لعنت به این ....
اه اه اه خدایا چی میشد امروز ترانه حس دردودلش فوران نکرده بود و زنگ تفریح .......
ای خدا !!!! ترانه سقت چقدر سیاهه ... هی گفتم نگو دیگه .... من بازم بیچاره شدم ...
فهیمـــــــــــــــــــــــــــــــــــه بیچاره شدم ...
اه اه اه خوبه دوتایی گفتیم نگوها تا آخرش رو جیک ثانیه گفت ...
دلم خوش بود ......... ای خدا ...
بیخیال ....
به عنوان سوژه خنده ی شنبه میتونیم روش حساب باز کنیم ...
هاهاها
{ کووووووووووووووووووووووووفت .... }
..........
ساعت اتاقم خیلی وقته رو یه لحظه متوقف شده ...
چند وقتیه بهش خیره که میشم فقط یه ثانیه رو نشون میده ...
یه ثانیه ای که هیچ مفهوم خاصی نداره ...
گذشت زمان یا توقفش دیگه هیچ فرقی برام نداره ...
اونقدر که نه ساعت خواب رفته رو از دیوار برمیدارم و نه زحمت بیدار کردنش رو به خودم میدم ...
خیلی وقته تموم لحظه هام مثه ساعت اتاقم از حرکت ایستادن
و صدای سکوت توقفشون ، مرگ بارترین فریادهای عالم رو تو گوشم نعره میکشن ...
لحظه ها میمیرن .. متولد میشن ... میخندن و گریه میکنن ...
اما من هنوز با یه نگاه خیره بهشون زل میزنم و آرزو میکنم
کاش ساعت زمان هم مثه ساعت اتاقم متوقف میشد
و زنگ بیداریش هیچ وقت به گوش هیچکی نمیرسید تا دوباره بیدارشیم و .................
دیلمی و ...
سیلام سیلام احوال بروبچ خفن مفن درس نخون خودمون خوفه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز بازم جوگیر شدم از خاطره هامون بگم آخه امروز به پیشنهاد گلناز سر کلاس فوق برنامه اونقدر شلوغ کردیم که دبیر گرام داشت میترکید از حرص و هی میگفت رفتارتون جالب نیست و همین حرفا دیگه ماها هم که الهی مادر قربونمون بره همه بی ادب و پررووووووووووووووو از رو نمیرفتیم که نمیرفتیم منظورم خودم و گلناز و مریم و ملیکا و بیتا بود حالا بیخیال وسط کلاس من صفحه اول کتاب تاجیکمو باز کردم هوهوهو کلی خندیدم آخه من از وقتی به بروبچ گفتم اینجا خاطره هامونو مینویسم هرچیز مسخره و بامزه و بیمزه ای که پیش میاد میگم بچه ها میرم اینم مینویسم و سوژه های باحالی که پیش میاد رو گوشه کتابام مینویسم گرچه هیچکدومم نمیتایپم و امروز فهیمه یادآوری کرد که جدیدا چرت و پرت مینویسم و خاطره آپ نمیکنم و زهرا به خاطر آهنگ وبم گفت خیلی عقده ای بیدم آخه من عاشق این آهنگم راه و بیراه هی میگوشمش ... هاهاها تازه خواهرمم معتادیدم به این آهنگه ولی اون دو تا خواهرم همچنان گیر دادن به این عبدالمالکی اه اه اه من نمیدونم این چرا اینهمه طرفدار داره خیلی چرت میخونه به خصوص اون خاک بر سرت خاک بر سرم وای که چقدر چرته ... حالا گریه نکنین من فقط اون آهنگ تو آسمون ستاره اس و الباقیشو دوست دارم و لاغیــــــــــــــــــر اونم جاست ۴ آسمونش
... نصفه اقوام و آشناها هم که خودشونو تیکه پاره میکنن واسش از جمله بیتا ( واااااااااااااااااااااااااااااااه عاشق صداشه ) اه بازم پرت شدم آره دیگه خلاصه که امروز گفتم خدایی میرم می آپم و اما صفحه اول کتابم چی نوشته بودم که خندیدم ...
15 آبان 87 ...
کلاس فوق برنامه ی زبان ...
خانم دیلمی اشتباهی در کلاس ما رو باز کردن و با دیدن دانش آموزان کلاس 3A اقی زدن و اهی (ah) گفتن و کلاس ما را بدرود گفتند .... گویی ما جزامی هایی فراری بودیم ... !!!!!!!!!!
بعلــــــــــــــــــــــــــه دیگه دقیقا این اتفاق 15 آبان افتاد ... حالا خوبه خانم دیلمی دو ساله معلممونن تازه بگو معلم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دقیقا معلم زبان صبحمون ... ولی خدایی خیلی باحال گفت اه ... من و زهرا تا یه ساعت ترکیده بودیم از خنده آخه فقط ما دو تا حواسمون بود و بقیه بچه ها داشتن شلوغ بازی در میوردن و الباقی .... همین دیگه ... یه اتفاق جالبناک دیگه هم امروز افتاد که حس تایپیدن نیست چون فردا امتحان آرایه دارم 6 درس و چون به قول بابام مثه آدم میزاد درس نمیخونم و واقعا فرشته ام باید تا 12 شب لالا کنم و تا 6 صبح خر بزنم ... هاهاها اصل خنده بود از اونجایی که باز سر دردهای معروف من شروع شده ... بابام گیر داده بود که چشام ضعیف شده واسه همین امروز رفتیم چشم پزشکی و بابام عین همین جمله رو به دکتر گرامی فرمودن و دکتر گرامی اولش خوششون نیومد و وقتی بابام گفت واقعا فرشته اس هاهاها خندیدن و اینا ( البته این تفسیر خود بابام بود ) آخه ما خانوادگی عادت داریم منطقی با رفتار بقیه رفتار کنیم و نقدشون کنیم و هاهاها پدر و دختر اول صبحی شاد بودیم واسه خودمون منم که میشناسید اوووووووووق میزنم از این حرفا همچین به بابام نگاه کردم که انگاری بمده خدا چه حرف زشتــــــــــــــی زده ... ولش بابا خونوادگیشم که کردم ... جیــــــــــــــــــــــیزه ...وحشتناک دعا کنین بالاخره سردردام خوب شه ..حوصلم سر رفت اینقدر رفتم دکتر و هی گفتن دلیلش فقط خستگی و شب بیداری و این چرندیاته ... آخه تابستون خستگیم چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اههههههههههههههههههههه ولش
فعلا یاعلی
آسمونی باشین
بخندم ، میخندی ؟؟؟؟؟؟؟؟
بازم لحظه های ساکت ساکت .... بازم شب و تنهایی ....
بازم مثه همیشه من بیدارم و مینویسم و مینویسم ... خودمم نمیدونم چرا اینقدر سرخوشم و با اینکه فقط چرت و پرت مینویسم بیخیال این نوشتن های بی پایان نمیشم اماهمچنان مینویسم و مینویسم و مینویسم ....
دوست دارم تموم لحظه های عمرم رو بنویسم و دنبال یه نقطه باشم که به زندگی امیدوارم کنه اما انگار تموم لحظه هام نفرین شدن ... همشون بوی سرگردونی میدن ... تا میام خودمو پیدا کنم اونقدر بین بیراهه ها گم میشم که اول راه میخورم زمین و گوشامو محکم محکم میگیرم که صدای تحقیر بقیه آزارم نده ...
بازم شب ... بازم سکوت ... بازم شب زنده داری به بهونه ی درس ... بازم دیوونگی ... بازم حس تلخ ؟؟؟؟ بازم اعصاب نداشته ام خط خطی میشه ....قبلاترها حتی اگه روح و جسم داغونم در اوج انفجار بود ظاهرم با خنده های همیشگی و بی دلیلم حفظ میشد اما حالا حوصله یه لبخند تلخ و مصنوعی رو هم ندارم چه برسه به اینکه بخوام ظاهرم رو حفظ کنم که .............. اما مجبورم بخندم ... وقتی سلام میکنم ، بخندم ... وقتی میگم خداحافظ ، بخندم ... وقتی کم میارم ، بخندم ... وقتی گریم میگیره ، بخندم ... وقتی دارم جون میدم ، بخندم ... اینم یه جورشه ... اجبار یعنی همین ... بسوزی و بسازی اما بخندم و بخندم ... باید بخندم که بقیه نگن چه مضخرف شدی ... بخندم که نگن چه سرسنگین شدی ! باید به همه چی بخنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم .....
بخندم به خاطره هام ... به خوابام و به رویاهام ... رویاهایی که محو میشن وقتی خنده هایی که تو ذهنم موندگار شدن رو با مداد رنگی جامونده ی جاده ی بچگیام رنگ میکنم و بقیه تا میخوان بهم نمره بدن اخم میکنن و میگن اینکه همش سیاهه و یه صفر به وسعت تموم خنده های یادگاری عمر ، بهم میدن و من مثه همیشه بغض میکنم و هیچی نمیگم ... نقاشی سیاه خنده هام رو پاره میکنم تا نه اثری از خنده هام واسم بمونه و نه سندی که بقیه بگن روحم سیاه و پژمرده اس ... تموم خنده هام رو میسپارم به رنگین کمون خیال بچگیم و از هر رنگ رنگین کمونش هزارتا بادکنک میفرستم هوا و غرق میشم تو شلوغ ترین آسمون رنگی دنیا که با صدای یه آدم از جنس بزرگترها از از خواب میپرم ... هنوز دارم خوابم رو مزه مزه میکنم و میخندم که با صدای جیغ آدم بزرگا خنده ام میشکنه و طعم لبام مثه همیشه تلخ میشه ...
من تلخ تر از اونم که بخوام بخندم ....
یه خنده ی کوچیک اما واقعی ... اما باید بخندم ...
بخندم و نذارم خنده هام مثه همیشه بشکنه ... شاید خنده های تلخم یه روزی نجاتم داد و .... شاید یه روزی تلخیشون بالاخره ریخت و دوباره جون گرفتم .... شاید خنده های ساختگیم بالاخره شیرینی لبام رو بهم برگردونه ... بخندم و بخندم و بخندم حتی اگه مثه الان شکستم و .................... بازم بخندم ... حتی وقتی بغضم ترکید و جاده ی چشام ابری شد نذارم بباره و بازم بخنـــــــــــــــــــــــــــــــدم !!!!!!!!!!!!!!!
من میخندم ... تو هم بخند .... تا دلم خوش باشه که تنها نخندیدم ...
________________________________________________________________
منظورم از تو زندگی بود و لاغیـــــــــــــــــــــــــــر ....
... try
پس سعی کن یا نخوابی که کابوس نبینی ....
یا اونقدر کابوس ببین که بالاخره ب م ی ر ی ...
اصلا مهم نیست که تو چی فکر میکنی ...
مهم اینه که من از خیلیا متنفرم ...
حتی تو ...
سعی کن باور کنی ...
