عقده ای جماعت عقده ای میمونه ...
اولا جمیعا همچنان خف بابا چون حوصله ی خودمم ندارم .... هاهاها ( بی ادبم خودتونید )
وای خدا امروز که نه دیروز یه اتفاقی افتاد اصل خنـــــــــــــــــــــــــده .... جدا حالم از هرچی مرد عقده ای خل و چل تو این کره ی خاکی بهم میخورد ، هیچ !!! دیروز ااااااااااااااااااااااااق زدم وحشتناک ... خدایی این اشیا چندش و بیریخت خیلی عقده این و در حد مرگ کمبود دارن .... آپ قبل گفتم دیگه .... راننده سرویسمون برگشت بهم گفت معرفت داشته باشه آدم خوبه و این حرفا من بیچاره هم که گرخیدانه رفتم خونه تعریفیدم ماشالا منم که همیشه مورد مشاوره های خواهرام قرار میگیرم .... خلاصه یکی از خواهرام گفت حتما کسی چیزی گفته به دفتر و این حرفا از بس تو صریح و پررویی فکریده تو گفتی .... منم از اونجایی که خیلــــــــــــــــــــی خیلی رانندمون با وجود همسن پدر بودن شایدم بزرگتر هیزن داشتم به یه نفر میگفتم رانندمون هیزه همش چشش تو آینده اس من موندم چه شکلی رانندگی میکنه که با توجه به خراب بودن سابقه ام و تیز بودن گوش های ایشون فکر کردم ایشون شنیده و هی میگفتم چه گافی دادم من !!!!!!!!!! بعدشم با یه لحن قاطع گفتم به درک بابا .... حالا کی هست این ؟؟؟؟؟؟؟؟ خودش که گفت سرویس عوض میشه .... بهتر هاهاها ( میگم پررو شدم واسه همین حرفاس ) حاللا اینارو بیخیال .... بعداز ظهر دیدیم هیزخان دوباره خودشون تشریف آوردن و هی سیگار روشن خاموش میکنن که بگن خیلی عصبانی و ناراحت و این حرفان من که یه جورایی مطمئن بودم شنیده ولی مگه به روی خودم می آوردم گفتم هیز در هر شرایط و هر مکانی هیزه با یه نگاه به چشمان سرشار از هیزیشون میشه فهمید .... خدایی خیلی تابلو همسن بچشیم یه جوری نگاه میکنه آدم آب نشه خیلیه البت من که نگاهش نکردم جز یه دفعه از بس دوستام گفتن هیزی از سر تا پای رانندتون میباره و من خواستم مطمئن شم که بلــــــــــی از همون چشم چندشا که ..... وای خدا خیلی چندشن مــــــــــــــــــردا ( دیگه مخلوق نبود ؟؟؟؟ ) خلاصه ما در افکار خودمون به سر میبردیم و با دوستان داشتیم از خنده فنا میشدیم که مسئول سرویسا اومد یقه ما چهار نفر رو گرفت و همچین اخم کرده بود که انگاری ازش میترسیم .... ( مردا بی جنبگیشون هم باحاله ) مثلا اخم کرد ما بترسیم .... وای وای وای منم که ترسوووووووووووو گریم گرفت بابا جون خودت اخم نکن مضخرف خان ... هه هه هه ... خلاصه از اونجایی که این مسئول سرویسمون و رانندمون داداشن مثلا هوای همو دارن و رو هم تعصب دارن ( بخوره تو سرتون تعصب مردانتون ) هه هه هه در کل فهمیدیم دفتر اشتباه منظور هم سرویسی ما رو فهمیده که گفته گوشی میاره مدرسه چون خونه ما از مدرسه دوره و اگه سرویس دیر کنه یا خواب بمونه باید سریع بزنگه که راننده گرام از محدوده خونه های ما نخارجه و این معاون خنگول ما که تازه امسال شده معاون گفته بوده چرا راننده ی ما دیر میذه دنبال بچه ه و رسیدگی بشه و این حرفا .... وای خدا حیف که این رانندمون و این داداش بیریختشو ندیدین اصل خنده ان راننده ما که تو هیزی به همه گفته زکی حالا فکر کن با وجود اینهمه هیزی چه زود رنجه که فکریده ما