خوف شدممممممممممممم ...
سلام خوفین ؟؟
من تازه خوف شدم ...
اون وب جدید رو حذفیدم
رهروان آسمان رو دوباره راه انداختم ...
اینجا رو هم اصلا دیگه دوست ندارم ...
خیلی تلخ شده بود ... خیلی ...
اه اه اه
نویسنده به این شیرینی ... این اراجیف چیه بار زندگی کرده ؟؟؟؟
همین دیگه ... به آسمان نگاه کن ، همین نزدیکیهاست !!!
التماس دعا
یاعلی مدد
![]()
اینجا آخر خط تموم نوشتن هاست ...
نه آپی ... نه وبلاگی ... نه حذفی ... و نه آغازی !!!!
پایان ها گرچه تلخ و بغض آورن ...
اما گاهی لازمه به پایان برسی تا آغازشی ...
یه آغاز سرد و بی روح و پر از اجبار و تنهایی !!!
شاید دوباره متولد شدم و برگشتم ....
اما فقط ش ا ی د ....
![]()
اوق اوق اوق
اینا استعاره از سلامه ...
هه هه هه ... چه مسخره ...
بعد شونصد روز گوشیمو جواب دادم
هاهاها فک کن ...
کی به من گفت دختر کله شق تر از تو ندیدم ...
هوهوهو ... چه دیر فهمیدن ...
طفلی بابام از بدو تفلدم این نظرو مدام تو گوشم زمزمه میکنه ....
فردا یه دوست جدید خواهم یافت ....
زینب هستش از نت .... کیسته ؟؟؟ خودمم نمیدونم
یکی دیگه دوست ما بود اون زینب خانم از وبلاگ اون ما رو یافتیبد
شماره طلبید از دوست ما
ما هم گفتیم کل نت شماره ما رو داره زینب خانم هم روش ...
همین دیگه میخوشحالیم از اینکه دوستان جدید میابیم در نت ...
حالا اینارو بیخیال من که کلهم ازر زندگی نا امیدیم
پس چرا همه از کامنتا و نوشته هایه درب و داغونم
برداشت میکنن عشق زندگیم و از این دخترایه مثبت در حد مرگم و اینا ...
بیخیال بابا مثبت کیلو چند ... زندگی کیلو چند ... رفاقت انرژیک سیری چند ؟؟؟؟؟؟
حالم بهم میخوره وقتی بقیه فکر میکنن شلوغ بودن و سر زبون داشتن معنیش امیدواری به زندگیه ...
بیخیال بابا من به هرچی افسرده اس گفتم زکی ...
خواهر آدم که روانشناس باشه دیگه تا تهشو بخونین
با نظریات علمی هم افسردگیم ثابت شده ...
قرص های اعصاب و ضدافسردگی هم شاهدش ...
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چه ربطی داره که ......
اووووووووووووووووووووووووووووووووق
همین دیگه افسردگیه من کم بود ...
مروا هم اضافه شده ...
بیتا هم که کلهم افسرداه اس ....
ملیکا هم یه رگه هایی داره ...
البت این دو تا از عشق علی 1 و علی 2 این بلا به سرشون اومده ...
مروا از شکست تحصیلی ...
من از شکست روحی و روانی و ظاهری و باطنی و کلی و جزئی و عمقی و .....
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
چه تلخه این اجبار که اسمش زندگیه !!!!!!!!!!
چقدر دلم تنگ شده واسه دیماه پارسال ...
چه روزایه توپی بود ...
امسال اما گندتر از گند روزا رقم میخورن ...
سر دردهام دیگه با قرص اعصاب هم آروم نمیگیرن ...
اه اه اه لعنت به این زندگیه زهرماری ...
اووووووووووووووووووووق ...
فردا اولین امتحان .... فردا ۱۰ صبح تاریخ ...
امشب ... ساعت ۶ ... من فقط یه درس خوندم ...
هاهاها .... پارسال تاریخمو ۱۹ شدم ...
نمره برتر کل تاریخ مدرسه ![]()
امسال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خاک بر سر الاغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...
همین و دیگر هیچ !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به همین سادگی منم تجدیدی رو تجربه خواهم کرد ....
امروز ساعت ۱۰ کلاس ۱۰۱
فرشته تا برگه رو برمیگردونه میگرخه در حد مرگ
از ۱۳ درس فقط ۴ درس خونده بودم
هاهاها
۱۰ نمره تست و جاخالی و جدول
۱۰ نمره تشریحی
فقط ۷ نمره بلد بودم
چه گریه ای ... به عمرم اینقدر ناجور گریه نکرده بودم ....