بالاخره لال میشم نه ؟؟؟؟
سیلام خوفین بروبچ ؟؟؟ منم که بد رو به خوفم ...اوه اوه اوه ... میگم چه جوریاس ؟؟؟ ما که خودمون میدونیم میریم جهنم بعد هی نقل و نبات چاشنی توشه آسمونیمون میکنیم چیکارمون میکنن ؟؟؟؟ آخه میدونین چرا اینو گفتم ؟؟؟؟؟ چند دقیقه پیش من تازه از خواب بیدار شدم خوب ... بگو خوب ... بعد من کاملا محترمانه داشتم واسه خودم چای میریختم ... این آشپزخونه ما هم که ایــــــــــــــــش به کل خونه وصله ... بعد بابام با یه لحن جوگیرانه ( مهربون میگن چی چی میگن همونا ) گفت واسه خودت تنها چای میریزی ؟ منم که کلا خشنم دیگه ... گفتم آره ... هرکی میخواد خودش چای میریزه ... آخی بیچاره بابام جلو خالم خفن ضایع شد ... بعد آبجیم گفت پررو ... بریز دیگه ... منم دیدم خیلی گاف دادم جلو خالم ... گفتم خوب تازه خودش خورده دیگه ... چقدر چای میخوری ... بابام گفت کی خوردم خالی بند ؟؟ خودم میریزم ... هاهاها خدا رحم کنه در آینده من چی میشم ... الان که تازه زبون باز کردم .... بهله دیگه بابام خودش اومد چایی ریخت و گفت دخترم دخترایه قدیم .... منم گفتم آره والاااااااااااااااااااااا ... بعد بابام خواست این خاله و خواهرم ناراحت نشن ( البته آبجی بزرگم نه اونی که صبح تا شب در جوار همیم ) گفت البته از دهه ی 70 به بعد خیلی بد شدن منم که پررو گفتم آره خدایی خیلی بد شدن ولی من از 60 به بعد مد نظرمه هوهوهو خالم ضایعیــــــــــــــــــــــــــــــــد آخه خاله و خواهر بزرگم 63 متولدیدن .... بیخیال بابا بگذریم ... اه اه اه من اصلا از فامیلامون خوشم نمیاد ... این چند روز خالم تلپ شده عذا گرفتیم من و طاهره ( همون خواهر شریف بنده که همش ور دل همیم ) ... گریـــــــــــــــــه ... دعا کنین زود بره ... آخه اینقدر تو کار آدم دخالت میکنن که ............ ووووووووووووووووووواه حرصم دراومد ... دعا کنین خدا به من و آبجیم صبر بده ... حالا معلوم نیست تا کی بمونه ... ای خدا من و آجیم داریم کمر خودمون رو زیر این بلایه آسمونی شکسته میدریابیم .... ووووووووووووووووووواه حالا کمر من که کلا داغونه ... خواهرم هیچیش نشه هاااااااااااااااا خدا .... ولی جدا یه ضرب المثلی هست میگه زبون و سر و دار و اینا چمیدونم چیه حالا استاد آی کیو از این ضرب المثل ها زیاد بلته جایی یافتیدمش میپرسم بهتون میگم ... دیشبو نگووووووووووووووو وسط مهمونی ... 4 تا خانواده .... با دوست بابام کل انداختیم خفن ناک بیچاره چنان ضایع شد که 30 ثانیه بعد کلمون پاشدن رفتن ( یا حضرت فیل ) من تهش لال میشم مطمئنم ... آخه بحث سر خونه و اینا بود بعد من یه تیکه انداختم که حرص یه بنده خدایی دربیاد ... بعد دوست بابام چون قبلش که بحث سر گوشی بود توسط حقیر ضایع شده بودش و بابام کلی سر گوشی خریدن من و اینکه هی کلاس میذاره و اینا حرفیده بودن ایشون مثلا دلشون پر بود میخواستن ادامه بحث قبل منو ضایع کنن که جبران کرده باشن .... بعد زهره خانم که دختر این عمو خان ما باشه اومد کنار من نشست ... بعد باباش مثه اینا که تازه زبون باز کردن عقده ی حرف زدن دارن گفت زهره کنار بعضیا نشین ... خوب منم که حرف نزنم همه میگن لالم دیگه ... این یه اصل اثبات شده اس .... منم یه جوابی دادم که خودم هنوز تو شوکم ... عمو خان همچین زد رو دسش من فکر کردم در نقش مگس کش ایفای نقش میکنن بعد دیدم میگه ماشالا زبونو کم نیاری ها ... یه سری مسائل دیگه هم بود که به جمع 17 نفری خودمون ربط داره خلاصه که من که در عین حال که قرمز شده بودم جواب میدادم هوار کیلو ( اصلا من قرار نبود برم ولی کل مهمونی همه داشتن به کل من و عمو جان میخندیدن و منو تحسین میکردن که ضایعیدمممممممممممممم ایشون رو ... ضایع کردن مردا از اصول فمنیسم بودنه دیگه نــــــــــــــــــه ؟؟ ) ... بیخیال خلاصه بابامم که قرمز شده بود همچین میخندید در حد انفجار ... عمو خان هم که هی میزد رو دستش و از شدت ضایع شدن ایشونم قرمز شده بودن هوار کیلو... اون دو تا عموها که از من حمایت میکردن شونصد کیلو خلاصه که کل جمع لپ قرمزی ( بابام میگه لپ گلی ... هاهاها ) شده بودیم هوارااااااااااااااااااااااااان کیلو ... ولی جدا تهش گفتم خهلی خهلی خهلی زیاد حاضر جوابی کردم ولی بیخیال همسن زهره بیدم دیگه فقط 2 سال بزرگتر بیدم بعدشم ما که این حرفا رو نداریم از 2 سالگیه من تا الان باهم دوستن پدران گرام پس جایی واسه ناراحتی نمیمونه هووووووووووووووورا ... ولی چای چی ؟؟؟؟ خاک بر سرم ... آخرش خدا منو لال میکنه وایییییییییی ایهاالناس ببـــــــــخشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ........
اوق ...
شروع ... پلان اول ... برداشت 1 ...
خراب کردی ... از اول ...
صدا ... تصویر ... ضبط میشه ....
برداشت 2 ...
بازم که گند زدی!!!
برداشت 3 ...
زبون آدمیزاد حالیته ؟؟؟؟ درست اجرا کن دیگه ...
برداشت تا بی نهایت ........
کات بابا ... کات ...
کار تعطیله ...
من با این اوضاع همکاری نمیکنم ...
به درک ... تعطیلش کن ...
زندگیه همه همین شکلیه ، نه ؟؟؟ نــــــــــــــه , یعنی نمیدونم ....
اصلا مگه مهمه ؟؟؟ بازم نـــــــــــــــه ....
هرچی فکر میکنم هیچ نکته ی مهمی پیدا نمیکنم که واسم ارزش اجرا کردن داشته باشه ...
چه برسه به اینکه بخوام درست اجراش کنم ...
دلمم که یخ کرده هوارکیلو ...
دوستی و رفاقت و مرام و معرفت هم که گذاشتم زیر خاکی شه ...
به من چه ربطی داره که همکلاسیم با مامان و باباش دعواش شده ...
من چیکارشم که ملیکا میگه برو یه نمه باهاش بحرف ناسلامتی دوستته ...
به بقیه چه ربطی داره که من در جواب ملیکا میگم
خودم اونقدر غم و غصه دارم که حوصله شنیدن صدای خودمم ندارم چه برسه به ...
مگه من کیم که خانم X که تا یه ماه پیش ازش متنفر بودم راه به راه میاد کنارمو
و از خودش امواج رازمندانه میپخشونه و قسم و آیه میخوره که به کسی نگو ، من فقط به تو میگم و ....
من چه مرگمه که یه نفر ( البته خودش نه اس ام اساش )
گیر داده دعاهام سیمم ثانیه میگیره و تا گیر میکنه
منو مسئول دعاییدن میکنه ... مگه من مستجاب الدعوه ام ؟؟؟؟؟؟
به من چه که یه خنگول بعد یه ساعت مات من شددن میگه مماغت قشنگه ... ( خنگ نگو خنگول بگو )
به من چه که بعد یه ساعت جلسه تازه نازنین میگه پیوند ابروهات خهلی باحاله ...
( دقیقا خواستم بگم خشگلـــــــــــــــــــــــم
... چشم حسود بترکه ایشالا
... )
افعال معکـــــــــــــــــــوس به کار بردم ... هاهاها
به من چه که فهیمه اونقدر بی جنبه اس که هر وقت من میگم خوب خشگلم دیگه ...
جدی میگیره و میگه چه مغروری .... ( مثلا میخواد بگه خودم خشگل تر از توام )
اه اه اه ... چه گند اخلاقم من ... خودم که اوق میزنم ...
روزی هزار بارم که میگم درون و برون و اندرون و خارج اندرون وجود بی وجودم
یه اپسیلون شباهت و وجه اشتراک نداره ... پس بیخیال دیگه ...
یعنی تو این دنیا به این بزرگی هیچکی
جز من کج اخلاق و درپیت و دیوونه و روانی و قاطی و زاقارت و پیزوری پیدا نکردی
که بهش گیر بدی ... اووووووووووووووووووووووووووق !!!!
دیوار نوشت ....
گویند خدا همیشه با ماست ...
ای غم نکند تو هم خدایــــــــــــی ؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن : دیروز رو دیوار خوندم ...
وحشـــــــــــــــــتناک قشنگه ...
محکومیم ... ؟
قبلاها بزرگ ترین آرزوم این بود که مدرسه تعطیل شه و بشینم برنامه کودک ساعت 10 رو ببینم ... عاشق کارتون نیکی و نیکو بودم ... همون زنبورا ... چه عشقی میکردم باهاشون .... دوم دبستان بودم ... یعنی فقط 9 سال پیش ....چه لحظه های قشنگی بود ... نه استرسی ... نه اضطراب ... نه کینه ... نه دورویی ... دلم سفید سفید بود ... روحم سبک بود ... الان چی دلمون خوشه داریم دیپلم میگیریم ... در کنار تموم سیاهی هایی که آویزون خودمون کردیم ... هنوز با دیدن سینمایی کلاه قرمزی ذوق میکنیم و به هم اس ام اس میزنیم که بزن کانال 2 داره کلاه قرمزی میده ( دقیقا این اس ام اسو زهرا واسم زد ) .... واقعا چرا بعضی وقتا فکر میکنیم بزرگ شدن بهتر از بچگی یا کودکیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آه از این لحظه های دلگیر بزرگ شدن ... 16... 15 ... 14 ... 13 ... 12... 11 ... 10 ... 9 .... 8 .... 7 .... 6 .... 5 .... کاش هنوز همون دختر 5 ساله بودم که تو لوس بودن رودست نداشت و ......... . قشنگیاش هنوز زیر زبونمه ... اما الان تموم قشنگیا رو به زور میسازیم که یه وقت ظاهرمون ، باطنمون رو تابلو نکنه .... الکی به همه چی میخندیم... به مسخره ترین جوک ها ... به مضخرف ترین بلوتوث ها.... به چرت ترین پارازیت هایی که تو جمع میدیم و میدن ... کافیه یه لحظه جدی بشی .... اونوقته که مدام بهت گیر میدن که جوگیری و کلاس میذاری ... دنیایه گندی داریم موافقین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ناامید نیستما ... خوشمم نمیاد شیطون با این حرفام بیاد سراغم ولی یه جورایی همه بی هدف زندگی میکنیم ... داریم به زور خودمون رو سرپا نگه میداریم ... لحظه هامون پرتکرارترین صحنه های عالمن ... مثلا بهمون گفتن اگه امروز و فرداتون یکی باشه خدا باهامون حال نمیکنه ... من که امسال وپارسال و ده سال پیشم همش یه دسته ... 9 ماه تحصیلی ... صبح مدرسه .. ظهر خونه ... ناهار ... نماز ... لالا .... بیدارباش .. نماز ... درس ... خواب ... بیداری .... مدرسه .... روز از نو روزی از نو .... تابستون ... بخور ... بخواب ... تلویزیون... برو مسافرت ... برگرد خونه ... با دوستات برو بیرون ... چهار بار برو مهمونی .... دو تا کلاس واسه دلخوش کنک که سابقه نداشته هیچ کدومش رو کامل بریم مثه امسال من که فقط 2 جلسه رفتم والیبال و چون حال نداشتم 7 صبح برم بیرون بیخیالش شدم ... بیخیال محکومیم تا آخرش زندگی کنیم ... محکومیم که منت بعضیا رو بکشیم چون معلمه منطقمونن و ناچارن بهمون درس بدن وگرنه میتونستن گچ رو بندازن زمین و بگن خودتون بخونین ... محکومیم که از بس دبیر عربیمون تو انتقال مطالب ضعیفه، منت دبیر فوق برنامه رو بکشیم و بازم هیچی نفهمیم ... محکومیم که مثه نفهما عربی بارمون نشه و دلمون هی بره رو ویبره که اصلی ترین درس کنکورمون همین زهرماریه ... محکومیم هی از هم خواهش کنیم که تاریخ امتحانارو عوض کنیم .... محکومیم همدیگه رو تحمل کنیم و نگیم چقدر از هم متنفریم ... محکومیم که بغض هامون رو قورت بدیم و رو دل کنیم از اینهمه بغض نشکسته ... محکومیم که کلی حرف چرت بزنیم که بگیم از قافله عقب نیستیم .. محکومیم که تا ته این دنیا بزنیم تو خاکی که اگه گند زدیم یه بهونه داشته باشیم که چراغ راهنمای جاده اصلی رو از تو جاده خاکی نتونستیم ببینیم .. محکومیم دروغکی غرور همدیگه رو بشکنیم وبعدش مثه یه حیوون نجیب یا وحشی پشیمون بشم .. محکومیم که وقتی میگیم و میگن ببخشید ، نبخشیم که بگیم خیلی بی رحمیم ... محکومیم که بخندیم ... گریه نکنیم ... بخوریم که نمیریم .. بخوابیم که بیدار شیم ... خسته شیم و اووووووووووووووووووووووووووق بزنیم ... حالم بهم خورد از بس چرند نوشتم ... بسه دیگه ... اینهمه جنگ و ظلم و سیاهی و دروغ و نفرت و گندکاری و .................................. چند تا جمعه جوگیر شدیم که 7 صبح بیدار شیم یه ندبه بخونیم ... چند تا پنج شنبه دعا کمیل خوندیم ... چند بار نمازمون بهمون حال داده ... اه بیخیال همه رو ربط دادم بهم ... مثه همیشه ... فقط چرت میگم و میرم ... به درک .. به من چه ... جنگ کیلو چند ؟؟؟ صلح کدومه ؟؟؟ فقط کاشکی تقویم های عالم تاریخ ظهورش رو با بزرگترین فونت عالمو آسمونی ترین رنگ دنیا معلوم میکردن .. ... خدایا بسه دیگه ... تو اینهمه بنده داری تنها نیستی ... بنده هات چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بسه دیگه ... تا کی قراره دنیات بگذره و بگذره و بگذره و ..... ب س ه !!! خستـــــــــــــــــــــــــــه شــــدم از زندگــــــــــــــــی و تکــــــــــــــرار و .....