گفتیم دیر میاد دنبالمون و ربطش داده به معرفت هاهاها کمپوت عقده ۲۰۰۸ عیاره والا .... حالا دو روز خودشو واسمون گرفته انگار به هیز بازیها و نخود شدنش وسط بحث های چهار نفرمون راجع به معلما و مدرسه و این حرفا محتاجیم .... عقده ایه بدبخت هیز پررو امروز من و دوستم داشتیم تو سرویس حرف میزدیم پرید وسط .... اینقدر بی تربیت و پررو به من میگه فرشته خانم .... واااااااااااااااااااای خدا کارم به کجا رسیده هیز خان با اسم کوچیک منو صدا میکنه ... آخه منم کم کم رو نیستم و هر چی کل میندازه کم نمیارم جو گیر شده خیلی بانمکه .... حالا من که به خودم شک ندارم و میام همه رو خونه تعریف میکنم خواهرم و مامانم از خنده ریسه میرن از بس جوابهای به قول بابام دندون شکن نثارش میکنم دهنشو میبنده ( اه اه اه حالا مثبت جماعت میگن بچه زشته بده درست حرف بزن ) ولی باید بازم عرض کنم خف بابا همین که یه آپه وبلاگمو اختصاص دادم به حقیرترین موجودات عالم خهلی خهلی خهلی خهلی لطف و بزرگواری کردم هاهاها ..... فقط 1 درصد این 100 درصد کمی فقط کمی آدم تشریف دارن که اونم فقط در ظاهره .... اه اه اه اوق زدم اینقدر از این بلاهایه سهمگین و سیاه چالی نوشتم .... هاهاها .... عقده ای جماعت ====== م ر د های خل و چل ....
تا اطلاع ثانوی ؟؟؟

تا اطلاع ثانوی هیچی مهم نیست ... هیچی !!!
حتی اگه دبیر زبان بگه خیلی خیلی شیطون تر شدی ...
حتی اگه دبیر ادبیات هی برات چشم غره بری که ساکت بشی ....
حتی اگه دبیر دینی بگه اصلا توقع نداشته نصفه برگه رو سفید بدی ...
حتی اگه دبیر جغرافی بگه اگه یه بار دیگه پارازیت بدی میندازتت بیرون ...
حتی اگه دبیر فلسفه منطق بگه اگه یه بار دیگه بخندی یا حرف بزنی میفرستت دفتر ....
حتی اگه راننده سرویست بگه خیلی خوبه آدم فقط یه ذره معرفت داشته باشه![]()
و تو رو تو کف بذاره که چرا ؟؟؟؟؟![]()
حتی اگه فهیمه بگه مثه بچه ها میمونی ....
حتی اگه خواهرت بگه خیلی بی ادب شدی ....
حتی اگه مروارید بگه خیلی خیلی پررو شدی ....
حتی اگه ترانه بگه از وبلاگت تابلو ظاهر و باطنت یکی نیست ....
حتی اگه خیلی .... باشی .....
تا اطلاع ثانوی هیچی برام مهم نیست ...
تا اطلاع ثانوی .... جمیعـــــــــــــــا ....
خف بابا !!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من عوض شدم
خودم میدونم
هاهاها
دلم میخواد ب م ی ر م
خواهشا گیر ندین ...![]()
فرهنگ چگونه شد فرهنگ ؟؟؟؟
{ دبیرستان نمونه دولتی فرهنگ – منطقه 4 – تهران }
سیلام سیلام سیلام امروز میخوام مدرسمو معرفی کنم واه واه واه مامانم اینا انگاری چه جایه توپیه که اینهمه داریم تحویلش میگیریم .... اما خداوکیلی مدرسه رفتن عالمی داره .... فکرشو بکن دو سال دیگه که بیایم اینجا و وبمون رو بخونیم چه حسرتی میخوریم ... یاد خاطره هامون ... استرس امتحان نهایی ... استرس مرگ کنکور ... خلاصه که دلمون تنگ میشه مثه تموم اونایی که دور و برمونن و به الان ما حسرت میخورن ، دو سال دیگه من و تو و شاید من و تو و شما و ایشان و تموم سوما حسرت همین روزایی که داریم تند تند میگذرونیمشون و مدام غرغر میکنیم رو میخوریم و .... بگذریم قرار بود مدرسمون رو معرفی کنم ...
