بردم ، خیلی وقته لذت نمیبرم از زندگی و اتفاقاش ، خیلی وقته خودمو زدم به بیخیالی ، خیلی وقته فهمیدم یه جورایی زیاده دپسردم گرچه واسه هیچکی باور کردنی نیست ، خیلی وقته با خودم کنار اومدم که یه آدم سر تا پا تظاهرم ... حتما همه میگین باز جوگیر شدم و اقتضای سنمه و این حرفا اما باور کنین اینا هیچ ربطی بهم نداره ، پارسال هم یه حرفهایی اینجا زدم که اونموقع خودم اعتراف کردم که جوگیر شدم و تو سن و سال من این سردرگمی ها طبیعیه اما ایندفعه مثه دفعه های قبل نیست ، خیلی سعی کردم باهاش کنار بیام اما اصلا نمیتونم آخه خیلی گنده اس خیــلـــــــــــــــی !!! البته از نظر خودم وگرنه بقیه که هزارتا مشکل بدتر از من دارن و آخ نمیگن اما من فقط یه مشکل دارم و فکر میکنم به آخر رسیدم ... باور کنین خیلی سخته حتی یه نفر هم ندونه چه مرگته و چرا اینجوری میکنی باور کنین خیلی سخته وقتی به ظاهر در اوج شادی و بیخیالی هستی هی یادت بیفته که ... بگذریــــــــــــــــم ... سخته دیگه ، خیلی سخت !!! خودم نظر همتون رو میدونم اما ... اماش بماند و نگم بهتره ... چه دختر مزخرفیم نه ؟؟؟ آره بابا خودم میدونم ولی به خودم حق میدم خیلی هم حق میدم گرچه به غیر از اینجا به هیچکی این چیزهارو نگفتم و نخواهم گفت اما میدونم الان همه میگین باز تو تو وبت یه جوری نوشتی که آدم الان فکر میکنه داری میمیری از دپسردگی ولی تو چت و کامنت و sms و تلفن کلا فرق داری جای اینکه دپرس باشی از بقیه پرانرژی تری و این حرفها ... قبول دارم ، دلیلش هم گفتم دیگه ، چون عادتمه تظاهر کنم به شاد بودن و مخلفاتش !!! حالا فکر نکنین شیرین میزنم و ظاهر و باطنم یکی نیست و حرفام دروغه و اینا باور کنین اینطوری نیست اما من تو کل زندگیه 16 سالم هیچ وقت عادت نداشتم و ندارم که درباره ی مشکلاتم با بقیه درد و دل کنم و همیشه همه چی رو خودم تنهایی تحمل میکنم و هیچی نمیگم ، نمیدونم چرا اینجوریم چون کلا با همه راحتم و یه سری مسائل که واسه بقیه خط قرمز داره واسه من آزاده آزاده ، شاید دلیلش جو خانواده و اعتماد بیش از اندازه ی مامان و بابامه اما جدا از این چیزها جدا واسه خودمم عجیبه که چرا این یه مشکل واسم یه غول گنده شده و نشسته وسط جاده ی زندگیم و هیچ جوری حاضر نمیشه حتی یه ذره هم خودش رو تکون بده که یه راه فرار واسه من پیدا شه و راحت بشم کاش جرئت ابرازش رو داشتم ، کـــــــــــــــــــــــاش !!! این روزها دارم از همه چی و همه کس فرار میکنم که شاید بتونم یه راهی پیدا کنم اما نمیشه ، یعنی نمیتونم ، مطمئنــــــــــــــــــــــنم !!! آخه یه درد چند ساله که به همین آسونی ها از یاد آدم نمیره ، میره ؟؟؟ یه دردی که فقط و فقط خودت میتونی درک کنی چقدر بزرگه و درعین حال شاید از نظر بقیه مسخره باشه ... بیخیال زیادی احساساتی شدم فقط اینارو نوشتم که بگم دیگه حوصله ی آپیدن ندارم و به زودی اینجا واسه سومین بار و برای همیشه حذف میشه قاطعانه گفتم برای همیشه چون تو یه وبلاگ دیگه که فقط خودم آدرسش رو دارم و لاغیر چرندیاتم رو مینویسم و فکر نکنم تا آخرش هم گذر کسی بهش بخوره ... نمیدونم تو این یه سال که شدیدا با بروبچ حلقه وب رادیو جوون همراه بودم و داشتم سعی میکردم که حداقل تو این فضای مجازی دردم یادم بره بازم یادم نرفت ، یادم نرفت که هیچ بزرگترش هم کردم ، آخه از اولش اشتیاقی به این مجازی بودن ها و بعد چند وقت حقیقی شدن ها نداشتم اما فکر میکردم شاید حداقل اینجا که کسی از نزدیک نمیشناستم بتونم راحتتر درد و دل کنم و شاید بالاخره از بقیه کمک خواستم ، اما اینجوری نبود البته هیچ وقت نیست یکی از دوستان میگفت اینجا دختر و پسر بودن مهم نیست و مهم آدم بودنه !!!! راست میگه اینجا آدم بودن مهمه البته اگه واقعا آدم باشی ، یه آدم درست حسابی ... ما که خیری از این آدم های مجازی نصیبمون نشد و خیری هم نرسوندیم ... آپ آخرمه واسه همین هرچی تو دلمه رو میگم ، حتما همتون از دستم ناراحت میشین اما اشکال نداره چون دارم تو روی خودتون این حرفها رو میزنم نه پشت سرتون ( از قصد این واژه رو به کار بردم چون بارها و بارها خودم و خودتون پشت همدیگه حرف میزدیم و رفتار این و اون رو میردیم زیز ذر بین انگاری خودمون استغفرالله خدائیم و هیچ عیبی نداریم اما برعکس خودمون بدتر از همه هستیم و خواهیم بود ) حالا حتما میگین انگاری خودش چی هست که داره با پررویی تمام این حرفارو میزنه ، موافقم به شـــــــــــــــــــــــــــــدت ... خودمم یه آدم مسخره ام که فقط و فقط اومده بودم ببینم تو این دنیای مجازی چه خبره که یه جورایی معتادش شدم حالا اینارو بیخیال داشتم از آدم بودن نتی حرف میزدم !!! آدم بودن اینجا یعنی چی ؟؟؟ یعنی تو چت هی قربون صدقه ی این و اون بریم که بگیم گنجینه ی واژگانم پر از لغاتیه که باهاشون بقیه رو خر کنم و پشت کامم هرهر بهشون بخندم ؟ یعنی چهارتا مطلب از اینور و اونور پیدا کنم و بذارم تو وبم واسه تثبیت شخصیت نداشتم بین دیگران ؟ یعنی اینکه آدمم و آدمی ختم بشه به هزارتا گناه دیگه که همه رو با مهر مجازی بودن توجیه کنیم ؟ یعنی آدم بودنت فقط واسه وقت پر کردنم به دردم میخوره و اگه یه روز حال نداشته باشی و باهات حال نکنم اصلا از نظر من آدم نیستی و رفاقت اینترنتی کیلو چند ؟؟؟؟؟؟؟ البته یه پانتز هم باز کنم که سوتفاهم نشه و بد برداشت نکنین و فکر نکنین تو نت واسه من چه اتفاق هایی افتاده که دارم اینارو میگم ، استفاده من از اینترنت و وبگردیام فقط در محدوده ی وبلاگهای بروبچ رادیو جوان و یه سری سایته ادبی و گهگاهی مذهبیه حالا سالی به دوازده ماهم یه تحقیق 20 ، 30 صفحه ای سرچ میکنم که مثلا زکات علم و دانش روپرداخته باشم و نمره ی گرام درخشان نشه و همون زغالی باقی بمونه اما حرفهایی که میزنم در رابطه با شخص خودم نیست و دارم کلا نقد میکنم این دنیای مجازی رو ، گرچه اصلا نمیدونم نقد یعنی چی اما باور کنین کلا این روابط مجازی یه جوریه ، به نظرم جالب نیست و به قول دوستم ته همه این روابط چرته ، منظورم وبلاگ و این حرفها نیست ها چون از وبلاگ بقیه کلی چیز تازه یاد گرفتم ، منظورم چته چــــــــــــــــــــــــــــــت !!! حالا چه با دختر چه با پسر ، گرچه یه مشاور گرامی میگفتن