اونم واسه چی ؟؟؟ نمره ... درس ... امتحان ... من ؟؟؟
نفسم در میومد آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سر دردهای کوفتی بالاخره منو میکشن ...
تاریخ که ... دم
بقیه امتحانها چه شود ؟؟؟؟؟
منه الاغ چه شکلی تو چشم مامان بابام نگاه کنم وقتی نمره تاریخم ۷ میشه ؟؟؟ ![]()
![]()
هیچی دیگه ... همه دارن امید الکی میدن ...
معلم گرام میگفت تو دانش آموز زرنگ منی چرا آخه ؟؟؟؟
همچینم با تشدید میگفت دلم میخواست بمیرم ....
معلم ریاضی گفت واسم آب بیارن ...
آب جوش بود به گمونم تو فرت و فورت گریه حالیم نشد ...
فهیمه میگفت منم الان میزنم زیر گریه ...
ترانه اس ام اس زد طاقت اشکاتو نداشتم ...
فرزانه میگفت حیف این اشکا نیست ...
راننده سرویس هیزمون میگفت پنجره رو بکش پایین با این قیافه نری خونه ...
هاهاها ...
خواهر خلم نشسته واسم مخور غم گذشته میخونه ...
( اه اه اه در اوج جون کندن هم حالم از این جمله های محبت آمیز بهم میخوره )
داشتم اوق میزدم ....
چه پرروام من نه ؟؟؟؟
نه ... کی گفته پرروام ؟؟؟
یه شب سردردهایه منو تحمل کنین هستم در خدمتتون ....
به درک چیکار کنم ...
این همه سال خرخون بودیم یه آفرین خشک و خالی کسی نگفت
یه نمره ی زیر ۱۰ تجریه کنیم واسمون بد نیست ... ![]()
به درررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک ....
وقتی حالت از نفس کشیدن بهم میخوره
وقتی حالت از رشته ات بهم میخوره
وقتی حالت از آدمایه گندی که محکومی به تحملشون بهم میخوره
وقتی حالت از خودت بهم میخوره
باید فرت و فرت زندگی رو به .... بکشی !!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه چه حیف شد ...
تاریخمو شدم ؟؟؟؟
گفتم حالا یه بار تجدید شیم ببینیم حسش چیه !!!!
ضد حال خوردیم ... اوووووووووووق به زندگی ...
که موقع گند بالا آوردن هم بیخیال ضد حال زدن نمیشه ...
نمره قبولی گرفتم هاهاها
اووووووووووووووووق
بابا بزرگ هم پر کشید ...
و من همچنان بی تفاوت به همه چی فقط میگم خدا رحمتش کنه و ته دلم میلرزه و از ترس کارهای داییهای عشق دنیا و طمع پول و این حرفا و هزارتا صحنه که یه جورایی تو روزایه پدرسالاری بابایی هم اتفاق افتاده بود تو ذهنم جا میگیره و فقط آرزو میکنم کاش یه تصور ذهنیه احمقانه باشه وبس .... نمیدونم سنگدلی دلیلشه یا اینهمه سال دوری ... من کجا و فامیلامون کجا ؟؟؟؟ هرچند سال یه بار ... اونم فقط دو روز پاشو برو پیش اقوام و اونقدر غرغر کن زیر گوش مامان و بابا که هنوز شب روز دوم نرسیده برگشتی خونه و کلی اوق زدی که دو روز زندگیت هدر شده .... اوهوم ببخشید بازم لال مونی حوصله گفتن از فامیلامونو ندارم ... همین ... بابایی رفت .... 4 دی 87 آبجی اس ام اس زد بابا بزرگ فوت کرد ... من که بی تفاوت بی تفاوت بودم فقط واسه مامانم یه ذره ناراحت شدم ... بعدش گفتم واقعا که چقدر سنگدلم ... ولی ربطی نداره دو تا از آبجیام تلیدن اونا هم گفتن ما هم یه جورایی اصلا نه باور کردیم و نه اشکی نه گریه ای ... چمیدونم ... رابطه ی ما و بابا بزرگم که مثه رابطه نازنین و بابایه خودم نیست !!! یعنی نبود ... بابایه من یه روز فقط یه روز نازنینو نبینه 6 صبح میره بچه رو از تختش میکشه پایین و میاره خونه ... نازنین هم که نگو یه روز با بابایه من نحرفه شب خوابش نمیبره ... هی میگه بریم پیش باباجون و میزنگه بابام بره دنبالش .... حالا من و بابا بزرگم ... سه سال که ندیده بودمش ... تلفنی هم حتی نحرفیده بودم تو این سه سال ... امروزم که ................ چه بده اینقدر بی تفاوت باشی حتی به مرگ عزیزات ... دیگه فکر نمیکردم اینقدر بی تفاوت شده باشم اما دیگه واقعا حتی ارزشهایی که فکرشونم نمیکردم یه روز اعتقادمو بهشون از دست بدم روز به روز بیشتر از دستم میرن و من همچنان شعارم اینه که زندگی پوچه پوچه پوچه !!!! ا بیخیال ... آسمونی باشی بابایی ... خـــداحافظ امروز نیم ترم فلسفه منطق بود دیشب حتی زحمت ندادم لایه کتابو باز کنم برگمو سفید دادم یعنی صفــــــــــــــــــــــــــــر .... 5 مین بعد امتحان همچین میخندیدم که همه فکر میکردن 20 رو شاخشه ... زنگ روانشناسی هی با مروا و فهیمه و زهرا میخندیدیم و معلم گرام گیر میداد به من ... بعد میگفت نمره هاش واسه همین خوبه .... همش میخنده .... تو دلم گفتم خبر از تک ساعت پیشم نداره که چرت و پرت میگه ... هاهاها .... ترم اول معدل پارسالم ، معدل اول مدرسه بود بین بروبچ دوم و سوم و پیشا تازه کلی همینجا خودمو تحقیر کردم که خنگمو هیچی بارم نیست و خاک بر سرم و اینا ... امسال فکر کنم معدلم کلا بره واسه شهریور ... بیخیال اینم مهم نیست ... این روزا تنها راه آروم گرفتن بالا انداختن قرص های اعصابیه که جناب گودرزی دکتر گرام اعصاب دادن به من روانی ... هاهاها هی من میگفتم افسردم بقیه فکر میکردن شوخی دارم ... حرفی نمونده جز اینکه این واقعا آخرین آپمه چون هم پسورد آیدیام و هم پسورد وبلاگام رو فهیمه عوض کرده ... این آپمم اون قراره بذاره تو وب ... ایرانسلمم دست فهیمه اس ... اون یکی خطمم که بعد چند ماه دودلی واسه عوضیدن با یه بنده خدایی بالاخره عوضیدیم باهم دیگه و کلهم اجمعین رابطم با تموم مجازیا فینیشیده شد ... جز اونایی که تل خونمونو دارن ... تازه اونم فقط تا مرداد دووم داره چون این خونه خیلی نحس بود حیف پولی که بابام داد بالا خریدنش ... هاهاها سر دو ماه نشده تصمیم به فروشیدن گرفته ... همون شهرک قبلیه خودمونو عشق بود من که هی غر میزدم از اینجا بریم الان هرشب گیر میدم به بابام که عید برگردیم ... هاهاها خاصیت آدما همینه تا از دستش ندی قدرشو نمیدونی ... چه باحال از دست دادن وبلاگ و پسورد و اینا هم یه نوع از دست دادنه گرچه تو این چند هفته که نه وبام رفتم و نه آیدیام زندگی اصلا فرقی نکرد... نه دلتنگی ... نه هیچی هیچی ... بیخیال بابا همین حقیقیاش دلشون از دست من خونه چه برسه به بقیه .... مجازیا فقط چند نفر میمونن اونم جاست فور شماره خونمون ... یه وقت نگین چه نامرده ... الهام و حورا هم که کلا حسابشون جداست .... اندازه فهیمه اینا دوسشون دارم وحشتنااااااااااااااک !!!! همین دیگه ... خرداد 86 با توحید 44 پرشین بلاگ اومدم تو این دنیای مجازی و دی 87 با فرشته 197 و به آسمان نگاه کن ...دارم بار و بندیلمو جمع میکنم و تا همیشه ی همیشه بیخیال تموم نتیایی که این دو سال باهاشون زندگی کردم میشم و فقط آرزو میکنم به آرزوهای خشگل و آسمونیشون برسن ... این آپ نه تنها پایان شخصیت مجازیم بلکه پایان خودمم هست ... دیگه حتی نفس کشیدن هم برام سخته ... یه جمله امروز رو میز نوشتم با تمام وجود بازم تکرارش میکنم .... خداااااااااایا خسته شدم ... خسته ....
P.L.Z مرگ !!!!یادم نمیره خوبی هاتون و صد البته نامردی هاتون رو ....
همین
یاعلی
آسمونی باشین