و اما اصل داستان .... مدرسه ما یه ساختمون سه طبقه است که اصلش دو طبقه اس که + همکف میشه سه طیقه .... تعداد کلاسهاشم 8 تاست البته در اصل 10 تاست که با توجه به اینکه یه سالن اجتماعات داریم یکی از کلاسها شده نمازخونه و یه کلاس دیگه هم شده انباری و توش کلی میز و نیمکت اضافی چیدن .... فقط هم رشته ی انسانی داره و از اسمش تابلو چون ما همه فرهنگیم فرهــــــــــــــــــنگ !!! تعداد بروبچ هر کلاسم بین 18 تا 22 نفره نه بیشتر و نه کمتر .... دو تا سایت کام÷یوتر هم داریم که یکی فقط واسه معلم هاست و اون یکی بین معلم ها و دانش آموزا مشترکه که از تموم کامپیوترهاش فقط یکیشون به نت وصله و فقط یه کامپیوتر اسپیکر داره .... ( هاهاها دارم اینارو میگم که فکرذ نکنین چه مدرسمون باکلاسه ، اتفاقا اصلا هم کلاس ملاس نداره ) خلاصه که داشتم از اون کامپیوتره که به نت میوصله میگفتم .... مگه میذارن کسی بدون اجازه و طی مراحل مرگ آور و با وجود یک عدد معلم بالای سرش به نت بوصله .... هاهاها یحتمل میترسن بچه ها شیطونی کنن ولی ما و این حرفا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استغفرالله ما بافرهنگیم بابا .... کم الکی نیست که اسم مدرسمون فرهنـــــــــــــگه .... خوب از سایت های کامپیوترمون زیاد گفتم و اما بریم سر کتابخونمون که تو بروشورهای تبلیغاتیه مدرسه زدن حاوی 5000 جلد کتاب آموزشی و غیر آموزشی ( خدایی آخر خالی بندیه ) سر همین دروغ مدرسه من و دوستام پارسال مثه این طلبکارا رفتیم تو کتابخونه و شروع کردیم شمردن کتابها که کتابدار گرامی با یه نگاه تعجب آمیز پرسید چیکار میکنید ؟؟؟ منم به نمایندگی از جمع 5 نفریمون گفتم میخوام کتابارو بشمرم ببینم واقعا 5000 جلده یا نه ؟ بیچاره کتابداره رمگش پرید و گفت البته به 5000 جلد که نمیرسه آخه کتابهایی که مربوط به ریاضی و تجربی بود رو جمع کردیم با وجود اونا احتمالا پنج هزار جلد بوده ما هم که دلمون براش سوخت و ترسیدیم قش کنه بیفته رو دستمون یه نیشخند زدیم و اومدیم بیرون .... خلاصه که مدرسه ی ما فقط با خالی بندی دانش آموز جمع کرده .... دقیقا بلایی که سر من اومد و پارسال گول همین تبلیغ های پیزوری رو خوردم و پاشدم از منطقه 1 رفتم منطقه 4 مدرسه و 53 صدم افت معدل داشتم و .... بگذریم داغ دلم تازه شد .... گریــــــــــــــــــــــــــــــــــه .... و اما این که اندرون ساختمون بود آهان یه توضیح مختصر جا موند که ما هر درسمون یه کلاس خاص داره مثلا فلسفه منطق کلاسش با ادبیات و آرایه و زبان فارسی فرق فوکوله و هر زنگ تغییر مکان میدیم و از طبقه سوم میریم همکف و از همکف میریم سوم .... یه آزمایشگاه فیزیک و یه آزمایشگاه شیمی و زیست هم داریم واسه اولا که تو همون کلاس فیزیک و زیست و شیمیه .... یه سرایدار باحالم داریم که اسمش آقا خاکبازه .... خدا نصیب کنکوری های بیابون نکنه .... با وجود اینکه همسن پدربزرگمونه همچین مات آدم میشه که نگو.... از صبح تا ساعت 2:30 هم تکیه میزنه به صندلیه گرامیش و روبه رویه در ورودی راهرو میشینه و خلاصه که خودش و خانمش سوژن واسه خودشون حسابـــــــــــــــــــــــــــی ....