چت دختر با دختر و چت پسر با پسر خیلی هم خوبه و میتونه به دوستی های عمیق ختم بشه و این حرفا اما من که کلا از هرچی چت و مجازی بودنه زده شدم و دیگه هیچ وقت برام جالب نیست که با آدمهایی که اصلا نمیشناسمشون و نمیدونم کی هستن درباره خودم و خانوادم و کلی مسائل دیگه حرف بزنم حالا نمیگم خودم اصلا تجربه ی اینکارارو نداشتم ، چرا بابا من کلا خدای بی جنبه بازیم و فکر کنم از 100 درصد حلقه وب 120 درصد نه تنها شماره موبایلم رو دارن همه شماره خونمون رو هم دارن اما مشکل من نبودن صداقت تو این روابطه ، خدایی خودتون قضاوت کنین دیگه اول کار همچین صادقانه میچتیم که انگاری شونصد قرنه همدیگه رو میشناسیم بعدشم چهار بار تلفنی حرف میزنیم و همچین با آب و تاب اتفاق هایی که واسمون افتاده رو تعریف میکنیم که انگاری طرف تا حالا ما رو دیده که بخواد واسش مهم باشه کجا رفتی و چه کردی و این حرفا ( تموم اینارو دارم به خودم میگم خواهشا به کسی برنخوره ... خواهشــــــــــــا ) به شخصه فقط با بروبچ رادیو جوان میچتیدم که همه همدیگه رو میشناسین اما اینجا رادیویی و غیر رادیویی نداره چون فرقی نداره کی باشی و چی باشی ، در هر صورت هیچکی اینجا صادقانه رفتار نمیکنه هیچکی البته صداقت به معنای واقعیش وگرنه در حد مجازی بودن که جدا همه محشریم اما گاهی بدجوری ضدحال میزنیم و وقتی حرفمون دوتا میشه و این یکی یه چیز میگه و اون یکی یه چیز دیگه دلت میخواد اوق بزنی که چه ساده ای که حرف دوستان به اصطلاح مجازیت رو باور کردی و حالا یه نفر با دلیل و مدرک چنان تکذیبش میکنه که آدم یخ میکنه و ... میدونم خیلی این مجازی بودن رو بزرگش کردم و زیادی از این روابط مجازی توقع صداقت و بی شیله پیله بودن رو داشتم و الان دارم زیادی چرت و پرت میگم اما باور کنین الان که یه سال از ورودم به این وبلاگ نویسی و چت و این چیزها میگذره وقتی به بروبچ و حرفهاشون و بعضی کاراشون فکرمیکنم هیچ لذتی نمیبرم و به خودم میگم کاش هیچ وقت نیومده بودم سایت رادیو جوان ، کاش هیچ وقت وبلاگ نزده بودم ، کاش هیچ وقت یاد نمیگرفتم چه طوری چت میکنن و مسنجر چیه و هزارتا کاشکی دیگه که خیلی هاش رو به خودتون گفتم اینارو هم اینجا نوشتم که چیزی تو دلم نمونده باشه گرچه حرف واسه گفتن زیاده و وقت منم به شدت آزاد که بشینم هرچه دل تنگم میخواهد بتایپم اما تا همین جاش بسه چون الان که دارم اینارو مینویسم تمام خاطرات خوب و بدی که در کنار هم رقم زدیم داره از ذهنم رد میشه ! خاطره های نامردی کردن هامون ، خاطره های خالی بستن ها دروغ گفتن هایی که بالاخره یه جایی گندش درمیومد ، خاطره های نفهم فرض کردن همدیگه و خیلی چیزهای دیگه ، میدونم کلی خاطره های خوب هم داریم یا بهتره بگم دارم مثه خاطره اون چند روز تعطیلی تو دی ماه و وسط امتحان ها که همه با هم آن میشدیم و هی دست به دعا میشدیم که هی گاز قطع شه و بازم تعطیلمون کنن و دولت هم انصافا تو عمر 3 ، 4 سالش فقط تو اون یه هفته به ماها حال داد و هی با دلیل و بی دلیل امتحانامون رو لغو کرد و همه رو انداخت بعد تاسوعا عاشورا و این یعنی دقیقا 