ارواح هم دلشون به حالم میسوزه ...
امروز زیاد نخندیدیم ... یعنی در حد مرگ نخندیدیم ...
دپرس که نبودیم ... جشن میلاد امام رضا هم بود ...
معلم عربیمون نیومد سر کلاس چون باید میرفت اداره ...
ولی مهم نبود ... هیچکدوم حالمون مثه همیشه نبود ...
زهرا دندونش درد میکرد ...
من که زنگ آخر کلهم داشتم میمردم...
ولی حداقلش این بود که روز خوبی بود ...
کلی ذوق داشتم که فردا هیچ کاری نداریمو میخوام بیام چند تا آپ طولانی کنم ...
اما اینا فقط تو مدرسه بود ...
و باز هم خونه ...
و باز هم ...................................
خدایا من طاقت این یکیو ندارم ...
هزار تا مشکل چاشنیه زندگیم بود ....
بسه دیگه ... من طاقت ندارم ....
چرا همیشه دلت میخواد ضعیف ترین بنده هاتو امتحان کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه حتی تموم ارزش های بی ارزش شده ی زندگیم هم دارن از یادم میرن ...
فقط یه لحظه به یه سال گذشته فکر میکنم و با الان مقایسه اش میکنم ...
به قول دوستام همه مشکل دارن ...
اما کدومشون مشکل منو دارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من دارم زودتر از بقیه جون میدم ...
تموم لحظه هام جهنمه ....
حالم داره از دنیات بهم میخوره ...
چرا فکر میکنی همیشه باید امتحان کنی و همه تو امتحانات سربلند بشن ؟؟؟؟؟؟؟
من کم آوردم .... حالم از خودم بهم میخوره وقتی الکی میخندم ....
حالم بهم میخوره وقتی میگم فردایی هم هست ...
من حالم از دنیات بهم میخوره ... دیگه طاقت ندارم .... بسه ... بسه ... بسه ...
کاش به زور خلقمون نمیکردی .... کاشکی ........................................
__________________________________________________________
پ ن : تروخدا نگین همه مشکل دارن و توکل به خدا و از همین چرت و پرت هایی که اونقدر تو این چند ماه شنیدم که دلم میخواد یه جیغ بنفش بزنم که دهنتون رو ببندین تموم اونایی که خودتونو علامه میدونین و خری بیش نیستین ...
پ ن : خودم میدونم تعادل ندارم و .....
تریپ کارگریو عشق است ...
سلام سلام سلام ....
ای خدا امروز یه گافی دادم که تا الان خودم هی میترکم از خنده ... از اونجایی که ما یکشنبه ها ورزش داریم ... از اونجایی که من حال ندارم مثه بچه علافا یه ساعت لباس عوض کنم ....به قول زهرا مثه کارگرا دو تا شلوار یکی پامیشم میرم حیاط و به روی خودم نمیارم که اصلا امکان ورزش کردن جور نمیشه و هر لحظه امکان داره پاهام گره بخوره تو هم و ... ( فاتحه مع صلوات ) هاهاهاخلاصه که طبق معمول مثه شلخته ها یا کارگرها یا افغانی ها یا هر واژه ای که شما عشقتونه داشتم میرفتم تو حیاط که یه دفعه دوستام گفتن فرشته بنازم اون شلوارتو که زده بیرون ... بعدشم گفتن میسیز سعادت ببینه حالتو میگیره ... خلاصه تو اون هاگیر واگیر خوشتیپ بودن من نمیدونم کی گفت شلوارتو بکن تو جورابت ... هاهاها ... آقا ما هم اطاعت امر کردیم مثه خل و چلا این شلوار گندیه مدرسه رو چپوندیم تو جوراب ( خدایی حال میکنین چه چرت و پرت هایی می آپم ... ) میخوام ملت شاد شن ... حالا بیخیال زنگ ورزش تموم شد ولی من چون سردم بود حال نکردم شلوار گرام زنگ ورزش رو بندازم ته کیفم و کلا تریپ کارگریم رو حفظ کردم و بعد از زنگ تاریخ یعنی ساعت آخر حسش اومد که دیگه خوش تیپ شیم و شلوار گند ورزش رو بندازیم ته کیفمون .... وای خدا ترکیدم از خنده ... یادتونه گفتم اون یکی شلواره تو جورابم بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب ... بگو خوب ... بعد من یادم رفت این شلوار مدرسه رو از تو جورابم دربیارم ... با همون تریپ فشنم رفتم تو حیاط و این 7 نفر همراه اصلا نفهمیده بودن ... یه دفعه بیتا اومد تو حیاط ... من و دید گفت تو چرا اینجوریه ؟؟؟؟ گفتم چــــــــــــــــــــــــمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا این گفت شلوارت ... منو میگی افتادم وسط حیاط فقط میخندیدم ... حالا این زهرا هی گیر داده بود مثه این کارگرایه بیچاره .... خلاصه که سوژه ای بود اصل حال ... نمردییم و کارگر هم شدیم ... هاهاها ... البته اینا همه مقدمه بود مهم اینه که من هی دل بندگان خدا رو شاد میکنم یه رذاست میرم بهشــــــــــــــــــــــــــــت .... هوهوهو .... و اما نکته ی مهم تر ... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تاریخم رو نمره کامل شدم ... جو درس گرفتتم خفن ... تا دو هفته دیگه ای دی اس الم میوصله ... گوشیمو بازم عوضیدم ... هاهاها ...یعنی بابام واسم گوشی خرید .... خدایی مامان بابایه من خیلی ماهن ... گرچه مامان بابایه همه همینن ... ولی ماله خودم یه چیز دیگن ... اینهمه پول نت اومد بابام قطعش که نکرد تازه گوشی هم واسم خرید چاکریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم مامان جان بابا خان .... خوب دیگه همین کم کم کم کم نت میام تروخدا نگین چرا جواب نمیدی و اینا همینشم چون این وبو اعضای ام تی دی گفتن بنویس خاطره هامون بمونه دارم مینویسم ... تازه کلی هم نگفته داریم از خاطره هامون که بعدا همه رو میتایپم الان فقط سوژه یابی میکنیم باحالاشو سوا میکنیم واسه وبمون ... همین دیگه اس ام اسم جوان ندادم ببخشین به بزرگوایه خودتون ... آخه اینباکسم خالیه خالیه ... فقط زدیم تو کار درس و لاغیر ... گرچه من بعد 38 روز جوگیر شذم .... ولی گریه کار خودش رو کرد .... کاش زودتر بغضم میترکید البته نه تو مدرســــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!! بیخیال ... همینش خوبه آخه امروز خواهرم داشت میگفت چه عجب تو اومدی گفتی نمرم کامل میشه گفتم بابا حوصله نداشتم درس بخونم ... گفت کاملا مشهوده ... 3 تا از معلما رو میخواستی بپیچونی که ازت امتحان نگیرن ... هاهاها .... منم پررو پررو گفتم نه دیگه تو که منو میشناسی جوگیر بشم شدم .... الانم تریپ جوگیریه درسه !!!!!!!!! آبجی زهرا هم که چند روز از شمال تشریف آوردن خونه همچین روحیه میده که انگاری خیلی کار توپی کردم 38 روز درس نخوندم... البته خدایی یه بار خوندم یه 10 از 10 گرفتم و یه 25/9 از ده .... هاهاها ( بگو آفـــــــــــــــــرین ) حالا خواهرمو .... میگه آفرین فرشته تو از این دانشجو پرروها میشی که درس نمیخونن ته ترم معدلشون از همه بیشتر میشه .. هاهاها چاکرتیــــــــــــــــــــــــــم آجی زهرا .... همین دیگه فعلا یاعلی غلط تایپی اگه هست ببخشیتن در عرض 5 دقیقه دارم هم تایپ میکنم هم استراحت هم کانکت هم .....
________________________________________________________________
پ ن : چاکرتیم تیکه کلامه جدیدمه ... هی چپ نگاه نکنین ... هاهاها
یاعلی
آسمونی باشین
قرار نبود تو مدرسه بترکه ....
اینجا تهران است ...
اینجا منطقه 4 است است ...
اینجا دبیرستان است ...
اینجا دبیرستان فرهنگ است ...
اینجا کلاس سوم الف است ...
اینجا کلاس ریاضی است ...
اینجا جلسه ی امتحان است ...
اینجا کسی نمیفهمد چقدر در حفظ ظاهرت توانایی ...
اینجا پایان امتحان است و همچنان کسی نفهمیده که در مرز ترکیدنی ...
اینجا بازم تنها تویی که گند میزنی ....
اینجا زنگ تفریح است ...
اینجا دیوانه ای از قفس تنهاییش میپرد ...
اینجا بغضی با هزاران دلیل میشکند ...
اینجا خیره میشوند به تو و بغض شکسته ات ...
دلیل می آوردند و تو به مغزهای کوچکشان در پشت اشکهای مسخره ات قاه قاه میخندی ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اه بیخیال خسته شده ام از ادبی نوشتن ...
آره بابا همون بغضی که از تابستون میگفتم گیر کرده تو گلوم شکست ...
من داشتم به چی فکر میکردم و دوستام به چی ...
یکی میگفت چون امتحانتو بد دادی ؟؟؟
یکی میگفت چون درس نمیخونی ؟؟؟
یکی میگفت گوشی آوردی ، دفتر گیر داده ؟؟؟؟
یکی میگفت یا خودش میاد یا خبر مرگش ....
یکی ها تا تونستن اراجیف گفتن .....
و من فقط به وسعت این { گنده راز } دلم فکر میکردم و حقارت حرفای اونها ....
دیگه تموم شد اونهمه عشق آسمونی شدن ....
تا هزاران قرن بعدتر حتی حسرت یه لحظه زمینی موندن رو دلم می مونه ....
اه اه اه یاد اون چند دقیقه که میفتم دلم میخواد مدرسه خراب میشد که کسی اشکامو نبینه ...
آخه یکی نیست بگه الاغ مدرسه جای بغض ترکیدنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیخیال بابا .... دیوونه باید همیشه دیوونگیش رو ثابت کنه....
دیشبش دو تا قرص بنداز بالا که خوابش ببره ...
صبحش چون خواب مونده و درس نخونده خودشو با دو تا قرصی که خورده نفرین کنه ...
تو مدرسه یه دفعه بزنه زیر گریه و ......
ب س ه دیگه خسته شدم خدا ...
تموم لحظه های زندگی پوچ پوچ ... حداقل واسه من یکی ....
اگه چرخهای دنیات حالا حالاها میگرده ... میشه شر منو کم کنی و راحتم کنی ؟؟؟؟؟؟؟
دارم از نفس کشیدن بین اینهمه سیاهی اوووووووووووووق میزنم ....
چ
ر
ا
زندگی همچنان جاریست ؟؟؟؟؟
چ
ر
ا
زندگی ادامه داره ؟؟؟؟
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق
زنگ تفریح دوم چه خبر ؟؟؟
آاااااااااااااااااااااااااااااایی خدا این چه مرضیه ...