( غیبت نکردم ها دارم محاسن مدرسه رو بدون هیچ ابهامی توضیح میدم ... هاهاها ) وااااااااااااااااااااااااااااای خدا مردم از بس از مدرسه گفتم خوب حالا دیگه زنگ تفریح شد و وقتشه بپریم تو حیاط و اما حیاط مدرسه که چه عرض کنم محل نفس گرفتن و آزادی های چند دقیقه ای و باز شدن مخمون و این حرفا .... حیاطمون دورش یه نمه درخت کاشتن البته کمه با یه چندتا از این درختچه ها که کنار خیابونا هم هست شرمنده اسمشو نمیدوم آخه ما باید انسانی بودن خودمون رو ثابت کنیم و بدون حل هیچ فرمولی خودمون رو اثبات شده بدونیم و دست نبریم تو کار تجربی ها و محیط زیست و طبیعت و این حرفا ( هاهاها ... به این میگن مغالطه کاری .... یعنی توجیهی که در ظاهر درسته اما باطنش غلط اندازه .... اینم یه چشمه از فلسفه .... هاهاها ) دیگه حیاطمون چی داره ؟؟؟؟ آهان یه اتاق ورزش داره که یه درش تو ساختمون مدرسه باز میشه و یه درش هم تو حیاط یا بهتره بگم آلاچیق محشر خودمون که پاتوق گروه M.T.D که همون گروه ما باشه ، هست و کلی خاطره باهاش داریم .... دو تا دروازه هم تو مدرسمون هست که دروازه ی نزدیک بوفه هم یکی دیگه از پاتوق های گروه M.T.D به حساب میاد و هر وقت آلاچیق توسط دیگر غاصبین مدرسه تصرف شده باشه ما هجوم میبریم سمت دروازه و میشینیم تو اون و به خوراکی های بقیه بچه ها حسرت میخوریم آخه طبق آخرین آماری که از مجمع جهانی M.T.D به دستمون رسیده ما فقیرترین بچه های مدرسه هستیم و از 6 روز مدرسه 7 روزشو گشنگی میکشیم تا ساعت 2:30 .... البته به این تابلویی هم نیستیم و گاهی جوگیر میشیم و همدیگه رو مهمون میکنیم و هی این جبران کن و اون جبران کن دلی از غذا شایدم عذا درمیاریم .... خوب دیگه هم مدرسه رو معرفی کردم هم سرایدار مدرسه هم گروه M.T.D که اعضای اون کسانی نیستند جز { فرشته – ملیکا – زهرا – بیتا – فهیمه – مروارید } هاهاها معروف شدیم رفت تروخدا هجوم نیارید قول میدیم هیچکیو امضا نگرفته نفرستیم خونه .... یوهاهاها ( به قول زهرا به بچه رو بدی پررو میشه ) دقیقا در وصف منه که پررو شدم و دارم هی حرف میزنم .... خوب دیگه فکر کنم در حد معرفی اضافه بر سازمان هم تعریف کردم و بهتره رفع زحمت کنم از حضور شما حضار گرامی و قبل از اتمام جلسه ی دوم از سری جلسات گام های مرگ آمیز لازم میدونم تشکر کنم از پژوهنده جان به خاطر به پیشنهادش جهت معرفی مدرسه و این آپ تشکر کنم از خودم به دلیل تاخیر در همکاری و تشکر کنم از تمام شخصیت های حقیقی و حقوقی این داستان و تشکر کنم از اعضای مجمع جهانی M.T.D و تشکر کنم از مدرسه خودم و پژوهنده جوووووووووونم و تشکر کنم از تموم سال سومیا و تشکر کنم از تموم طراحان سوال امتحان نهایی که قراره ماها رو بیچاره و بدبخت و آواره کنن و تشکر کنم از سازمان سنجش که با این بومی شدن و این حرفا قراره هرچی خرخونیه رو از دماغ ( مودبانه اش میشه بینی ) ما بچه کنکوریا دربیاره کنکوریهایی از نوع خداحافظ کنکور و بعد از ما شرط معدل شدن .... آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .... خلاصه که تشکر تشکر تشکر از هر کی که میخواد با من و آجی جونم همراه شه و خاطره ها و شیطنت های سال سوم دبیرستان ما رو بخونه و .... و تشکر از هرکی که با دیدن آپهای من اوق میزنه و میگه این دیگه چه بیکاریه و خلاصه که تشکــــــــــــــــــــــــــــر شایدم تشکر از ساقی که با آپ تشکرش باعث شد از ظهر تا همین الان راه برم و از این و اون تشکر کنم ....