1 ماه الافی و عشق و حال به بهانه ی امتحانها گرچه همه نتیجه ی اینهمه سرخوشی رو دیدیم و کلهم اجمعین گند زدیم به معدلامون ... بگذریم از کجا رسیدم به کجا داشتم از بدی ها میگفتم به قول دختر عمه ام خاطره های خوب زود از یاد آدم میره اما بدی ها همیشه تو ذهن آدم موندگار میشه حتی اگه به دل نگیری باز یادت میفته !!! باهاش موافقم به شدت چون الان هی داره یه چیزهایی یادم میاد که اصلا دوسشون ندارم و دوست ندارم بهشون فکر کنم ... بگذریم ، ببخشید اگه یه جاهایی زیادی بی ادبی کردم و ناراحتتون کردم ، معمولا همون موقع از همه معذرت خواهی میکردم اما مطمئنم یه جاهایی دست ادم نیست و نمیتونه به همین راحتی ببخشه ... نمیدونم چی بگم قرار بود قبل رفتنم به همه بزنگم و این حرفا اما بیخیال ، دیگه حال و حوصله ی این دوستی های مجازی رو ندارم و فقط و فقط با یه نفر از دوستان نت همچنان ارتباط خواهم داشت اونم واسه اینکه از بقیه خیلی ماه تره خیلــــــــــــــی ... امیدوارم به کسی برنخوره اما صداقتش از همه بیشتره حتی از خود من ... امیدوارم بالاخره بتونیم مدیگه رو ببینیم و بالاخره این آبجیه آسمونی رو روی زمین رویت کنم و کلی ذوقمرگ بشم ... بازم یه پرانتز دیگه بچه ها من منظورم اصلا با اونایی نیست که تازه یکی دوماهه باهاشون آشنا شدم و نهایتا یکی دوبار باهاشون اس ام اس بازی کردم و چتیدم منظور من خودمم و چند نفری که از اولین روزهای پلاس شدن من تو وبلاگهای رادیو جوون همراهم بودن و تو چت و اس ام اس بهشون گفتم که نامرد تشریف دارن شدیــــــــــــــــــدا و خالی بندیهاشون واسم رو شده گرچه هی تکذیبیدن اما دیگه مهم نیست ما که کشیدیم کنار شما دور هم خوش باشین ...
خودمم خیلی نامردم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آره جونم خودم میدونم استاد پیچوندنم اما اون یکی وبم همچنان آپ میشه چون خیلی از دوستان اصلا رادیویی نیستن و نه باهاشون میچتم و نه شماره ای ازشون دارم و دوستیمون فقط در حد وبلاگامونه و بـــــــــــــــــس !!! اما این وبلاگ & تالار گفتگوم & تل & sms کلا میحذفه و میحذفه و میحذفه ... برای همیشـــــــــــــــــــــــــــه !!!
جواب کامنتهای پست قبل رو هم اینجــــــــــــا دادم
اگه حال داشتین بخونین ، حالم نداشتین ![]()
همین و دیگر هیچ ...
30 روز آسمونی شدنتون هم مبارکـــــــــــــــــــــــــــ به شدت ...
امیدوارم این حرفا باعث نشه که اگه بگم التماس دعا
بگین بخوره تو سرت اون التماست با این حرفهای مزخرفت !!!
به قول جناب مردای : یاعلی تا همیشــــــــــــــــــــــه !!!
آسمونی باشین مثه همیشه و برای همیشه
یادگاری :
وقتی که دیگر نبود...
من به بودنش نیازمند شدم،
وقتی که دیگر رفت،
من در انتظار آمدنش نشستم...
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست می داشتم،
وقتی که او تمام کرد،
من شروع کردم.....،
وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.....،
و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن،
مثل تنها مردن...... !!
*دکتر علی شریعتی*
خ
د
ا
ح
ا
ف
ظ