من قـــــــــــــــــــــــــــــــرص میخوام ...
اه اه اه اه درد کشیدنم درد کشیدن های قدیم ...
گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریه !!!!
________________________________________________
زهره جون چاکرتـــــــــــم وحشتناک ...
قرصت نبود الان زیر خاک بودم و شما جای خوندن آپ داشتین واسم فاتحه میخوندین ...
۴ خط اول رو با جیغ بخونین ...
تقریبا همه جیغ های بنفشم رو شنیدین ؟؟؟؟
درستـــــــــــــــــــــــــه ؟؟؟
زشته ؟؟؟؟
ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ... چه زشته !!!
میدونین چرا این بار قاچاقی نیومدم ؟؟؟؟
آخه آبجیه گرام امر فرمود ... هاهاها
چـــــــــــــــــرا ؟؟؟
آخه دوست گرام همسرشون از خاله خانم ما خواستگاری فرموده ...
بگو خوب ..... گفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آفرین ...
بعد آباجی گفت عکسش تو این سی دیه اس ببین چه شکلیه ....
( آخه همه میدونن سلیقه ی من حرف نداره ) هاهاها
من که هنوز ندیده گفتم حتما یه آقایه زشته دیگه ...
ولی اصلا مطمئن نبودم ...
هه هه هه ...
بعد تا عکسش اومد ... یقین پیدا کردم و گفتم
ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ... چه زشته !!!
مامانم گفت بی ادب ...
همچینم بد نیست !!! ![]()
___________________________________________________
پ ن : از نظر من که تموم مردایه عالم زشـــــــــــــــــــــــتن ...![]()
میدونم که همه میدونین که باید به این اصل اثبات شده ایمان داشت ...
ولی واسه تایید بیشتر گفتم ... ![]()
پ ن 2 : میگم اگه این آقا جدی جدی شوهر خاله ی ما شد
من هر دفعه که میبینمش خودمو سرگرم یه کاری کنم
که مجبور نشم جلو خونواده گاف بدم راهکار خوبیه نــــــــــــــــــه ؟؟؟؟![]()
پ ن 3 : بخشیدین ... اونایی که قهرین ؟؟؟؟![]()
به خصوص شمیم خانم
or ... آقا
or ... خانم
؟؟؟؟
وکیلم آیا ؟؟؟؟؟
سلام سلام سلام
خوبین خوشین سلامتین ؟؟؟
یه سوال : واقعا من اینقدر بد دل میشکونم ؟؟؟؟
باور کنین دیگه اونقدرا هم بی احساس نیستم ....
شهریور کلا قاط بودم ...
3 تا دلبیل داشت که حال ندارم بتایپم ...
بابت اون آپه خفنمم از همه عذر خواهی کردم ...
تو وبمم که نوشتم ...
اس ام اسی هم رفع ابهام کردم ...
تلی واسه همه توضیح دادم ...
اما گویا هم چنان بعضیا نبخشیدن ...
به قول معلم تاریخمون : همه فهمیدن همه بخشیدن است !!!!
میشه اگه کامل درک نکردین چه مرگم بود یه جوری اطلاع بدین که کامل توضیح بدم ...
شاید بخشیدین مگه نــــــــــــــه ؟؟؟؟
تروخدا ببخشین دیگه ...
باور کنین من خارج از نت اصلا منت کشی تو کارم نیست ...
ولی من اصلا نت رو باعث دوستیمون نمیدونم ...
چون همیشه ازش فراری بودم و با رادیو جوون بود که معتادش شدم ...
البته بهتره بگم معتاد دوستایه رادیو جوونی شدم و ...
وای که چقدر طولانی شد ...
بابا ببخشین دیگه ....
من 3 هفته دیگه دارم میرم مشهد ...
میشه تا اونموقع یه جوری ببخشین و حلال کنین ؟؟؟؟؟
خواهـــــــــــــــــــــــــــــــش ....
____________________________________________________________
پ ن : اونایی که هنوز قهرین، وکیلم آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ترکیدن مــــــــمنوع ...
چه تلخه طعم بغض هایی که سر کلاس دلشون میخواد بترکن اما بی ظرفیتی بقیه مانعشون میشه ...
و مثه همیشه باید تو گلوت خشک بشن تا نم نمشون چشاتو بارونی نکنه ....
_______________________________________________________
پ ن : گاهی لازمه بی دلیل گریه کنی حتی اگه بقیه تو رو متهم کنن که بی ظرفیتی ...
منظورم زنگ تفریح دوم بود و لاغیـــــــــــــــــــــــــر
ا ح م ق ... هستم !
دیدی یه وقت های آدما چه احمق میشن ؟؟؟؟؟
دیدی یه دفه گر میگیری میگی طرف چه احمقه ؟؟؟
ندیده باشی هم مهم نیست ...
مهم اینه که تا اطلاع ثانوی همه اجازه دارن احمق صدام کنن ....
ا ح م ق !!!!
تنهایی دیوانگی و باز هم زیر قولم میزنم ...
هاهاها ...
کاممو جمع کرده بودم ولی فقط ۲ روز شایدم کمتر دووم آوردم ...
شایدم چون ۲ روز و دو شب تهنا در خانه به سر میبرم و همه بنا به دلایل و مشغله هایی خونه نیستن ... بابا کجاست ؟؟؟؟ ماموریت ... مامان کجاست ؟؟؟؟یه جایی ... آبجی کجاست ؟؟؟ با مامان رفته ... گریـــــــــــــــــه ... چه شجاعم من ... هاهاها ...من حوصله ام سر رفته ... ای خدا این چه مرضیه که هی سرک بکشم به نت ؟؟؟؟؟؟؟؟ بیخیال .... فردا هم تنها .... هی روزگاااااااااااااااااااااااار .... اه اه اه اه از این زاویه که به زندگی نگاه میکنی چقدر زشتــــــــــــــــــــــــــه !!!! خیلی زیاد زشته .... بدم میاد از زندگی کردن و دست و پا زدن تو لحظه های اجباریش !!! اوووووووووووق ....
.
.
.
.
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن ۱ : قاچاقی اومدم....
تا کسی برنگشته خونه باید دوباره جمعش کنم که حداقل آبروم پیش خونواده نره ...
پ ن ۲ : سپاس از همکلاسیهای گرام که قدم رنجه فرمودن اومدن وبلاگ خودشون ...
مرسی فهیمه ، ترانه ، بیتا و پیشاپیش زهرا ![]()
تا قاچاق بعد ....
یاعلی
آسمونی باشین و درس خوووووووووووون
روزم مبارک ... من یه دانش آموز منضبطم ... D:
یوهاهاها ...
شر بازی تا چه حد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حرص معاون گرام شریف کاریه خودمون در اومد ...
یعنی درش آورم ...
حرصشو میگم بابا ...
انضباط من و فهیمه و عطیه رو از ۱۹ حساب میکنه ...
روز دانش آموز معاون گرام ۱ نمره کسر انضباط به ما ۳ تا هدیه داد ...
اعتراف میکنم تقصیر من بود ... ببخشین بچه ها ![]()
پیچوندن کلاس جغرافی لو رفت ...
دبیر جغرافی هم حرصش گرفت .... هاهاها
و ما مثه پرروها فقط خندیدیـــــــــــــــــــــم ![]()
دبیر ریاضی فرمودند :پارسال تو دفتر همش تعریفت بود عمــــــــــــا
امسال از بس حرف میزنی ....... ![]()
من چیکاره بیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟
ب ه د ر ک ... !!!
جبران میکنم ... جبران میکنم .... جبران میکنم .... جبران میکنم ....
سرمشق امشب : یه صفحه ی کامل از روی جمله ی جبران میکنم ...
به تموم معلما گفتم جبران میکنم یه ماه الاغ بودن و گند زدن به نمره هام رو ...
واسه اولین بار خودمو پیش چند تا از معلما کوچیک کردم و گفتم امتحانم رو گند میزنم خواهشا ازم امتحان نگیرین و ....هاهاها کارم به کجا رسیده که معلم تاریخ بهم میگه وقتی برگه تو رو صحیح میکردم غمگین شدم و میخواستم زنگ تفریح صدات کنم و باهات حرف بزنم که مشکلت چیه .... مرسی که یکی فهمید مشکل دارم و درس نمیخونم وگرنه مرض ندارم که مثه آدم های علاف و بیکار درس نخونده پاشم برم مدرسه ... جا داره بازم بگم کارم به کجا رسیده که راننده گرامی هم بهم میگه گفتم میری جمکران متحول میشی .... هاهاها این روزا همه حلال المسائل شدن اما مشکل من تا ابدالدهر مجهول خواهد مانــــــــــــد .... بگذریم فقط همین یه جمله رو به معلم تاریخ گفتم جبـــــــــــــــران میکنم .... واقعا نمیتونستم درس بخونم .... و اما جواب معلم تاریخ که باعث شد فقط بگم خاک بر سر الاغت فرشته چه گندی زدی که .... !!! واقعا شرم آوره بعد دو تا نمره ی گند بگی جبران میکنم و معلم گرام بگه بهت ایـــــــــــــــــــــمان دارم که جبران میکنی ....هاهاها مرسی از دلداریتون نمردیم و یه نفر بهمون ایمان پیدا کرد اما کاش پیدا نمیکرد چون اونموقع تموم بچه ها مثه آدم ندیده ها داشتن منو نگاه میکردن و من مثه همیشه از خجالت قرمــــــــز شدم و هزار بار خودمو لعن و نفرین کردم که چه زود کم میارم که نمره های گندم داره آبرو ریزی میکنه و .... هاهاها از امروز باید بشم همون خرخونی که بودم .... شاید خیلی بیشتر از قبل .... یه ماه گند بالا آوردن بســــــــــــــــــــــــــــــــــه ... من سومم ... من نهاییم .... مشکلم اصلا مهم نیست .... به درک .... به جهنم .... دیگه هیچی برام مهم نیست .... من میخوام درس بخونم .... من امتحان نهایی دارم .... من کنکور دارم .... من باید رتبه ام 2 رقمی بشه ... من حال و حوصله حرف خاله و عمه و دایی و عمو و خواهرام رو ندارن که اگه گند بزنم بگن یه دفعه چه مرگت شد و ...............................
به درک به درک به درک ....
کاش هیچ وقت ........................
شکستم ... شکستی ... شکست ...
چند روز پیش جوگیر شده بودم تو مدرسه نماز بخونم داشتم میرفتم وضو بگیرم همچین از پله ها دو تا دوتا میرفتم پایین که یه دفعه سر خوردم و اگه خودمو کنترل نمیردم پام میشکست ... هاهاها رو نکردم و به بروبچ نگفتم که سوژه خندشون بشم ... تو خونه اما دیگه همه دور و برم بودن و تا بشقاب از دستم افتاد و شکست یه جیغ بنفش زدم سر زندگی !!!!!!! بازم هاهاهاچون اگه یه تیکه از اون هزار تیکه ای که پرید بالا و برگشت تو ظرفشویی میرفت تو چشمم ، کور می شدم ( بدبین نیستم چون چشمم و بستم وگرنه الان چش و چال تایپیدن نداشتم ) خوشبختانه بابا تو صحنه حاضر نبود که یه ساعت جلسه بذاره که خدا رحم کرد و این حرفا .... خواهرم اما دلش خوش بود که چون داشت پشت تل از من واسه دوستش میتعریفید قضا بلا بوده و از سرم گذشته .... ( یکی نیست بگه آبجی جان چیه من تعریف داره ؟؟؟؟ ) هاهاها دلیلش رو خودم میدونستم و بس .... جیغم سر زندگی بود نه سر بشقاب شکسته .... خستـــــــــــــــــــــه شدم .... آبجی خانم همون موضوعی که داشتی تبلیغش میکردی الان بزرگترین مشکل زندگیه این آبجیه خاک بر سرته .... و تو با تموم صبح تا شب کنار من بودن هنوز نفهمیدی تموم انرژیم خشک و بی روح و ساختگیه .... مثه تموم دوستام .... مثه مامان ... مثه بابا .... و مثه تموم آدمایی که آرزو میکنم کاش هیچ وقت مهمون ناخونده ی خاطراتم نمیشدن .....
سلامم را تو پاسخ گوی ...!!!
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبا ن است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است
پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟ ...
مسیحای جوان مرد من !
ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است .... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ....