بازم تشکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ....
فعلا یاعلی ....
آسمونی باشین
باز آمد بوی ماه مدرسه ... پیف پیف !!!
سلام به من و تو و شما و ایشان و خلاصه که سلام شایدم سیــــــــــــــــــلام ....![]()
من الان از شدت افسردگی دارم میمیرم ... وای باورش وحشتناکه فردا ساعت 7:30 صبح من و ما کجاییم ؟؟؟ معلومه دیگه در حیاط مدرسه بی ریختمان شایدم بسیار بسیار زیبایمان ..... دروغ چرا دلم واسه حیاط مدرسه و اون پاتوق کلاسمون تنگیده به شـــــــــــــــــدت گرچه 5 نفر پایه ثابت اونجا بودیم اما خوب حداقل موقع امتحان ها پاتوق تموم 38 نفر دوم انسانی به عبارتی اونجا بود گرچه پراکنده میومدن و میرفتن اما ما 5 تا یعنی من – زهرا – ملیکا – فهیمه و مروارید امتحان و غیر امتحان پلاس اوجا بودیم ... یادش بخیر روز آخر که کولاک کردیم از بس در آلاچیق گرام که بیشتر شبیه دخمه اس مسخره بازی درآوردیم و عکس و فیلم گرفتیم ، جای همگی به شدت خالی بروبچ مدرسه کلهم رفته بودن اردو ، کلاس ما از بس اتحاد داشت هیچکی نرفت جز این ملیکا ضایع .... خلاصه که مدرسه رو ترکوندیم از بس مسخره بازی دروردیم البته ناگفته نماند چند تا از بچه های اول و چند عدد شی از کلاس دوم " ب " که به قول تموم مدرسه و همه ی معلم ها دشمن کلاس دوم " الف " که ما باشیم در مدرسه حضور داشتن و هر لحظه چسبندگی خودشون رو به ما افزایش میدادن و ... بگذریم خلاصه که حقیر از تموم مدرسه و خاطرات سال پیش فقط دلم واسه پاتوق گرامی و بستنی خوردن های آخر سال تنگ شده .... گرچه اواخر جهت آفتاب گرفتن ترجیح میدادیم وسط حیاط دور هم بشینیم و بستنی میل کنیم ( هاهاها ) اما جدا شکل بستنی شدیم آخه هر روز یه نفر بقیه رو مهمون میکرد و خلاصه که خاطراتی به ثبت رسوندیم با بستنی های گرامی که شکل هندوانه بودن و وسطشون لکه های صورتی بود که توهم بزنیم جدی جدی داریم هندوانه میخوریم .... ( هاهاها ) جدی میگم من که کلا همیشه در حال خندیدنم و به قول زهرا ( وبلاگ دو قطره تا اشک ) انگار بقیه برام جوک تعریف میکنن که هی میخندم حالا فکر کن من در کنار زهر (دبیر مجمع جهانی " M.T.D " ) با نام مستعار متد و فهیمه و ملیکا و مروا و گاهی شایدم خیلی بیشترترترتر در کنار فرشته ( وبلاگ یادگاری ) و بیتا با نام مستعار بتی 6 سیلندر چه میکردیم دور هم .... اوه اوه اوه یه بار که فرشته رو مجبور کردیم واسمون بستنی بخره و به قول زهرا بستنی زوری نوش جان کردیم و ....