* مهدی اخوان ثالث *
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پنج شنبه – ساعت آخر – کلاس آرایه
خیلی شعر خشگلی بود خوشم اومد بتایپم و بذارم تو وب ...
بالاخره فهمید ....
یه ساقه ی شکسته تبر زدن نداره ....
غرورشو شکستن که جار زدن نداره ....
فانوس لحظه هاشو آی آدما ندزدین ...
اگه به روش نیورد فکر نکنین نفهمید ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هاهاها ... نمیدونم شاعرش کیه ؟!
ولی خیلی محشره ... خیلی
ع + ا + ش + ق ؟؟؟؟
چه حس جالبناکی بود وقتی همه به خصوص ملیکا رو فیلم کرده بودم
که با تموم سنگ دلیم عاشق شدم .... یه عشق زمینی چـــــــــــــــرت !!!
هاهاها .... چقدر خندیدیم امروز !!!!
مروا از همه بیشتر منو شناخته چون از همون اول باورش نشده بود ....
فهیمه و ملیکا که تا آوردن عکس و این حرفا هم پیش رفتن .... هاهاها
ولی تهش باحال بودا .... استعداد بازیگریم هم کشف شد ...
آخه فهیمه گفت چه نقشی هم بازی میکنه ....
خدایی آدم از بیکاری ناچاره چه کارا که نکنه .....
شاید بعدا ترها عاشق هم شدیم .... اما فقط ع + ا + ش + ق !!!!
هاهاها .... من و این حرفا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 1000000000 سال !!!!
خ ا ک ب ر س ر ت !!
حالم داره بهم میخوره
دارم اق میزنم
اینجا شایدم اونجا شایدم هیچ جا
اما یه جورایی آخر خطه ....
قرار بود یه آپ گنده منده بتایپم اما ......
حوصله ندارم ...
گاهی فکر میکنم لحظه های ........... چقدر پوچه اما !!!!!
هاهاها ....
زیادی مبهم و چرت نوشتم ....
ولی شاید .... فقط شاید ....
و بازهم سه نقطه و سه نقطه و سه نقطه .....
کاش آدما هم احساس و عاطفه نداشتن و یه جسم خالی بودن ....
هر روز که میگذره بیشتر از بقیه متنفر میشم ....
این روزا همه بازار خودفروشی زدن ....
خاک بر سرت که جسم اینقدر برات مهمه ...
خ ا ک ...
هاهاها ....
حالم داشت بهم میخورد وقتی بهم گفت چه گندی زده ....
خدایا آخر دنیات کجاست ...
بسه اینهمه گند بالا آوردن ...
بسه بسه بسه ....
شاید هم فقط شامپو بسه !!!!!
و باز هم دلم میخواد بگم خاک بر سرت ...
اونقدر بگم و بگم ...
که تموم خاکهای عالم بریزه رو سرت ...
خ ا ک ب ر س ر ت
خــــــــــــاک !!!
کهنه میشوند آیا ؟؟؟؟؟
کلاس دینی ... ساعت اول ...
فرشته : سرش رو میزه حوصله درس نداره ...
دبیر گرام ( خانم فتحعلی ) : توحیدی بیداری ؟؟؟؟
فرشته : با وجود اینکه دلش میخواد تموم دغ دلیش رو سر فتحعلی خالی کنه میگه بله خانم بیدارم ...
فتحعلی : نـــــــــــــه خوابی ... از رو درس بخون خوابت بپره ....
فرشته : پاراگراف اول .... خط اول ....
معمولا افکار و اندیشه ها به تدریج کهنه میشوند ....
هاهاها .... الان همه تو نخ درسن و فتحعلی دلش خوشه من خوابم میومده و خوابم داره میپره ...
اما من دارم واقعا به همین نیم خطی که خوندم فکر میکنم که اگه واقعا افکار کهنه میشن ....
چرا افکار من جای کهنه شدن هر روز جون میگرن و تازه و تازه تر میشن ؟؟؟؟!!!!
هیچی م ه م نیست !
گندیدن یا نگندیدن !!!!؟ !!!!
مسئله این است ....
من بازم گند زدم .....
من از 5 درس تاریخ فقط 2 درس خونده بودم ....
من از 12 تا سوال فقط به 5 تا جواب دادم ....
من از 10 نمره شدم 5/5
من حالم از درس نخوندن و بچه تنبل ها بهم میخوره !!!
من حالم از خودم بهم می خوره ....
میشه خودم از خودم بپرسم چه مرگمه ؟؟؟؟
نـــــــــــــــــــــچ نمیشه !!!
چون هیچ جوابی واسه مرگیدن یافت نمی کنم !!!
مهم نیست .... تا اطلاع رابعانه شایدم عاشرانه ....هیچی برام مهم نیست ....
ب ه د ر ک !!!!!
و باز هم چرندیات خالص خواهم نوشت ....
باید درس بخونی ....
جمله ای که این روزا از نازنین زهرا ، که فقط 3 سالشه تا بابام که 43 سالشه همه یادآوری میکنن .... واقعا این درس چیه که 40 سال تفاوت هم نتونسته قانع شه که همه چی درس و نمره و قبولی دانشگاه و فلان رتبه ی فلان دانشگاه و مخلفاتش رو شامل نمیشه .... شاید یه جور توجیه واسه کم آوردن باشه .... واسه اینکه بخوای دلیل قانع کننده ای داشته باشی که یه جورایی حس میکنی رشتت رو دوست نداری و هیچ هدف خاصی از خوندن درسهای چرت و مضخرف و حفظ کردن واژه به واژه تموم کتابات نداری .... اما من لجباز تر از این حرفام که واسه کارام دنبال دلیل قانع کننده باشم .... خالی بندی هم نمیکنم .... چون واقعا کم نیوردم .... اما هیچی نمیخونم .... تمرینام رو نمینویسم .... پیش خوانی پــــــــــــــر .... فلش کارت پــــــــــــــــر ... شایدم دارم با خودم لجبازی میکنم .... آخه یکی نیست بگه این همه سال خوندی این دوسالم روش .... اما یه جور بیخیالی .... بی هدفی .... انگیزه نداشتن .... حوصله نداشتن .... چمیدونم میشه اسمش رو چی گذاشت .... مهر گذشت تموم امتحانام رو گند زدم ( منظورم از گند زدن اینه که تقریبا هیچ کدوم از نمره هام رو کامل نشدم ) آبان هم که چمیدونم .... سالی که نکوست از بهارش پیداست .... شاید بقیه رو هم گند بزنم .... اما دلیل گند زدن امتحانام هیچ کدوم از اینایی نیست که گفتم این روزا فقط به این فکر میکنم که اگه من بدونم ناپلئون از چه سالی تا چه سالی حکومت کرده میتونم جواب کدوم یکی از سوالهایی که اون دنیا ازم میپرسن رو بدم ؟؟؟؟ اگه من استعاره و مجاز و تشبیه رو فول فول شم باهاش میتونم چندتا تست اون دنیا رو درست بزنم ؟؟؟؟ حوصله هیچی رو ندارم .... از کتابام متنفرم .... خزعبلات خالص خالص خالصن ..... گرچه خودم میدونم زیادی کوته فکرم اماحتی امید دادن های خواهرام که تو خودتو دست کم میگیری و با اینکه تو این یه ماه یه بارم ندیدیم کتاب دستت باشه و بازم این نمره ها رو گرفتی هرچند هرچند هرچند دیگه حق نداری حتی به محدوده ی این نمره های داغون فکر کنی چه برسه به اینکه بخوای بازم از دبیر گرامی همچین نمره هایی بگیری ..... واسم مهم نیست .... تا اطلاع ثانوی با وجود اینکه یه شب هم مثه آدم نخوابیدم و از استرس نمره هی از خواب پریدم اما زحمت ندادم درس بخونم و گند زدم .... فقط به پوچیه هدف اول دبیرستانم فکر میکنم ... هدفی که تا الان یه جورایی تموم اطرافیانم باورش کردن و حتی وقتی با همکلاسیهای سال اولم حرف میزنم چنان با قاطعیت تکرارش میکنن که هرکی ندونه فکر میکنه من چه پشتکاری دارم ..... همش پـــــــــــــــر شد .... این روزا تموم بیخیالیم رو پنهان میکنم پشت تموم خنده های باجا و بیجایی که باعث عصبانیت معلم ها میشه !!!!! این روزا هیچی مهم نیست ..... نه درس .... نه نمره .... نه رتبه .... نه دانشگاه .... نه کم آوردن .... نه تو ... نه من .... نه هیچ چیز دیگه .... این روزا من فقط دنبال یه دلیل قانع کننده میگردم که چ ر ا ..... ؟؟؟؟؟ چ + ر + ا
ادامه آپ قبل ...
سلام سلام سلام ... خوبین خوشین سلامتین ؟
به رسم قبل میخوام حداقل در حوزه ی وبلاگ نویسی کمی تا قسمتی ابری همراه با لکه های ابری ظاهر بشم و از الفاظ غیراخلاقی استفاده نکنم ( مــــــــــای گاد انگاری یه خف بابا چی بود ) آخه قرار بود من از 1 آبان مثه قبل هم با ادب شم هم برم تو جو درس که امید است موفق شیم در این راه سخت و دشوار و اینا ( هاهاها ... دیگه واژه گیر نیوردم ) و اما بریم سراغ خاطره ی قم و جمکران .... ( ناب ترین جایی که آسمونش آدمو دیوونه میکنه ) خلاصه که همه سوار اتوبوس شدیم و بچه ها یه نمه سر اینکه گوشی هامون رو ندادن غرغر کردن و اندکی بعد همه خف نمودن اختیار کردن و ساندویچ های گرام یکی پس از دیگری از کوله های بی ریخت مدرسه رخ می نمایاند و به کلهم گرسنگان فرهنگ چشمک میزد و بعد 5 دقیقه همه دخل ساندیچامون رو درآوردیم جز این بیتا لوس .... ماشالا مثه ما فقیر بیچاره ها که به یه دونه قانع نبود و دو تا انداخت بالا ، همچینم با اشتها میخورد که نگو ... منم که کلا عادتمه مردم آزاری کنم گیر داده بودم بهش که چه خبرته چقدر میخوری ... البته ناگفته نماند که مروا و زهرا هم سنگ تموم گذاشتن و از هیچ گونه تیکه ای در جهت اذیت کردن بیتا دریغ نفرمودن ... هاهاها ( به قول زهرا خون M.T.D بودن تو رگ هممون جاریه ) حالا این بیتا هم که رگاش کلا زیاده واسه همین یه نمه پررو تشریف داره واسه همین هی میگفت مامانم گفته هیکل قلمیت نباید بهم بخوره و باید تقویت شی .... ما سه تا هم که مثه توپ که در حال انفجاره با ترکیدن فقط یه قدم فاصله داشتیم و مرده بودیم از خنده ، حالا ساندویچاش تموم شد جلسه رفع ابهام گذاشته بود و گیر داده بود که استخون بندیم درشته و در کل نحیفم و این حرفا ... البته بیتا مینی ساندویچ داشت واسه همون دو تا خورد وگرنه طفلی حق داره .... بی تقصیره یه نمه استخون درشت گیرش اومده ... هاهاها خلاصه که جریاناتی سر غذا خوردنمون داشتیم و من هی جیغ میزدم که دهن پر حرف نزنین بــــــــــــــــــــــدم میاد این بیتا و خدام نامرد و چندش هم هی لج آور بازی در میوردن ( به قول زهرا ) و هی با دهن پر حرف میزدن و من مثه ترک هایی که 100000 بار پش دارن میگفتم خواهرزاده ی 3 ساله من یاد گرفت دهن پر حرف نزنه شما یاد نگرفتین !!!!خلاصه که هی چرت و پرت میگفتیم و حرص همدیگه رو درمیوردیم که رسیدیم نارمک .... من و زهرا همچین ذوق کرده بودیم که نگو آخه تابستون با فهیمه اونجا قرار گذاشتیم و بعدش رفتیم سینما ... خل بازی به این میگن من و زهرا مثه گاگولا از کجا پاشده بودیم رفته بودیم نارمک و با این فهیمه گاگول تر از خودمون رفتیم سینما ماندانای پیزوری و درب داغون .... حالا سینما رو بیخیال شاید بعدا خاطره ی اینم تایپیدم اما فعلا در اردوی قم به سر ببریم بهترترترترترتره خلاصه که من و زهرا دنبال بوستان کاج میگشتیم که پیداشم کردیم و مثه این ندید بدیدا به مروا و بیتا و خدام هم نشون دادیم .... خدایی تابستون اصل خنده بود ، من وایساده بودم رو جدول خیابون و داشتم به فهیمه که زنگیده بود ببینه ما کجاییم آدرس میدادم ... بعد هرکی رد میشد یه نگاهی می انداخت که چه با آب و تاب آدرس میدم .... این بوستانه هم رو به روی ما بود یه سرویس بهداشتی توش بود منم هی رو این موضوع تاکید میکردم و زهرا میگفت بازم تاکید کن .... بگذریم ... خلاصه از وحیدیه و سمنگان و بوستان کاج و سرویس بهداشتیه جلبناکش گذر کردیم و کلی با زهرا به خل بازیه تابسونمون خندیدیم .... اوه اوه اوه اینو یادم رفت بگم یه خانمه سوار ماشین بود پشت چراغ قرمز همچین به ما بد نگاه میکرد که نگو ... بعد ما با هم به توافق رسیدیم اگه باز نگاهمون کرد بهش سلام کنیم که از رو بره ولی از شانس گندمون اتوبوس ناگرام از کنار ماشینشون رد شد و ما به این امر خطیر دست پیدا نکردیم!!! ( وا حسرتــــــــــــــــــــــــــــا ) آخی .... نازی ... یه بچه 3 ، 4 ساله هم سوار یه ماشین دیگه بود و هی به ما نگاه یکرد منم همچین حال کردم تحویلش بگیرم و واسش راه به راه چشمک میزدم بچه همچین خجالتی بود که نگو یه خجالتی میکشید و میخندید آدم دوست داشت بپره پایین لپاشو بکشه هوارتاااااااااااا البته فقط به من میخندید این مروای بی ریخت که نگاش میکرد اخم میکرد و روشو برمیگردوند ( کم الکی نیست چهره زیبای من کجا و چهره ی این مروا کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) و اما بگم از دبیرهای گرامی که مثه قوم تاتار چیپس و موسیر میل مینمودند .... ما هم که کلا عادتمونه همه رو بذاریم سرکار .... واسه همین زهرا بلند گفت ما چیپس و موسیر میخوایم ... یه دفعه معاون گرام که همون خانم شریف کارگر( اصل خنده اس ته صلواتا من همچین عجل فرجه شریف میگم که انگاری منظورم شریف کاریه خودمونه ... هاهاها ) باشن برگشتن و گفتن کی میخواد ؟؟؟ بیاد بخوره .... بعد خدام یا اون یکی فرشته کلاسمون گفت نه خانم این چه حرفیه نوش جان .... زهرا هم واسه تاکید بیشتر باز گفت نوش جان .... البته جا داشت تیکه ی بیتا رو هم بگنجیم وسط بحث که هروقت کسی چیزی میخوره میگه{ بچسبه به رونت } هاهاها خدایی ما خل بازیامون و چرت و پرت گفتنامون تمومی نداره که نداره که نداره که نداره ( واسه تاکید 4 بار تکرار کردم ) و اما وارد جاده ی قم شدیم و زهرا انگار که واسه اولین باره که داره از این جاده گذر میکنه یا شایدم با جزایر هاوایی اشتباهش گرفته هی میگفت بچه ها جاده قمــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!! و امابگم براتون از عطر جاده چه عطرهایی .... عطرهای ناب فرانسه و انگلیس ... که جای دشمن خالی هی ما رو مستفیض میکردن و همه از بس مست این عطرآگین بودن راه شده بودیم داشتیم خودمون رو میکشتیم ( کم الکی نیست بوی ........ آدمو از خود بی خود میکنه دیگه !! ) بعدش هم ببهمون یه برگه دادن که این شعره توش بود ....
***************************************
یابن الزهرا بیا ( 4)
منتظرم منتظرم تا فصل هم عهدی بیاد
با ذوالفقار حیدری صاحبمون مهدی بیاد
ای با وفا ارباب من مهربون مهربونا
پشت و پناه بی کسا پهلوون پهلوونا
تا که به نامت آقا جون رفیق و مبتلا شدم
از همه جا از همه کس بریدم و رها شدم
یابن الزهرا بیا ( 4 )
زمزمه نام شما ای گل ناز فاطمه
تموم دلخوشیم شده ورد زبون قلبمه
رشته مهرمو آقا به خیمه تو بسته ام
گرچه هزاران مرتبه قلب تو رو شکسته ام
خوب میدونی بدم ولی قلبمو باصفا بکن
وقتی نماز شب میخونی مولا منو دعا بکن
یابن الزهرا بیا ( 4 )
کی باشه در کنار من باشی و من کنار تو
قرار من باشی و من یاور بی قرار تو
از کوچیکیم تا به حالا عاشق و مجنون توام
لحظه به لحظه عمرمو مرهون و مدیون توام
کبوتر دل منو تو آشیونه داده ای
به این شکسته بال و پر تو آب و دونه داده ای
یابن الزهرا بیا ( 4 )
*************************************************
منم که عاشق کلیپ تصویری این شعرم و از خاله پسر گرامی کش رفته بودم خلاصه که وقتی گوشیمو عوضیدم این کلیپه پر شد و دیگه پیداش نکردم که نکردم ( حیف... گریـــــــــــه ) خلاصه که من و زهرا جوگیر شدیم با صدای رسا و دلنشینمون شروع کردیم به خوندن و بعدش که از بروبچ ناهمکاری دیدیم ( شایدم بهتر بود بگم همکاری ندیدیم ) ساکت شدیم و دیگه نخوندیم ، که خانم موسوی ( زن داداش گرام خانم شریف ) اومدن عقب پیش ما و گفتن کیا میخوندن ما دوتا هم همچین ذوقیدیم که نگو ( هاهاها خودتون بی جنبه این ) بعد ایشون یه نمه نوشابه بازیدن و پرسیدن کامل بلدین ؟ منم الکی خالی بستم و گفتم آره بابا ناسلامتی بچه هیئتی هستیما !!!!!!!!! ( ای دروغــــــــگو ) خانم موسوی هم همچین خوشش اومد گفت بابــــــا !!! بچه هیئتی .... خدایی همچین جدی گفتم ، طفلی باورش شده بود ، نمیدونه من مسجدشم نمیرم چه برسه به اینکه بخوام برم هیئت و بچه هیئتی باشم .... خلاصه که خانم موسوی از همون اول با ما 5 نفر حال کرد البته اولش فقط با من و زهرا حال کرد و گوشیش رو داد بهمون که یه کلیپ از جنوب و طلائیه و این حرفا بگوشیم گرچه چون هم من هم زهرا اونو شنیده بودیم با کمال پررویی زدیم ترک بعد و وحشتناک حالیــــــــــــــــدیم .... خدایی خیلی خیلی خیلی خشگل بود ، البته بعدش کلی حرص خوردیم .... آخه ایشون گفتن وقتی گوشی هاتون رو دادن واستون همه رو بلوتوث میکنم اما این دبیرهای مضخرف گوشی های ما رو ساعت 9 و تو راه برگشتن دادن و شارژ گوشی ایشون جمکران تمومید و باتری هیچکی به گوشیه ایشون نمیخورد .... بگذریم خلاصه که ما و خانم موسوی در حد مرگ با هم حال کردیم آخه قم که رسیدیم گفتن هر 5 نفر با یه دبیر برن و ماهم خودمون رو قالب خانم موسوی کردیم و ایشون اظهار لطف کردن و گفتن مثه دالتونا میمونین ( هاهاها .... نمردیم و دالتون هم شدیم ) ما هم که پایه !!! مثه این دیوونه ها به ترتیب قد پشت سر هم راه میرفتیم و 6 نفری ریسه میرفتیم از خنده .... تصور کنین اول خدام بود بعد مروا بعد من بعد زهرا بعد بیتا ( البت شما که مارو ندیدین چطوری میخواین بتصورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هاهاها ) مرئوا هم که گیر داده بود بیتا اون دالتون خله اس و من و مروا کلی به بیتا سر همین قضیه خندیدیم و بیتا انگار خوشش اومده بود هی مسخره بازی درمیورد ...خلاصه که به قول خانم موسوی حرم رو گذاشتیم رو سرمون و جریاناتی بود وصف ناشدنی قضیه دالتون بودن ما 5 تا .... البته ناگفته نماند حرمت زیارت و اینا سرمون میشه و اینا فقط تو راه رفت و برگشت از اتوبوس تا حرم بود .... وگرنه تو حرم همچین مثبت بودیم که نگو .... مروا یه گوشه تنها نشسته بود و زیارت نامه میخوند چون به قول خودش خلوصش اینجوری بیشتره .... منم یه گوشه داشتم نماز میخوندم ... زهراو خدام و بیتا هم یه گوشه بودن البت وسط مسطا زهرا اومد کنار من و چندتا نماز خوند .... eeeeeeeeeee یه چیزی جا موند .... از اونجایی که ما ارادت خاصی به وضوخونه های باکلاس حرم داریم و پارسال اونجا کلی از خل بازیهامون اونجا فیلم گرفته بودیم ... امسال کلی حالمون گرفته شد که آرشیومون نصفه میمونه و گوشی نداریم که فیلم بگیریم .... بیخیال .... بگذریم .... خلاصه که وقت اذان شد و نماز خوندیم وااااااااااااااای واااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااای که مردیم از گرما .... حالا این جناب روحانی محترم که اگه اشتب نکنم فامیلشون زنجانی بود اینقدر طول میدادن که نگو .... نفس نموند برامون .... زهرا که تا یه ساعت میگفت اوفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه گرمه .... منم که مثه سیب زمینی سرخیده همراه با سس گوجه فرنگی قرمزیده بودم هوارتا .... و اما تموم اینا به کنار کمی هم از بی سعادتیمون بگم .... فکرشو بکن آدم تا قم بره ... نماز مغربش رو تو حرم حضرت معصومه بخونه بعد گنبد رو نبینه .... نمیدونم چرا اینجوری شد هیچ کدوم ندیده بودیم البته بیتا فکر کنم دیده بود یا خدام نمیدونم .... بیخیال ، بی سعادتیه دیگه ....و اما بعد نماز دوباره برگشتیم همون جایی که باید سوار اتوبوس بشیم و صد البته که با ترتیب دالتونیمون برگشتیدیم و تو حرم کنار اون نمایشگاه کتاب ها چند تا عکس هم به لطف گوشیه خانم موسوی گرفتیم و ترکیدیم از خنده .... حالا تو این هاگیر واگیر یه آقایی که خادم بود گیر داده بود که عکس نگیرین ... هی میگفتیم چشم دیگه نمیگیریم ... میگفت چرا گوشی دستتونه ؟؟؟ ایش ایش ایش دلم میخواست خفش کنم ... ریشو پررو!!! هاهاها جای فهیمه خالی بود که سوژه ریشوها رو بکشفیم و بخندیم ( هاهاها ) آخه ما دو تا در هر زمان و هر مکانی که ریشو میبینیم فنا میشیم از خنده .... چه برسه به یه تن ریش ایــــــــــــــــــــــــــــی گندشون بزنن چندشا .... حالا این همه از ریش و ریشو جماعت بدم میاد .... یه خاطره هم بگم بد نیست .... پارسال روز فناوری هسته ای یه مهندس بسیجی دعوت کرده بودن مدرسه و در و دیوار رو پر کرده بودن که مقدم مهندس بسیجی جناب اخگری را گرامی میداریم .... خلاصه که من از همون زنگ تفریح گیر داده بودم که الان یه ریشو بدقواره میاد و هی دوستام میگفتن چه ربطی داره ... منم میگفتم آخه من از بلاهایه آسمانی زودتر باخبر میشم و چون به یک عدد ریش هم حساسیبت دارم چه برسه به یه خرمن .... در نتیجه مطمئنم این اخگری ریشو از اون خفن مفنا .... دوستان گرام هم که کلی مسخره ام کردن .... خلاصه که همه تو نمازخونه نشسته بودیم که چشمتون روز بد نبینه یه دفعه اخگری ریشو وارد شد ... منم هیجان زده شدم گفتم دیدید گفتم ریشو ( e ) وای که چی گافی بود .... نمازخونه ساکت بود صدای من پخش شد ... همه رفتن رو هوا .... معلم زبانمون که کم مونده بود از خنده خودشو بزنه به در و دیوار .... منه بیچاره موش شده بودم بین دوستام و به روی خودم نمیوردم .... ولی فرداش جای شما خالی .... چند نفر از بچه ها که از کلاسهایه دیگه میشناختنم گفتن تقریبا همه صداتو شنیدن ... وای وای که چه گآبرو ریزی بود ... چند وقت بعدشم که عکس های جشن اون روز رو زدن به تابلوهای مدرسه ... همه یادآوری میکردن که پارازیتم خیلی باحــــــــــال بود و این حرفا ( بیخیال از کجا رسیدیم به کجا .... بعد یه سال بازم از خجالت قرمزیدم .... وای وای وای مامانم اینا !!! ) خلاصه که سوار اوتوبوس شدیم که برسیم به پارکینگ و سوار اتوبوس خودمون بشیم و بریم جمکران .... اوه اوه اوه سر اتوبوس سوار شدنمون یه جریان باحال پیش اومد که نگو ماشالا من اگه جوگیر شم دیگه هیچکی جلودارم نیست واسه همین سوار اتوبوس که شدیم دیدیم ماشالا جمعیت جیک ثانیه ای اغشال کرده این اتوبوس رو منم بدون اینکه معلما گفته باشن به همه میگفتم فقط دبیرستان فرهنگ و بندگان خدا همه پیاده شدن دیگه یه نمه عذاب وجدانم گرفتم و هی میگفتم تروخدا حلال کنین و مروا و بیتا و زهرا هم هی همراهی میکردن که جدی جدی مردم حلالمون کنن هاهاها ( مثه این انسانهای اولیه آداب اجتماعی سرمون نمیشه ) ... گروه دالتون ها هم که هی با سرپرستی خانم موسوی صلوات میفرستادیم و آخرش هم میگفتیم واهلک اعداهم و بشر الصابرین ، یازهــــــــــــرا .... و همه هم کلی حرص میخوردن ... بعدش یه نمه ساکت شدیم که خانم موسوی گفت فرشته بگو سرازیری قبر علی به دادت برسه صلوات ... منم که صدام تووووووووووپ ( هاهاها عقده حقارت دارم از خودم میتعریفم ) بله دیگه همچین جیغ زدم که هرکی سوار ماشین خودش بود هم صلوات فرستاد ( به این میگن اغراق یا به قول خانم خلیقی خالی بندی ادبی ) هاهاها .... خلاصه که رسیدیم به پارکینگ اتویبوس ها .... ما 5 تا هم داشتیم به ترتیب دالتونیمون می ایستادیم که خانم عامری ( مشاور گرام مدرسه ) گفت بچه ها این جا دیگه خیابونه بسه ... منم با کمال پررویی گفتم مگه تا الان تو بیابون بودیم .... هاهاها شنید و گفت بعضیا تو جواب دادن کم نمیارن .... منم چون عامری رو در حدی نمیبینم که باهاش کل بندازم جوابش رو ندادم و از خیابان یا همون بیابون تصورات عامری گذر نمودیم .... حالا این عامری حرصش گرفته بود هوارتا هی میخواست منو ضایع کنه مثلا .... بعد من و مروا رفتیم آب بخریم که شریف جان خان گفت میریم جمکران بخرین ما هم آویزون بازی درآوردیم هیچی نگفت بعد کنار اتوبوس داشتیم آب میخوردیم یه دفعه عامری زل زد تو چشایه منو گفت این حرکت زشت شما باعث شد الان بچه ها بگن چرا به یه سری از بچه ها اجازه دادین برن آب بخرن و به ما اجازه نمیدین ... من و مروا هم با کمال پررویی گفتیم ما از خانم شریف اجازه گرفته بودیم گفت کی ؟؟؟؟ گفتیم ایشون کلا کنار ما بودن وقتی آب خریدیم خلاصه که ضایع شد در حد مرگ و رفت اونور .... حالا زهرا رو میگی همچین تحسین میکرد که نگو آخه سر همون بیابون گفتنم زهرا کلی حالید و نوشابه باز کرد که حال عامری رو گرفتی حالا هم که عامری میخواست تلافی کنه ولی خودش ضایع شد زهرا گیر داده بود که مثه بچه ها خواست جبران کنه و کلی بهش خندیدیم .... اوه اوه اوه تو راه برگشت این زهرای خل گفت بیا صدا ضبط کنیمو من و خودش کلی چرند گفتیم و ضبطیدیم و الان که میگوشیم میترکیم از خنده البته صدای فهیمه رو هم ضبط کرده بودیم آخه از اونجایی که ما 6 تا روابط پایداری داریم کلا معرفتمون رو باید ثابت کنیم و در اینگونه مواقع تل میزنیم بهم و من زنگیده بودم به فهیمه و کلی مسخره بازی هم پشت گوشی درآوردیم ... ملیکا خانم هم دفعه های قبل مزاحم من میشد اما چون تولد دایی گرامش بود ایندفعه نمزاحمید .... البت من که معرفتم بیشترترترتر از این حرفاس و براش اس ام اس زدم که سر سوزنی جا داشته باشه در خاطراتمون هاهاها .... خلاصه که رسیدیم جمکران و نزدیکایه جمکران جوگیر شدیم دعای فرج بخونیم .... بعدش من دعای عظم البلا رو میخوندم همه مثه تخم مرغ بهم نگاه میکردم جز چند نفر و خلاصه وسطش بیخیال شدیم و همون اللهم کن لولیک الفرج رو خوندیم و بالاخره رسیدیم جمکرااااااااااااااااااااااااااان آخ جووون ولی خیلی کم بودیم و فقط 45 دقیقه وقت داشتیم و تا اومدیم برسیم باید برمیگشتیم اما همون 20 دقیقه مفیدش یه دنیا می ارزید و دقیقا نشستیم روبه روی گنبد مسجد جمکران و ..... وایییییییییی که چه محشره که زیر آسمون جمکران بشینی ..... دلم تنگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد گریه .... بعدش هم که برگشتیم و تو راه برگشت به اتوبوس بازم دالتونی برگشتیم و من کمی تا قسمتی بقیه رو از صدای زیبام مستفیض کردم و آهنگ پلنگ صورتی رو مینوازیدم ( هاهاها آخه یادمون نمیومد دالتون ها آهنگ داشت یا نه ) یه نکته جالب بود اونم اینکه بند کفش من گم شده بود نه که گم شده باشه پیچیده بود تو کفشم و من هرچی میگشتم پیدا نمیشد خلاصه که دوستان نامرد کلی ما رو مسخره کردن تا برسیم به اتوبوس .... البته خانم موسوی هم گیر داده بود که میدونی خاک این یه تیکه مثه کجای جنوبه ؟؟؟ منم گفتم نچچچچچچچ نمیدونم که فرمودن خاک فکه و ما کلی حسرت خوردیم چونپارسال که با بیتا و خدام رفته بودیم جنوب ما رو نبردن فکه ..... بگذریم خلاصه که تو راه برگشت هر چی از خل بازیامون بگم کمه .... من و زهرا اولش مثه خنگولا با mp4 خدام آهنگ میگوشیدیم و یکی تو گوش من بود و یکی تو گوش زهرا بعدشم چون آهنگاش چرت بود گیر دادیم به موبایل مروا آخه من هنذفری یادم رفته بود زهرا هم رمش رو درآورده بود و خلاصه که مروا بزرگواری نشون داد و آهنگایه گوشیش رو پیشکش کرد و زهرا هم که هی میرفت رو اعصاب که انگار که نه انگار تازه از جمکران برگشتیم و منم هی میگفتم مهم طلبیدن بود که آقا طلبید .... نیت هم که به قول خدام قربت بود که حل شد .... این آهنگا هم واسه وقت گذروندنه ... هاهاها .... و اما بگم از اس ام اس بازی ها اوه اوه اوه یکی از دوستان نتی جوگیر شده بود اشتب واسه من یه اس ام اس فرستاد منم که هنگ کردم همون وسط و ...... بگذریم ....همین دیگه تو راه برگشت کلی خندیدیم با زهرا و مروا .... این بیتا هم که مثه جنازه ها خوابیده بود ... وقتی بیدار شد میگفت من خواب نبود و من و مروا جلسه نقد رفتار بیتا و شباهت و تفائوتش رو با رفتار باباهامون گذاشته بودیم آخه مروا میگفت بابایه منم 2 ساعت میخوابه بعد میگه بیدار بودم چشام بسته بود منم میگفتم برعکس بابایه من 60 ثانیه میخوابه میگه انگار 20 ساعت خوابیدم .... خلاصه که از همه باحال ترش صدا ضبط کردن من و زهرا بود .... وای که هر چرتی به ذهنمون میرسید ضبطیدیم .... حیف که افتخار نمیدیم از نوای زیبای صدامون لذت ببرین وگرنه این فایل بلوتوث بشه یا آپلود شه میترکووونه خدایی اصل خنده اس وحشتنـــــــــــــــــاک .... آهان یه چیز دیگه جا موند ما شماره خانم موسوی رو هم گرفتیم و همون موقع مثه این عقده ایایه بدبخت واسشون اس ام اس زدیم و ایشون هم که کلا اس ام اس باز بودن و تو حرم هی اس ام اس بازی میکردن سریع جواب دادن و ماکلی ذوقمرگ شدیم آخه از بس خلاقیم آخر اس ام اسامون نوشتیم دالتون شماره ی فلان .... زهرا 4 بود من 3 بیتا 5 خلاصه که خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی خوش گذشت .... جای فهیمه وحشتنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاک خالی بود .... ولی مشهد 5 روز ور دل همیم ایشالا جبران میکنیم .... وای وای وای نمیدونین چه ذوقی داریم مثه این آدمایه عقده ای که تا حالا نرفتن خارج از تهران کلی ذوق کردیم .... البت حق داریم خوووووووب .... به قول مروا اولین باره با هم میریم مسافرت 5 نفری .... ما ها هم که همه سوژه خنده ایم ... چه شود .... از الان خودمون رو آماده کردیم که خادم های حرم بندازنمون بیرون .... هاهاها آذر میریم مشهــــــــــــــــــــد ... هورا ااااااااااااا همین دیگه دستم چلاق شد اینهمه تایپیدم ............... البت حوصله نداشتم ولی فهیمه یه سر سوزن گیر داد منم که پایه در حد مرگ .... بنابراین ریز به ریز رفت و برگشتمون رو تایپیدم .... خاطرات مشهد رفتمون هم اگه به امید خدا به سلامتی رفتیم و برگشتیم شاید بتایپم .... حالا تا اونموقع خدا بزرگه ....
فعلا یاعلی
آسمونی باشین
از سر صف تا خود جمکران !!!
سلام سلام سلام حال خودم که وحشتناک نـــــــــه خوبه بقیه هم که ایشالا خوبن البت منظورم از این بقیه فقط دوتا از همکلاسیهایه گرامن که اطلاع دارن باز اینجا رو راه انداختم و میخوام خاطره های سوم بودن رو بتایپم و این حرفا .... بگذریم و اما امروز میخوام خاطره ی روز پنجشنبه یعنی دیروز و جمکران رفتنمون رو بتعریفم البت قبلش یه نمه ازسوتی هایی که تو مدرسه دادم و دادیم میتعریفم بعد وارد تنه ی اصلی آپ میشم ( آدم نمره ی آرایه اش رو اشتب بحدسه و فکر کنه هیچی غلط نداشته بعد برگه بیاد دستشو بگرخه از نمره ی ضایعش سعی میکنه تا ابدالدهر آرایه ها و کتاب آرایه و هرچی عروض قافیه چرت و پرته یادش نره ) هاهاها واما بریم سراغ ساعت اول و مخلفات ....... اولش که به مناسبت شهادت امام صادق یکی از دلبرهای مدرسه که به شدت عاشقم و اعضای M.T.Dبا دیدنش فنا میشن و هرکدوم میفتن یه طرف و باید آمبولانس خبر کنیم داشت اون بالا یه متن میخوند و من و فهیمه که قاچاقی تو کلاس جغرافی نشسته بودیم داشتیم قش میکردیم از بس عشقمون خوش صداست و این حرفا یه دفعه من نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم نفس منی تو نفس همچینم جیغ زدم که خودم گرخیدم ( البته من از این واژه ها فقط خطاب به خواهرزادم استفاده میکنم اما از بس این راننده هیزمون که آپ قبل توصیفش کردم جفنگیات وشادمهر و عبدالمالکی و چندتا خواننده رپ و این حرفا گوش میده افتاده تو دهنم که به عشقم که کسی نیست جز ف.ی بگم نفــــــــــــــــــس ) اووووووووووووووووووووووووووووووووووووق البت ناگفته نماند این عشق معنی معکوس داره و ... خودتون لطفا تا تهشو بخونین خلاصه که ما دوتا هی با تمام عشق نسبت به نفس جون اظهار محبت میکردیم که یه دفعه یکی از بچه های دوم کلش رو چسبوند به نرده های پنجره و گفت خانم شریف ( معاون گرام ) میگن هیــــــــــــــــــــــس صداتون داره تا بالا میاد هاهاها منم طبق معمول گفتم خف بابا ( تاکید میکنم که بی ادب خودتونید چون خف بابا گفتن اعضای M.T.D دلیل داره که عمرا بتونم بتعریفم و ...... ) بگذریم خلاصه که این گذشت و بعد از پایان مراسم صف کشی و این حرفا دبیر جغرافی ( خانم خزایی ) شرف یاب شدن و به ما یه ربع وقت دادن که درسهایی که میخوان امتحان مرور کنیم و منم که کلا یه درس رو از دو درس نخونده بودم مثه جت میخوندم و مثه بید میلرزیدم هاهاها ( دلیلش هم تهدید بابامه که گفته 9 سال خرخون بودی 1 سال گند زدی امسال دیگه خودت میدونی گند بزنی حالتو میگیرم خفـــــــــــن ) هاهاها .... خلاصه امتحان رو دادیم و پی بردیم یه نمره غلط داریم و البت امیدواریم بیشتر نشه که ما باز دچار افت فشار شیم آخه تا الان تموم امتحانامو گند زدم ....