( بقیه اش رو فقط اعضای مجمع اطلاع دارن و یه جوررایی سریه و بوق قرمز داره از نوع رادیو جوونش ) خلاصه که پارسال بهترین سال تحصیلیه عمرم بود ... فرشته ( البته از نوع وبلاگ یادگاری ) شاهده .... کلاس داشتیم پایه !!! از 18 نفر 16 نفر همیشه پایهثابت امتحان پیچوندن بودن ، حقیر هم که همیشه پیش دستی میکردم و دل 17 تا طفل معصوم رو شاد میکردم ( محو معصوم بودن بروبچم ... هاهاها ) البته احتمالا نفرین بهاره و فرشته همیشه پشت سرم بود آخه این دوتا خیلی لوس بودن و به هیچ وجه پایه نبودن حالا خوبه این فرشته از بس در جوار اعضای " M.T.D " تجربه کسب کرد ، اواخر ترجیح میداد در مواقع امتحان و پیچوندنش از طرف ما هیچی نگه ولی این بهاره جدا تابلو بود مثلا همه حرفمونو یکی میکردیم بعد این خانم گاف میداد و دیگه خودتون تا آخرش رو بخونین ... ( هاهاها ) گرچه بین 18 نفر باحال به خصوص حقیر 2نفر ضدحال بچشم نمیومدن( هاهاها الان فرشته منو میکشه ) خلاصه که اگه از درس و معلم ها و پارازیت های سرکلاس فاکتور بگیریم جدا کلاس عشقی داشتیم و زنگ تفریح ها آخر عشق و حال بود .... اول سال همه خرخون بودیم کتاب به دست قول الهام ( وبلاگ کهکشان راه عــــــشق ) مثه این سیب زمینی بی رگ ها خرخونی میکردیم در حد مرگ اما با پایان ترم اول و امتحانات که دقیقا یک ماه یعنی از 9 دی تا 9 بهمن طول کشید دوران خرخونیه ما هم به سرآمد و روزگار سرخوش بودن ها و درس نخواندن ها و امتحان پیچاندن ها به ما روی آورد و به علت اینکه مدیر گرامی در مرخصی مامان شدن به سر میبردن ، دبیرهای گرامی هم به شدت نسبت به ما خوش رفتاری میکردن و جای خالی مدیر رو هم واسمون پر میکردن با سخت نگرفتن ها و از شدت علاقه و دوست داشتن درس دادنشون که چه عرض کنم به جز تاریخ و عربی خودمون تموم کتابهارو کنفرانس میدادیم .... سر کلاس اقتصاد که معلم گرامی کلی شیرین بازی درمیاوردن و اینقدر دور هم میخندیدیم که کلا از جو کلاس درس خارج میشدیم و یه جوری شده بود که آخر سال حتی وقت نمیکردیم فقط متن کتاب رو خشک و خالی بخونیم و فقط وقت میشد معلم گرامی بخش های مهم کتاب رو سوال محبت کنن که شهریور مجبور به تحمل ما گل دخترا نشن خلاصه که بعد از ترم اول سر هیچ کدوم از کلاسهای ما یه امتحان جدی و رسمی برگزار نشو و متن کتابهامون رو فقط شب امتحان نگاه مینداختیم و میرفتیم سر جلسه .... جدی میگم مدرسمون یه وضعی شده بود که نگو و نپرس از اون بچه تنبله تا اون خرخونه که من باشم ( هاهاها چه از خود متشکر ولی حقیقت رو باید گفت دیگه مگه نه ؟؟؟؟؟ ) اونقدر بیخیال بودیم که حد نداره .... مثلا سر امتحان اقتصاد من فقط و فقط فصل آخر رو خوندم و جای شکرش باقیه که نمرم به شدت عالی شد گرچه 20 نبود اما خدایی خودتون قضاوت کنین آدم فقط یه فصل بخونه و با هرچی که دست و پا شکسته از سر کلاس یادش مونده امتحان بده و نمرش بشه .... خوب نیست ؟؟؟؟؟ باورکنین نمره ی خوبیه فقط میترسم چشم کنین ( هاهاها ) حالا ناراحت نشین بین 19 و 17 چی میتونه باشه ؟؟؟ ایـــــــــــــــــــــول درست فهمیدین .... خلاصه که ترم دوم مدرسه ی ما افتی داشت وحشتنــــــــــــــــــــــاک در حوزه ی نمرات و معدل و این حرفا .... بگذریم .... همه ی اینارو گفتم که بگم :