آرایه = افتضاح
زبان = افتضاح
عربی = افتضاح
ریاضی = افتضاح
تاریخ = افتضاح
زبان فارسی = افتضاح
دین و زندگی = افتضاح
و .... = افتضاح
بیخیال بابا بگذریم آخه خدایی یه امتحانهایی میگیرن آدم گریش میگیره سوال کنکور میدن بهمون میگن شما فرهنگین میگیم بابا فرهنگیم که هستیم یه نمه تست سر کلاس حل کنین بعد امتحان بگیرین میگم نـــــــــچ ما داریم با تنوع سوال آشناتون میکنیم و جو امتحان نهایی براتون میفراهمیم که توهم امتحان نهایی بزنین و درس بخونین در حد مرگ .........{ایــــــــــــــــش چقدر من میپرم اینور و اون ور} خلاصه که امتحانو دادیم و دبیر گرام گفتن صفحه ی اول درس 4 رو خودتون بخونین که بعدش میپرسم ما هم همچون 20 عدد سیب زمینیه بی رگ یا همچون 20 عدد ( خ + ر ) شروع به خرخوانی کردیم و ایشون زحمت فراوانی به خودشون میدادن و با مشقت زیاد دو تا برگه صحیح کردن بلافاصله اسم زیبای منو گفتن و من مثه برق گرفته ها پریدم و از شانس خوبم چون خونده بودم مثه mp3 همه رو توضیح دادم و وقتی به کتاب نگاه میکردم دبیر همچین نگام میکرد انگار دارم به شجره نامه خانوادگیش سرک میکشم خلاصه بعد من خودش یه ذره چرت و پرت اضافه کرد که مثلا توضیح اضافه بر سازمان خرجمون کرده و این حرفا .... حالا اینا همه بیمزه بود نکته خنده دارش اینجا بود که من واسه اولین بار کنار زهرا خانم ( دبیر مجمع جهانی M.T.D ) جلوسیده بودم و به خاطر چرت و پرت هایی که زهرا هی زیر گوشم میگفت میخندیدم و به عبارتی نیشم تا بناگوش باز بود که یه دفعه معلم گرام به ما دو تا گفت خیلی میخندین ها جوک که تعریف نمیکنم دارم درس میدم یه دفعه دیگه کنار هم بشینین میندازمتون بیرون و تا آخر سال راهتون نمیدم ( جوگیر فکر کرده بود به قیافه خودش میخندیم ... یکی نیست بگه جیگیلی تو آخه کی بیدی که سوژه خنده ما بشی ؟؟؟ هاااان ) بیخیال و اما ادامه .... من که در اینگونه مواقع داغ میکنم و صورت نورانیم از نورش کم میشه و هی چراغ قرمز نشون میده نمیدونستم الان وقت قرمز شدنه یا وقت ترکیدن از خنده ... هاهاها ناگفنه نماند که تو دلم بازم گفتم خف بابا !!!! زنگ تفریحم که نگو مثه خل و چلا هجوم بردیم تو دروازه و 6 نفری دور هم دخل پفک بیتا و پاستیل فهیمه و نارنگی خودم رو آوردیم و من و زهرا به دلیل خلاقیت وافر سه تا رو پیچوندیم دور هم ببینیم چه طعمیه که اووووووووق زدیم ( چون دوست دارم با تمام وجود طعم خوش خاطراتمون رو درک کنین طعم گند این قاطی پاتی خوردن ها رو براتون توصیف میکنم ... ) یه اوضاع گندی شد که نگو پاستیله چسبیده بود یه گوشه نارنگیه و پفکه هم که با هم حل شده بودن نمیرفتن پایین و خلاصه که مردیم تا بره پایین اه اه اه چه مزه ی گندی بود .... حالا ما هم که معده هامون عادت نداره تو مدرسه چیزی واردش بشه هنگ میکنیم و چشامون 8 هزار تا میشه از نخوردگی و منم که عاشق سوژه های مخسره و چرتم دست به کیف فهیمه شدم که یه عکس بگیره که ایشالا به زودی آپلودش میکنم و ضمیمه ی این آپ میکنم .... آهاااااااااااااااااان یه سوژه ی توپ دیگه هم بود که اصل خنده اس آخه یه پفک افتاده بود رو زمین من دادم به مروا اونم با تمام وجود دهنش رو باز کرد و انگار که نه انگار زمین مدرسه ی ما از تمیزی مثه برف سفیده و .... خلاصه یه نارنگی که نه دو تا نارنگی هم رو زمین بود که من بازم دادم به یه بنده خدایی و اونم از کثیفیش بی خبر بود و همچین انداخت بالا انگار داره چه چیز توپی میخوره هاهاها ( خیلی مریضم نه ؟؟؟؟؟ ) خدایی حال میده مردم آزاری آدم روحیه میگیره .... و اما ساعت دوم و نمره های گند عربی و .......... معلم گرام هم وسط معنی کردن درس هی میگفت تو نمیخوای چیزی بگی منم مثه تخم مرغ نگاش میکردم و فقط به نمره ی گندم فکر میکردم ... آخرش دیگه منم یه ذره جوگیر شدم معنی میپروندم ... هاهاها انگار چه متن مهمی بود حالا .... بیخیال زنگ عربی هیچ وقت سوژه نداره جز منگ بازیایه معلممون چون آنرماله .... قاط میزنه ... به قول بیتا آشفته اس و استرس داره و اینا ..... البت این مریم هی زهرا و بیتا رو اذیت میکرد زهرا جاشو عوض کرد بعد مریم اومد کنار بیتا دوباره بیتا جاشو عوض کرد دوباره مریم رفت کنار بیتا و خلاصه ما مرده بودیم از خنده آخه معلم گرام سرش تو تخته بود و واسه خودش مینوشت و ما ترکیده بودیم از خنده ... و اما زنگ تفریح دوم هم مثه این گاگول ماگولا داشتیم غزل چوشمع حافظ رو تفکیک آرایه میکردیم و نفهمیدیم چی شد و چی نشد البته نکته ی بارز تسبیح زیبای من بود که چون میخواستیم بریم قم تو جیبم بود و هی فهیمه میگفت وااااااااااااااای چه خشگله و منم میگفتم خودتو نکش که عمرا بهت نمیدم ( آخه پارسال هم که رفتیم قم تسبیح خگشلم رو بردم و فهیمه از همون موقع گیر داده بود ) منم که به شدددددددددت حساس اصلا به روی خودم نیوردم .... حالا فهیمه تسبیحمو داد آیلار گیر داد آیلار ول کرد نازی گیر داد نازی ول کرد گلناز گیر داد و تا آخرزنگ دسش بود و من هی تهدیدش میکردم که تسبیحمو پاره کنی خفت میکنم و گلناز مثه این قاتلا چشماشو گرد میگرد که کی بهت داده منم میگفتم چمیدوووونم یکی داده بود اینم هی حرص میخورد تهش که گفتم بابام همچین ضایع شد که نگو ( هااااااااهااااااااهااااااااااااا ) خلاصه که سر زنگ آرایه هم چند تا پارازیت دادیم و شنیدیم اما قشنگترینش پارازیته گلناز بود که گفت خانم وحشی یعنی چی و دبیر گرام ما هم که تیکه کلامش اینه که بگه اووااااااااااااااااااا همینو گفتو وقتی گلناز گفت میخوام بدونم بافقی چرا اسمش وحشیه کلاس بی جنبه بازی درآورد و هی یکی یه چیز میگفت و بقیه میرفتن رو هوا و دبیر گرامی مثلا ناراحت شد و این حرفا و اما پارازیته خودم خهلی خهلی خشگل بود آخه از اونجایی که من سر کلاس هیچ وقت درس گوش نمیدم داشتم شعرایه کتابو میخوندم که رسیدم به یه این بیته " ای سرو بلند ِِ قامت دوست وَه وَه که شمایلت چه نیکوست " اول مصراع دومش رو که دیدم مردم از خنده و به ملیکا که بقل دستیه گرام باشه نشون دادم و اونم رفت رو هوا ، ملیکا هم که بی بی سی سریع به مروا و فهیمه که جلومون باشن نشون داد مروا که دپسرده ی نمرش بود نخندید ولی این فهیمه هم مثه ما دوتا الکی خندید حالا من و فهیمه بیخیال شدیم این ملیکا بیخیال نمیشد و رو کاغذ نوشت حیف زودتر نفهمیدیم که سر صف به دلبر بگیم وَه وَه ..... منم که حال و حوصله نامه نگاری نداشتم گفتم اینم میشه و منتظر موندیم که اجازه آزادی بدن که ما بریم نماز بخونیم و بریم سوار اتوبوس شیم و بریم قم که ساعت 12:25 دقیقه از پشت بلندگو اعلام کردن و از اونجایی که مدرسمون تو هر کلاسش یه اسپیکر یا نمیدونم اسمش چیه داره ما مثه آزاده ها از کلاس اومدیم بیرون و جیک ثانیه نمازمون رو خوندیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم البته فهیمه خانم مضخرف که نه مرگ و میر فامیلاشون درست حسابیه نه عروسیاشون .... به دلیل اینکه عروسیه خاله پسر گرامشون بود سعادت نصیبشون نشد ایندفعه بیان و ملیکا خانم هم که کلا خارج از شهر پدر گرامشون اجازه نمیدن تشریف بیارن و خلاصه که من و زهرا و بیتا و مروا و فرشته ( از نوع خ نه ت ) رفتیم جمکران و قم و .........
و اما قم و جمکران و بین راه رفت و برگشت و تو اتوبوس و حرم و این حرفا چه خبر بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بابا نزنین الان اینارو هم میتعریفم که مختون هنگ کنه و توبه کنین که دفعه بعدی گذرتون به وب من نیفته که اپهای چرت و طولانیه منو بخونین .... هاهاها ............. اما خهلی حوصله ام سر رفت دیگه حال تایپیدن ندارم ایشالا هفته ی بعد یا یکی از همین روزا میتایپم آخه اینقددددددددر حال داد که نگو جایه تموم زمینیا خالی بود منم که کلی شر بازی درآوردم ( به قول خانم موسوی ) و نزدیک بود مشاور گرام مدرسمون از دست پررو بازیایه من افقی شه و .... هاهاها ب ی خ ی ا ل بقیه اش آپه بعدی خیلی خوابم میاد امتحان هم دارم یکشنبه ... دو عدد امتحان پیچیده .... 5 درس تاریخ و اگه اشتب نزنم 4 درسه دین و زندگی .... بگذریم
ببخشید چرت و پرتام زیاده ولی کسی مجبورتون نکرده بخونین هاهاها ...
فعلا یاعلی
آسمونی باشین