باز آمد بوی گند مدرسه .... پیف پیف
امسال که مغزمون میترکه با 14 تا کتاب .... وایـــــــــــــــــــــــی خدا !!!! فلسفه – روانشناسی – منطق – آرایه – تاریــــــــــخ و .... و .... و .... به قول دوستایه اول دبیرستان و سوم راهنماییم جدا خل بازی درآوردم رفتم انسانی ..... واقعا تلف شدم البته این از قول داماد گرامه ، فکرشو بکن دیگه اونم درک میکنه من تو انسانی تلف شدم .... هی همه گفتن مرگ ما برو ریاضی ها ولی من پارسال همچین جوگیر بودم که نگو اما امسال پشیمونم در حد مرگ .... واسم دعا کنین خیلی سخته دیگه هیچ علاقه ای به رشته ی شریف انسانی نداشته باشی و در حسرت فرمول های چندش شیمی و فیزیک و هندسه و .... باشی وایــــــــــــــی آخه چرا من با اون معدل جوگرفتم که بیام انسانی ؟؟؟؟؟؟ من تلف شدم مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟بازم مدرسه !!!! بازم کتاب !!!!بازم شب بیداریهای امتحان!!!! بازم استرس درس نخوندن ها !!!! بازم مهر !!!!! بازم بوی مدرسه !!!!بازم یادت میفته که فقط 2 سال دیگه وقت داری عشق و حال کنی و بعدش دیگه چه بخوای چه نخوای باید وارد دنیای نه چندان دوست داشتنیه آدم بزرگا بشی و .... بازم یادت میفته امسال نهای داری و باید خودت رو بکشی .... بازم یادت میفته سال تحصیلی بعدی کنکور داری و باید خودتو زنده به گور کنی که کنکور داری کنکـــــــــــــــور !!!!! جدی چه زود گذشت و چه زود بزرگ شدیم چه زود 10 سال گذشت و فردا میرم سوم دبیرستان .... انگار همین دیروز بود رفتم کلاس اول و بعدشم دوم و سوم و چهارم و پنجم و اول راهنمایی و دوم راهنمایی و سوم راهنمایی و اول دبیرستان و دوم دبیرستان و فردا هم سوم دبیرستان و سال بعد هم اگه عمری بود پیش دانشگاهی و بسته شدن پرونده ی تحصیلی من با طعم شیطنت و مدرسه رفتن و استرس ها و ناراحتی ها و شادی هایی که با تموم همکلاسیا گذروندیم و با لحظه لحظه ی کنار هم بودن ها زندگی کردیم و همه با هم صاف و صادق بودیم و ..... این دوسال که بگذره دیگه معلوم نیست کنکور چی قبول شم و کجا قبول شم و دانشگاه چه خبر باشه و شایدم اصلا خبری نباشه پس باید قدر لحظه لحظه ی این دوسال طلایی رو بدونم و ازش لذت ببرم ....همین ....
فردا 7:30 صبح .... من مدرسه ام

اینجا.... تهران .... دبیرستان پروین اعتصامی ( فرهنگ ) ... مدرسه ی من و ما ....
آغاز فصل چهارم ...
قبلاترها جایی شبیه یه وبلاگ خونده بودم فاصله ی بین رفتن و نرفتن فقط یه " ن "
بگذریم که برداشت ها متفاوته از این " ن " گرامی ...
اما من نمیتونم اینجا رو آپ نکنم ....
همین !!!
همین !!!
همین !!!
خیلی ها میگفتن نمیتونم اما من هی گفتم میتونم ....
اما واقعا همین یه " ن " ناقابل باعث شد اعتراف کنم که
" ن " + میتونم !!!!!!!!!!


